شعر
شو ميهمانم
سيمين بهبهاني
شو ميهمانم تا بسازم
از خوشهي پروين شرابي
بنشين به خوانم تا برآرم
از سفره قرص آفتابي
آن در که من بستم به هر عشق
شايد که بگشايي تو بر عشق
در کار دل مشکل توان ديد
زيباتر از اين فتح بابي
سوداي بالاي بلندت
ميافکند در پيچ و تابم
چون پيچک سبزي که دارد
بر گِردِ افرا پيچ و تابي
جويي شد آن رودي که بودم
نازک نواتر شد سرودم
چابک صفا ده دست و رو را
تا ميرود در جوي آبي
با يک نوازش از نگاهت
قالب تهي خواهم به راهت
چونان که بر تالابِ ژرفي
لغزد نسيمي بر حبابي
بس دير پرسيدي زحالم
من خود سراپا يک سوآلم
اکنون که اين چشم سخنگو
تن ميزند از هر جوابي
رو در سفر، پا در رکابم
لغزيده بر بام آفتابم
يک بوسه فرصت بيشتر نيست
اي دوست، ميبايد شتابي!
دي ۱۳۸۴
+ نوشته شده در ساعت توسط
|