شعر
تناسخ
شهره شجيعي
ما دوباره در لحظهاي از تاريخ به هم ميرسيم
و تو مرا نميشناسي
من گريه ميکنم
تو مرا نميشناسي
و باد چه بيهوده با موهاي تو بازي ميکند و ستاره سوسو ميزند
تو مرا نميشناسي و من از استکان لب پريده آب مينوشم
و آسمان غمگينتر از آنست که ببارد
نگاه کن! ديوانگان زمين از طنابها آويزانند
روي شانههاي تو
صداي هوهو ميآمد
کسي پلکهايش را باز کرد
ديوارها فرو ريخت
صداي تو ميآمد از آنسوي زمان
کسي در باد ميخنديد باران گرفت و صاعقه پيچيد
آه عميقترين غار جهان در آسمان بودي
که به سمت کهکشانها ميرفت ميرفتم ميرفت
انگار در لحظهاي از تاريخ به هم گره خورديم
ثانيهها مشت ميزدند و ما با تمام انگشتهايمان سرما را حس کرديم
برهنه به آب زديم چنان که برکه دهان باز کرد و
دوباره به خوابي عميق فرو رفتيم.
+ نوشته شده در ساعت توسط
|