ویژهی داستان خراسان/روزهایی...
سيروس شمشادي:
آنقدر كراوات زدن را دوست داشت كه بارها گفته بود: «اين همه دردسر و بدبختي به همين يك قلم كراواتي شدن ميارزد». آخرين بار همان شب قبل در جمع دوستانش اين جمله را با افتخار گفته بود.
كراواتش شل بود و از يقه آويزان شده بود. خم شد كه به آينه نزديكتر شود، كمي چرخيد و خودش را از نيمرخ نگاه كرد. سرحال بود و از تيپش لذت ميبرد، فقط كمي سردرد داشت. دستي به تهريشش كشيد، اگر آب قطع نبود آنرا ميتراشید. فقط نيمهشبها آب وصل ميشد. به آشپزخانه رفت و پنجره را باز كرد. تا كمر خم شد و به آن طرف چهارراه، سومين خانهي كوچهي روبرو نگاه كرد. از دور لولهي كنده شدهي گاز ديده ميشد. بعد از پنج هفته هنوز كسي در شركت گاز پيدا نميشد كه بيايد و آنرا وصل كند. تمام خانههاي آن كوچه پنج هفته بدون گاز زندگي كرده بودند. كنده شدن لوله اگر براي همه بد بود، براي حميد بهترين اتفاق بود. از يادآوري خاطرهي آن شب لبخندي گوشهي لبش نشست.
مادر از پشت سر فرياد زد: «حميد پدرسگ، مگه نگفتم شبا زود بيا خونه؟ ها؟ نگفتم؟»
از پنجره پايين آمد. گفت: «اِ، مامان! تا حالا نشنيده بودم شما فحش بدين! مگه چي شده حالا؟!»
دستهاي مادر ميلرزيد: «تا ساعت دو بيدار بودم، همينجور مثِ بيد ميلرزيدم. بابات به زور بِهِم قرص خواب داد. اين رسمش نيست آقا حميد، ازت راضي نيستم. خدا هم ازت راضي نباشه.»
برادر كوچكش محسن به آشپزخانه آمد. كتاب فيزيك پيشدانشگاهي دستش بود و چشمهايش را ميماليد. حميد با اشارهی چشم و حركت لبها از او پرسيد: «چي شده؟»
محسن با اشارهی سر به او فهماند كه از آشپزخانه بيرون بيايد. مادر هنوز كلافه بود. محكم روي پاي خودش زد و گفت: «]بيچاره عصمت خانوم، بدبخت شد. تو هم آخرش ما رو بدبخت میکنی.»
نبض حمید ایستاد.
«مگه عصمت خانم چی شده؟»
محسن دست حميد را گرفت و از آشپزخانه بيرون كشيد. مادر با صداي بلند گريه ميكرد. حميد داد زد: «چي شده، چرا هيچي نميگي؟»
محسن گفت: «ديشب چند نفر اوباش حمله كردن خونهي زهره اينا، بهت گفته بودم خجالت نكش، برو در خونهشون رو درست كن، نكردي! نامردا آقا مجتبي رو زدن، ضربه مغزي شده، رفته تو كما. عصمت خانم – اينا رو هم اذيت كردهن، طلاها شونو دزديدهن.»
حميد ناليد: «زهره هم بوده؟ الان كجان؟»
محسن گفت: «الان بيمارستانه، همشون بستري شدهن. ما تو آشپزخونه داشتيم شام ميخورديم، يكدفعه صداي تير اومد، رفتيم تو كوچه، گفتن اينجوري شده. موقع فرار تير هوايي زده بودن. رضا سوپري ميگفت يكيشونو شناخته، بچهي سيدي بوده.»
حميد نفس نفس ميزد. با گلوي فشرده گفت: «بر پدر مادرشون لعنت.»
مادر دويد توي اتاق و وقتي برگشت چادر مشكياش توي هوا دنبالش كشيده ميشد. با خودش حرف ميزد: "خدا بگم چي كارت كنه مرد! خواب موندم! بايد ميرفتم بيمارستان، دير شد.»
هر سه به سمت خيابان رفتند. حميد به درخانهي زهره نگاه كرد. همچنان كج بود و كامل بسته نشده بود. لولهی گاز هم كج و آويزان بود.
خيابان كوهسنگي مثل هميشه شلوغ بود. بايد تا بيمارستان قائم پياده ميرفتند. ديگر كمتر كسي در مشهد تاكسي سوار ميشد. حميد انگشتهايش را بههم فشار ميداد و با غيظ نفس ميكشيد. در ميدان الندشت از كنار يك تانك گذشتند كه معلوم نميشد كجايي بود. با كيسههاي شني سنگر درست كرده بودند و نصف تانك توي سنگر بود. جلوي بيمارستان هم دو تا سنگر درست كرده بودند. در هر سنگر چند سرباز آمريكايي نشسته بودند و تفنگهاي مدرنشان رو به خيابان بود. جلوي ميلههاي در يك خانم مانتويي ايستاده بود و مرتب به سربازي كه جلوي در را گرفته بود ميگفت:
"Do you understand?"
سرباز آمريكايي با تعجب به او نگاه ميكرد، كمي ترسيده بود و مي گفت :
"Move back, Move back"
حميد با نگهبان ايرانی صحبت كرد. قرار شد فقط مادرش داخل برود. دو خانم جوان ايراني كه كت دامن آبي آسمانی پوشيده بودند و موهايشان را دماسبي بسته بودند، خانمهاي چادري را تفتيش بدني ميكردند. مادر وارد محوطهي بيمارستان شد و به يكي از ساختمانهاي روبرو رفت. از كنار آمبولانسي رد شد كه چند پرستار با لباسهاي تنگ سفيد، برانكاردي را از آن بيرون ميكشيدند. محسن ساق پاي پرستارها را ديد ميزد. حميد گفت: «تو برو خونه. من جايي كار دارم. دير ميآم.» به سمت تقيآباد راه افتاد. هنوز سرش درد ميكرد. ميدانست مال مشروب بد ديشب بود. با چند تا از دوستانش شراب سفارش داده بودند و چند ساعتي سيگار كشيده بودند و بحث فلسفي داشتند. وسط ميزها دخترهاي خوشاندامي با پسرها ميرقصيدند. كافهي باكلاسي بود ولي مثل اينكه توي شراب آب قاطي كرده بودند كه سردرد گرفته بود. تمام كافيشاپهاي بلوار سجاد، شراب سرو ميكردند. نميدانست اين همه شراب يكهو از كجا سردرآورده بود.
به ميدان رسيد. دور تا دورش پر از تانك بود. همه انگليسي بودند. ميدان تقيآباد مقر سربازهاي انگليس شده بود. سردر سينما آفريقا پوستر فيلم «هري پاتر و محفل ققنوس» نصب شده بود. همهي آبميوهفروشيها و ساندویچیها تغییر شغل داده بودند، جگر میفروختند با آبجو، ولی فقط نوشته بودند «جگرکی».
اولین کسی که این ابتکار را به خرج داد، مشتری زیادی بهدست آورد و همهی مغازهها بدون هیچ تفاوتی همین کار را کردند.
حمید به سمت تاکسیها رفت ویک دربستی گرفت برای شهرک عربها. روی قیمت بیستوپنجهزار تومان توافق کردند و این پانزده برابر قیمت دو ماه قبل بود. کراواتش را باز کرد و توی جیب کاپشن پاييزهاش گذاشت. مجبور شد چند بار به راننده در پيدا كردن شهرك كمك كند. خودش هم اگر دوستاني در شهرك نداشت هرگز با آنجا آشنا نميشد.
ديوار و سيم خاردار دور شهرك همانهايي بود كه قبل از اشغال كشيده بودند. چيزي تغيير نكرده بود و جلوي در اصلي هم اثري از نيروهاي آمريكايي و انگليسي نبود. سر شهرك پياده شد. راننده حاضر نبود داخل بيايد.
سمبوسهفروشي مثل هميشه شلوغ بود ولي دوستش عبدالحليم آنجا نبود. هيچ آشناي ديگري بين چهرهها نديد. در امتداد دكههاي وسط بلوار راه افتاد. جلوي هر دكه چند نفر ايستاده بودند و عربي حرف ميزدند. بيشتر از همه صداي «ل» و «عين» ميشنيد. يكي يكي سرها را بالا گرفته و حميد را ورانداز ميكردند. به چايخانهی آخر بلوار كه رسيد خيالش راحت شد. عبدالحليم، قليان به دست، چشمانش را تنگ كرده بود و زل زده بود به او. چند ثانيه طول كشيد كه حميد را در آن مكان بهجا بياورد. همديگر را بغل كردند.
عبدالحليم گفت: «خيلي مخلصتيم كا! اينطرفا حميد جان؟ مارم داخل آدم حساب كردي!» و بدون اينكه فرصت حرف زدن به حميد بدهد گفت: «ها؟ چيه؟ اخمات تو همه!»
حميد گفت: «يه زحمت برات دارم. تفنگ ميخوام.»
عبدالحليم ابروهايش را باز كرد و گفت: «به روي چِشُم، ميستونُم برات، تفنگ چي باشه؟ فقط اول بايد بگي چي شده. از مونُم اگه كاري برمياد بوگو.»
حميد گفت: «كلت ميخوام با صدا خفه كن. خونهي همسايهمون حمله كردهن، ميترسم خونهي خودمونم حمله كنن. آمار نداري كيا شبا راه ميافتن؟»
گفت: «چي ميگي حميد جان! همه راه ميافتن. از كجا بُگُم؟ خواج ربه، طلاب، گلشهر، قاسمآباد، رضاشهر، از همهجا. همهجا حرومزاده داره. ما خودمون مونديم توش حيرون!»
دنبال عبدالحليم راه افتاد تا به قهوهخانهي آخر شهرك رسيدند. حميد بيرون منتظر ايستاد و تماشا كرد. بعد كه سه نفري به سمت يكي از بلوكها رفتند، باز هم بيرون منتظر ماند. روي در و ديوار از سوراخ گلوله پر بود.
نيم ساعت بعد از پشت شهرك بيرون آمد. كنار صد متري ايستاد كه تاكسي سوار شود. زيپ كاپشنش را بسته بود و روي شكمش سردي فلز را احساس ميكرد. يك بسته فشنگ هم به جيب شلوارش فشار ميآورد. چهل هزار تومان شد كه همان قيمت چند ماه قبل بود. هميشه قيمت ميگرفت ولي هيچ وقت جرأت اسلحه دست گرفتن را نداشت.
وقتي روي صندلي تاكسي نشست، عرق از پشت گوشش جاري شد. كمكم بدنش به لرزه ميافتاد. ميخواست هر طوري شده آنها را پيدا كند.
زير پل سيدي پياده شد. نميدانست كجا بايد برود. كمي گشت و به يك قهوهخانه رسيد كه كنار خيابان ميز و صندلي چيده بود. نسبتاً شلوغ بود. كباب و نوشابه سفارش داد و نشست. بيستودوهزار تومان شد. كنارش دو مرد مسن چاق نشسته بودند كه زيرپوش چرك تنشان بود. غذايشان تمام شده بود و داشتند عرق سگي بالا ميانداختند.
ياد زهره اذيتش ميكرد. نميدانست چه بلايي سرش آمده است. فكر كرد اگر ديشب به جاي كافه رفتن آنجا بود، با اوباش در ميافتاد. يا اگر كسي را ميآورد و در خانهشان را درست ميكرد، اين اتفاق نميافتاد.
آن شب كه جيپ سربازهاي مست امريكايي به در خانهي زهره خورد و لولهي گاز كنده شد، همهي همسايهها بيرون ريختند. صداي گاز آن قدر شديد بود كه هر آن احتمال انفجار ميرفت. ممكن بود تمام محل به هوا رود. زهره و مادرش با لباسهاي خانه بيرون زده بودند و مادر حميد آنها را به خانهی خودشان برد و دو تا چادر بهشان داد. قبل از اينكه زهره چادر بپوشد، حميد او را ديد. تا آن موقع نميدانست همسايهاي به اين زيبايي دارند.
يك ساعت بعد خطر رفع شده بود و گاز كل كوچه را قطع كرده بودند. زهره بعد از مادرش بيرون رفت و در فرصت چند ثانيهاي كه پيش آمده بود از حميد پرسيد: «اون گيتار توي خونه، مال شماست؟»
حميد با خنده گفته بود: «آره، اگه دوست داري برات آهنگ بزنم؟»
زهره خنديده بود و همانجا قرار گذاشته بودند.
حميد نميتوانست غذا بخورد. از فكر اينكه دزدها چه رفتاري با زهره داشتهاند، رگ گردنش منقبض ميشد. تكهاي از كباب در گلويش گير كرده بود. شيشهي نوشابه را بالا برد و چند قلپ خورد، غذا با فشار پايين ميرفت.
روي پيادهرو دو بچهي كوچك دور هم غلت ميزدند و فحشهاي ركيك به هم ميدادند. ياد روزي افتاد كه زهره را به رستوراني در شانديز برده بود. وسط حياط روي استخر را تخت گذاشته بودند و يك گروه پاپ، موسيقي زنده اجرا ميكردند. حميد كروات زده بود و مثل زن و شوهر به نظر ميآمدند. آنجا دو خانواده با هم دعوايشان شد. آنها هم فحشهاي ركيك ميدادند. زهره آنقدر ترسيده بود كه حميد مجبور شد او را بغل كند. بعد كه سروصداها آرام گرفت، چند پسر و دختر ديگر هم توي بغل هم رفتند. خانمهاي چادري رویشان را ميگرفتند و مردها زيرچشمي نگاه ميكردند. بچههاي كوچك جلو آمده بودند و آنها را تماشا ميكردند. شكمهايشان را جلو داده بودند كه تعادلشان حفظ شود.
حميد نتوانست جلوي آه كشيدنش را بگيرد. دلش ميخواست سيگار روشن كند. از آن طرف خيابان صداي چهار پنج جوان ميآمد كه به موتورهایشان تكيه داده بودند و با افتخار از كارهايشان تعريف ميكردند. حميد نميشنيد چه ميگويند ولي تصور ميكرد دربارهي خانهي زهره حرف ميزنند. دلش پايين ريخت. شايد خودشان بودند.
يك پيكان كنار موتورها ايستاد و سه نفر پياده شدند. به سمت موتوريها رفتند و با آنها گلاويز شدند. يك نفر داد ميزد: «با موتور زده به آبجيم، پاشه شكسته.»
موتوري گفت: «مو خودُم داشتُم از يك جاي ديگه درمِرفَتُم.»
بقيه سعي كردند آنها را جدا كنند. جوان دوباره داد زد: «تو اگه مرد بودي، مُبُرديش بيمارستان»
موتوري كه ديگر كنار دوستانش بود و از جوان دور شده بود، فرياد زد: «اصلاً دلُم خواست، خوب كردُم.»
مرد جوان درحاليكه دو نفر بغلش كرده بودند، بالا و پايين ميپريد. مردم جمع شدند و جلوي دعوا را گرفتند. آن سه نفر را به زور سوار پيكان كردند و ماشين راه افتاد. موتورسوارها همانجا ماندند و همچنان رجزخواني ميكردند.
حميد گيج شده بود. دلش ميخواست دست به اسلحه ببرد و كاری كند، اما دستش تكان نميخورد. در عمرش با كلت تيراندازي نكرده بود. هرچند در سربازي با كلاشينكف ده تا تير زده بود. عرق از پيشانياش ميچكيد و سرش داغ شده بود. ناگهان مرد جوان را ديد كه به تنهايي به سمت موتورها برگشته بود. اسلحهاي در دست داشت، آنرا به سوي پاي موتوري گرفت و صداي خفهاي بلند شد. موتوري فرياد كشيد و به زمين افتاد.
يكي از موتورسوارها از پشت كمرش كلتي درآورد و تيري به دست مرد جوان زد. اسلحه و دو انگشت كنده شده، روي زمين افتاد. جوان سرش را به آسمان گرفت و جيغ كشيد. بقيهي موتوريها هم اسلحه كشيدند و شش تير به پاهاي جوان زدند. صداي شليكها شنيده نميشد، فقط از فريادهايش ميشد فهميد چند گلوله خورده است. مردي كه به دست جوان شليك كرده بود از موتور پياده شد و آرام جلو رفت. يك پيرمرد فرياد زد: «برادركشي نكنِن، شما همتان ايرانيیِن»
مرد اعتنا نكرد. صداخفهكن را از لولهي كلتش باز كرد و گلولهي آخر را به قلب مرد جوان كه داشت لََه لََه ميزد شليك كرد. سپس برگشت، موتورش را روشن كرد و به سرعت دور شد. كمتر از پنج ثانيه، اثري از هيچكدامشان نبود. صداي تير آخر همه را ميخكوب كرده بود.
مردم كم كم دور جنازه جمع شدند. دست و پاي حميد ميلرزيد. يك ماشين گشت آمد. سربازهاي امريكايي پايين پريدند و جمعيت را پراكنده كردند.
□□□
وقتي به خيابان كوهسنگي رسيد، آسمان تاريك شده بود. سه كوچه مانده به خانه، يك موتور آرام كنارش آمد. دونفر بودند. نفر پشتي گفت: «قیافهشو! عين بدبختاس! چي داري جوجه؟ پول مول!»
حميد تا چاقوي بزرگي را كه به سويش گرفته شده بود ديد، يك قدم عقب پريد. موتورسوار چاقو را تكان داد و گفت: « زود باش.»
حميد با چشمهاي گشاد به او و سپس به راننده و دوباره به نفر پشتي نگاه كرد.
راننده گفت: «ول كن بريم، چيزي نداره.»
كلاج را رها كرد و موتور با يك جهش دور شد. حميد تا سر چهارراه، جايي كه پيچيدند، نگاهشان كرد.
كاپشنش را بالا زد و كلت را درآورد. توي دستش چرخاند. داد زد: «اَه» و آنرا پرت كرد طرف جدول خيابان. بستهي فشنگها را از جيبش بيرون كشيد و آنها را هم پرت كرد. به سمت خانه راه افتاد.
چشمهايش داغ شدند. بين نفسهايش هق هق ميزد. وقتي جلوي خانهي زهره رسيد، دوباره برگشت و اسلحه را از جوي آب برداشت. پاكت فشنگها پاره شده بود و چندتايشان خيس شده بودند. بقيه را برداشت. تصميم گرفت كلت را در خانه نگه دارد. شايد روزي به كارش ميآمد. شايد آن روز جرأت كشيدن ماشه را پيدا ميكرد.
+ نوشته شده در ساعت توسط
|