پاره‌ای از رمان تازه و منتشرنشده‌ی فرهاد جعفری

فصل افتتاحیه‌ی رمان منتشرنشده‌ی «قطار چهار و بیست دقیقه‌ی عصر» (ادامه‌ی رمان کافه پیانو) /ورودی/ «کافه پیانو» نگرفت و با آن استقبالی که به خیالش بودم، مواجه نشد. هیچ‌کس به آن خو نکرد و جزء عادت‌های روزانه اش نشد که دم غروب یا آخر شب، دست کسی را بگیرد، پا بشود بیاید پیانو و یکی‌دو ساعتی از روز را توی کافه‌ای سر کند که اسمش پیانوست اما جالب که هیچ‌کس تویش پیانو نمی‌زند.
ادامه نوشته

هنر4؛ منتشر شد

چهارمین شماره از ماهنامه‌ی بین‌المللی هنر منتشر گردید. در این شماره می‌خوانیم: بخش اول از رمان تازه‌ی فرهاد جعفری؛ پرونده‌ی ویژه‌ی پنجاه‌سالگی "سرگیجه"ی هیچکاک؛ نگاهی به نقاشی‌های ایران درودی؛... وآثاری از: احمد پوری, علی‌اشرف درویشیان,شمس لنگرودی, قاسم صنعوی، علی عبداللهی,رضا قیصریه, فرشته مولوی, حسن میرعابدینی, و...

ویژه‌ی داستان خراسان/روشنايي به روايت سيم خاردار

وحيد حسيني: روي طبقه‌ي سومِ تختِ پر سر و صدا دراز كشيده‌ام، اما هنوز بيدارم. از سر پُست كه برگشته‌ام تا حالا با خودم كلنجار مي‌روم كه توالت را جاي يك صورت فلكي‌ گرفتن اشتباه بزرگتريست، يا دست انداختن هم‌زبانت. و هنوز از اين درگيري جنون‌آسا خلاص نشده‌ام كه زلزله مي‌افتد توي چار ستون بدنم... ادامه دارد

ویژه‌ی داستان خراسان/هرزه‌نگاري در بين‌النهرين

شهریار وقفی‌پور: ٢٦ دي‌ماه ١٣٧٧ بود. ٢٠ سال از فرارِ شاهِ ايران مي‌گذشت. ساعت ٨ شب بود و كلاغي كه روي شاخه‌ي لُخت درختي، روبه‌روي خانه‌ي پلاك ١٧ نشسته بود، پريد و روي شاخه‌ي درختي ديگر نشست. از توي خانه صداي فريادِ بلندي برخاست. يك ساعت بعد مأمورانِ آگاهي در محل حاضر شده بودند. ابراهيم نبوي‌نژاد با چاقو به قتل رسيده بود.
ادامه نوشته

ویژه‌ی داستان خراسان/او از لب من

حسن میرزايي: جنازه‌اش‌ را زمين‌ تف‌ مي‌كند بيرون‌. مثل‌ اين‌كه‌ يك‌ نفر تازه‌ خاك‌ها را كنار زده‌ و او را روي‌ تل‌ِ خاك‌ِ كنار قبر دراز كرده‌ است‌. هر روز تا مي‌رسيدم‌، انگار دفعه‌ي‌ اولي‌ است‌ كه‌ چنين‌ اتفاقي‌ افتاده‌، قلبم‌ تند تند مي‌زد و چشم‌هايم ‌دور تا دور مي‌گشت‌ كه‌ آيا كسي‌ ديده‌ يا نه‌؟ با اين‌ كه‌ مجبور شدم‌ نزديك‌ رودخانه‌ برايش‌ قبري‌ دست‌ و پا كنم‌ اما تا حالا به‌ ياد ندارم‌ آب‌ رودخانه‌ آن‌‌قدر بالا آمده‌ باشد كه‌ او را خيس‌ كند و يا با خودش‌ ببرد.
ادامه نوشته

ویژه‌ی داستان خراسان/يك جلد «چنين گفت زرتشت» با شمشير سامورايي

علیرضا محمودي ايرانمهر: ازهمون اول فهميده بودم علي آدم عجيبي يه. مي‌دونستم بالاخره كاري مي‌كنه كه هيچ‌كي ازش سر در نياره! اولين دفه كنار زاينده‌رود ديدمش، بالاتر از پل خواجو. هم اتاقيم معرفيش كرده بود. گفته بود يكي از خرخون‌هاي دانشكده‌ي تاريخ مي‌خواد «انجمن دانشجويي حاميان كوروش» راه بندازه،
ادامه نوشته

ویژه‌ی داستان خراسان/ضرورت

سعید طباطبایی: خودکار را در فاصله‌ای از کاغذ نگه داشته‌ام مگر که چیزی از شریان‌های مغزم عبور کند. نوشتن اصلا ساده نیست. به خصوص وقتی بخواهی برای یک غریبه که چندان هم نمی‌شناسیش از مکنونات قلبی‌ات که درباره‌ی آنها هم زیاد نمی‌دانی بنویسی. قلم را با فاصله از کاغذ نگه ‌می‌داری و صبر می‌کنی تا همهمه و سروصدای بیرون، ذهنت را شکل دهد. به صدای دختری گوش می‌دهی که با صدای بلند در بالکن آپارتمانش با تلفن صحبت می‌کند.
ادامه نوشته

ویژه‌ی داستان خراسان/روزهایی...

سيروس شمشادي: آن‌قدر كراوات زدن را دوست داشت كه بارها گفته بود: «اين همه دردسر و بدبختي به همين يك قلم كراواتي شدن مي‌ارزد.» آخرين بار همان شب قبل در جمع دوستانش اين جمله را با افتخار گفته بود.
ادامه نوشته

ویژه‌ی داستان خراسان/بايد... بايد... فكري براي شام بكنم .  

فرزانه خوش‌آهنگ قصر: روي راحتي رو‌به‌رويم نشسته. چايش را هورت مي‌كشد و مي‌گذارد روي عسلي مقابلش، بعد انتهاي كفِ دست چپش به بندهاي دست راستش فشار مي‌آورد تَتَرَق تَتَرَق و از خستگي‌شان مي‌كاهد، و بعد دست راست انگار دست چپ را مشت‌ومال مي‌دهد و بندها انگار پشت سرهم مي‌گويند آخيش. مي‌خواستم سرش داد بزنم. بگويم: حيوان صد بار نگفتم چاي را هورت نكش. بگويم: نَفَهم. اُلاغ. نكن هي تِق تِق تِق. اعصابم خورد شد.
ادامه نوشته

ویژه‌ی داستان خراسان/ابرزخم

فاطمه خلخالي استاد: سال‌ها بود كه ارغوان موقع بالا رفتن از پله‌ها احتياط مي‌كرد. درحاليكه روزهاي زيادي در زندگيش بود كه وقتي از سر كار برمي‌گشت، دوست داشت چابكانه پله‌هاي آپارتمان را بالا بدود. يك بيماري ژنتيكي در تمام بدنش پخش بود و هر بار كه مي‌خواست از جايي بالا برود و يا بدود ناگهان تمام زخم‌هايش به يادش مي‌آمد و سوزش و درد در وجودش مي‌پيچيد. وقتي يك بيماري حاكم می شود، بايد احتياط كرد.
ادامه نوشته

ویژه‌ی داستان خراسان/احتراز از رودخانه

رضا دانشور: تلخك گفت: "شرمنده‌ام آقايان، ولي باور بفرماييد پيش از اين حتي در زمان كودكي كوچك‌ترين علاقه‌اي به دم مم نداشتم. الان هم اگر جسارتاً در حضور آقايان مي‌جنبد، اين بنده نيست كه مي‌جنباندش، خود ايشان است كه همين‌طور خود به خودي، بي‌خودي مي‌جنبد تا اسباب شرمندگي شود پيش اعاظم محترم." خبرنگاران كف زدند و ماهي‌گيرهاي روز جمعه، به نوبه هر كدام عكسي به يادگار با او گرفتند. حالا چه حركت‌هايي ـ براي تكميل ژست در عكس ـ با او كردند، بگذريم.
ادامه نوشته

ویژه‌ی داستان خراسان/سی سی یو ۲ (ccu2)

اصغر الهي: نگهبان گفت: «كجا مرتيكه؟» و در عالم خيال و با انگشت‌ها به دیوارها، پنجره‌ها، پلكان اشاره كرد و با خودش گفت: «پايين» «كله‌شو مث گاو انداخته پايين» مرد ايستاد. اول كه مرد آمد، نگهبان روي صندلي نشسته چرت مي‌زد. خسته بود و به ديدار نمي‌آمد. تا مرد آمد. نگهبان جلدي از روي صندلي بلند شد. جلو مرد را گرفت. «كجا مرتيكه»
ادامه نوشته

ویژه‌ی داستان خراسان/بندی از نون نوشتن

محمود دولت‌آبادی: انسان‌دوستي (اومانيسم) براي نويسنده‌اي كه شروع به كار مي‌كند، لازم و خوب است، اما كافي نيست. نويسنده بايد از مرحله‌ي انسان‌دوستي، بتواند به درك روابط و مضامين حاكم بر انسان و بر جامعه پي ببرد و در بازتاب اين روابط و مضامين، در كار خود اعتلاء بيابد. استنباط كرده‌ام، نويسنده‌اي همين كه مقبول جامعه افتاد، به صورت بادكنكي رنگي، به وسيله‌ي تبليغات به آسمان فرستاده مي‌شود. يعني كه سبك مي‌شود و از خاك به هوا تبعيد مي‌شود! عكس اين همه صادق است. نويسنده، پس از اين كه به همّت سال‌ها رنج و دشواري هويت اجتماعي پيدا كرد، با هر چه ثقل كه يافته است، به اعماق فرو مي‌افتد. برخي در اعماق شناور و غواص، برخي در باتلاقِ عمق گم و نابود مي‌شوند. پس نويسنده بايد بتواند بارِ گرانِ زمين را بر گرده‌ي خود تاب بياورد. بادبادك‌ها را به هوا مي‌فرستند تا بتركند و مي‌تركند، تو را در اعماق پرتاب مي‌كنند تا گم و نابود شوي، اما شناور اگر در عمق تاب بياوري، اميدي به گم و نابودنشدنت هست، غوّاصي بياموز و تاب بياور! تاب بياور؛ بار گران جهان را بر گرده‌ي بسوده‌ي خود، تاب بياور! احساس مي‌كنم دشوارترين كارها براي نويسنده ـ دست كم براي من ـ زندگي كردن است. واقعاً چگونه بايد زندگي كنم؟ هميشه احساس مي‌كرده‌ام بلد نيستم زندگي كنم. و آيا براي ديگران، دشوارترين امور زندگي كردن نيست؟ چه‌قدر دشوار است زندگي كردن! فقط پس از اين‌كه كاري در نوشتن انجام مي‌دهم، تازه به ياد مي‌آورم كه گويا در حين كار، مشغول زندگي كردن بوده‌ام و بس! و چه ثمر؟ چون وقتي به يادش مي‌افتم كه ديگر گذشته است! وان را كه خبر شد، خبري باز نيامد! قبراق و به‌راه نيستم. درنگي ترديد‌آميز دارم. توقفي نگران‌كننده احساس خردينگي مي‌كنم. دنيا را بسي بزرگ مي‌بينم آن‌قدر بزرگ كه خودم در مقابلش بيش از حد، كوچك و كوچك و كوچك حس مي‌كنم. به روشني مي‌بينم كه نمي‌توانم جهان را هضم كنم. اگر قبلاً برخورد روان‌تري با زندگي داشته‌ام، لابد براي اين بوده است كه تمام هستي و نيرويم را مي‌توانستم روی يك نقطه‌ي زندگي متمركز كنم؛ و گمان مي‌كنم براي يك رمان‌نويس، هيچ عارضه‌اي خطرناك‌تر از اين نيست كه تمركزش از هم گسيخته بشود. براي پرهيز از اين فاجعه بر هر نويسنده‌اي لازم است كه ـ به هر طريقي كه خود كشف مي‌كندـ روح و خيال خود را در جهت تمركز، تربيت كند. يكي از روش‌هاي چنين رياضت‌كشي‌اي اين است كه تابع امور معيشتي نباشد. براي اين كار، هر نويسنده‌اي بايد طريقه‌ي خاص خود را بجويد و بيابد. روش ديگر اين است كه بتواند براي انجام كار خود، نظم خاصي به وجود بياورد! نظم در كار، لاابالي‌گري هنري، از آن‌گونه كه پيوسته به نظريه‌ي الهام و اين مزخرفات است، نبايد جانشين نظم منطقي ـ منطق خاص هر هنرمند در كارـ بشود. اگر مي‌گويم تابع امور معيشتي نبايد شد، نه براي راه دادن به لاابالي‌گري و بي‌بندوباري است؛ بلكه دقيقاً به خاطر سلطه داشتن بر خود و امكان توانايي براي برقرار كردن نظم خلاقيت است. به عبارت روشن‌تر، رهايي از قيد معيشت به‌منظور اين‌كه انسان بتواند تمام زندگي خود را در خدمت كار و پيكار خلاقيت و نظم اين مهم قرار بدهد.