بلبل چرا مي خواند ؟

ميخائيل زوشچنكو[1]

برگردان : قاسم صنعوي

1

خداي بزرگ ، كارادبي كردن عجب مشكل بزرگي است ! آدم بايد كلي زحمت بكشد و عرق بريزد تا از تمام تله هايي كه سر راهش كار گذاشته شده خودش را در ببرد .

و اين جان كندن هم براي چه ؟ خيلي ساده ، براي نقل ماجراي عشق هاي آدم پيش پا افتاده اي مثل بيلينكين[2] !

حال كه او نه پسرعموي نويسنده است و نه برادرش . نويسنده پولي هم به او قرض نداده است و كوچك ترين وجه اشتراكي هم بين اين دو وجود ندارد . حتي اگر حقيقت مطلب را بگوييم ، اين بيلينكين براي نويسنده وجودي كاملاً بي اهميت است . به همين جهت هم هست كه نويسنده بهترين رنگ هاي جعبه رنگش را براي توصيف او به كار نمي برد واصولاً وقتي ندارد كه سر اين كار بگذارد ، به خصوص كه مطلقاً ظاهر و قيافه او را هم به خاطر نمي آورد .

ضمناً نويسنده در مورد شخصيت هاي كم و بيش مهم اين سرگذشت هم چندان مطالعه اي نكرده . دست بالا را كه بگيريد ، ليزت [3] به خاطر دلايل كاملاً خاص و شخصي ، يك مورد استثنايي به شمار مي رود . برادر او ، ميشل [4] ، خيلي كم تر بر صفحه‌ي خاطر نويسنده نقش بسته است . او جواني گستاخ ، داراي حالت تهاجمي ، چاقالو و بي مزه بود . پرداختن به ظاهر و قيافه او مطلقاً بي فايده است . اما درباره پيرزن ، مادر ليزت ( البته اگر بتوان چنين چيزي گفت)در صورتي كه خواننده اطلاعي به دست نياورده به هيچ وجه ضرري نكرده است

          بگذريم كه ترســيم تابلوي هنــري از پيرزن ها خيــلي هم دشـوار است .آن طور كه مي گويند،او پير ‌زني ريزه ميزه و كوچك اندام بوده ، همين و بس .

          اگر نويسنده در مورد شخصيت هايش غير از اين اطلاعات ناچيز مطلب ديگري نداشت قطعاً اقدام به نوشتن اين داستان نمي كرد . ولي او اطلاعات زياد ديگري دارد ، مثلاً جريان زندگي محدود آنها را ، خانه كوچك شان ، در حقيقت آن ويرانه‌ي شماره‌ي 22 را مي تواند به طور كامل پيش خودش مجسم كند .

          ودر داخل خانه هم ، بند و بساط ، حتي اگر بشود گفت ، روح اين خانه هم در نظرش آشكار مي شود . يك سقف طبله كرده ؛ يك پيانوي بكر[5]. يكي از همان پيانوهايي كه رؤيتش مو بر اندام بيننده سيخ مي كند . يك نيمكت راحتي كه يك گربه‌ي ابد مدت آن را مادام العمر به خودش اختصاص داده . روي جابخاري ، در داخل يك گوي شيشه اي خاك گرفته ، يك ساعت طاقچه اي كه يادش رفته بايد كار كند ، بعد ، يك آينه‌ي كدر و پوشيده از يادگاري هاي به جا مانده از مگس ها كه هنرش اين است كه هر چيزي را عوضي نشان دهد . و بالاخره ، يك صندوق بزرگ كه بوي نفتالين و مگس مرده مي دهد .

خوب اگر شما مجبور بوديد آن جا زندگي كنيد چه ملالي كه نداشتيد !

آشپزخانه‌ي آن ها به نظرتان كاملاً دل به هم زن مي رسيد . هميشه پر بود از لباس زيرهايي كه روي بند پهن بودند . پيرزن هميشه جلوي آشپزخانه چيزي پاك مي كرد ، مثلاً سيب زميني پوست مي كند ؛ و پوست به صورت مارپيچ از زير كارد به زمين مي افتاد .

          خواننده حتي يك لحظه هم اين فكر را به سرش راه دهد كه نويسنده از توصيف اين جزئيات احساس ناراحتي مي كند  . خير . در اين يادبودهاي ناچيز نه زيبايي وجود دارد و نه از رمانتيســـم اثري يافت مي شود . ولي نويسنده اين نوع خانه ها را خوب مي شناسد . خودش در آن ها زندگي كرده است . اين خانه ها شادي بر نمي انگيزند . به عكس ، آدم را به حالي مي اندازد كه دلش مي خواهد اشك بريزد . وقتي وارد آشپزخانه بشويد ، دماغ تان مي خورد به يك تكه لباس خيس . تازه اگر اين تكه پارچه‌ي شايسته چيزي با ارزش و مربوط به نظافت انسان باشد جاي شكرش باقي است ، چون بيشتر اوقات اين چيز فقط يك جفت جوراب كهنه است . پيف ! چه كثافتي !

به دلايلي كه هيچ ارتباطي به عالم ادبيات ندارد ، نويسنده از اين موقعيت بهره مند شد كه بتواند پا به داخل خانه‌ي روندوكوف[6] ها بگذرد و هميشه هم مات و مبهوت مانده و نتوانسته سر دربياورد كه در چنين مزبله اي ، اين دختر قابل ملاحظه ، اين گل برف ، اين غنچه‌ي گل سرخ كه اسمش ليزت روندوكوف است ، چه طور توانسته بشكفد ...

واقعاً كه آدم دلش به حال او مي سوخت .

خوب ، در آينده‌ي خيلي نزديك به تفصيل از او صحبت خواهيم كرد . اما فعلاً مجبورم كمي هم از همشهري بازيل[7] بيلينكين بگوييم . او چه جور آدمي بود ؟ از كجا مي آمد ؟ عقايد سياسي اش چه بود ؟ روابطش با خانواده‌ي روندوكوف از چه مقوله اي بود ، آيا تصادفاً قوم و خويششان نبود ؟

نه ، با هم قوم و خويش نبودند . بيلينكين كاملاً بر حسب تصادف و بي آن كه خودش خواسته باشد قاطي زندگي آنها شده بود .

هر چند نويسنده – همان طور كه خودش هم قبلاً گفته – شكل و شمايل بازيل را از ياد برده ، با اين همه ، وقتي چشم ها را روي هم مي گذارد برخي از جزييات را مي تواند به ياد بياورد .

بازيل هميشه دست ها به پشت ، خيلي آهسته ، قدم بر مي داشت ، مثل اين بود كه غرق در افكار عميقي است . غالباً پلك را به هم مي زد . پشتش نيمه خميده بود ، گويي كمرش زير بار زندگي خم شده بود . پاشنه هاي كفش هايش هميشه ساييده و متمايل به داخل بود . ظاهرش حاكي از اين بود كه حداقل ديپلمش را گرفته .

          اصل و نسبش معلوم نبود . موقع انقلاب از مسكو آمده بود و يك كلمه هم از
گذشته اش حرف نمي زد . درست معلوم نبود به دليل ناگزير شده مسكو را ترك كند . آيا فكر كرده بود كه محيط شهرستان براي شكم گرسنه بهتر است ؟ يا فقط ماجرا و افق هاي تازه او را به سوي خود كشيده بودند؟ اين ها را فقط شيطان مي داند و بس .

اما من حدس مي زنم كه بيشتر گرسنگي او را از پايتخت رانده بود ، چون در اوايل هر روز به بازار مي رفت و زير چشمي و حريصانه به توده هاي خوراكي نگاه مي كرد .

اين موضوع كه او درآن زمان از چه راهي امرار معاش مي كرد براي نويسنده به صورت معماي لاينحلي باقي مانده است . آيا كارش گدايي بود يا چوب پنبه ها را جمع مي كرد تا بفروشد ؟ كسي چه مي داند ؟ آن روزها اين نوع سوداگري ها در شهر خيلي علاقه مند داشت. ولي به هر حال ، وضع او بد بود . لباس ژنده اي به تن داشت و موهايش هم داشت مي ريخت . بيمناك راه مي رفت و هر لحظه به پشت سرش نگاه مي كرد . حتي پلك به هم زدن هايش هم قطع شده بود و نگاهش به نحو غم انگيزي راه كشيده بود .

اما ناگهان بدون دليل آشكار ، بازيل جهشي كرد و در زماني كه داستان عاشقانه‌‌ي ما به آن مربوط مي شود، او وضع محترمانه اي پيدا كرده بود : كارمندي بود با مواجب شايسته و اضافه حقوق هاي مناسب زندگي پر هزينه .

پيكرش چند پرده گوشت گرفت و اگر بتوان گفت ، در عصاره‌ي زندگي بخش فرو رفت و بيلينكين باز پلك هايش را پشت سر هم و با بي قيدي به هم مي زد .

ديگر با قدمهاي سنگين آدمي كه از تمام رازهاي زندگي سر در مي آورد و حق خودش را به زور از زندگي گرفته است و در حد واقعي شأنش براي خود ارزش قايل است ، راه
مي رفت .

در زمان وقوع اين حوادث هم با آن كه سي و دو سال داشت هنوز مردي بود كه
مي توانست نظرها را به خود جلب كند .

راه پيمايي هاي طولاني هميشگي داشت و مرتب عصايش را دراز مي كرد و به درو كردن گل ها ، علف ها و حتي برگ هاي معمولي مي پرداخت . غالباً در بولوار روي نيمكتي مي نشست و نفس عميقي مي كشيد و آرام لبخند مي زد . هرگز كسي نخواهد دانست كه چه فكرها و طرح هاي بزرگي بر چهره اش هاله مي افكند . حتي امكان دارد كه او به چيزي هم فكر نمي كرده است و فقط سرشار از احساس رضايت از زندگي اش بوده است ، و به احتمال قوي تر در صدد يافتن راهي براي تعويض خانه اش بوده . زيرا بايد به موضوعي اعتراف كرد : بازيل مستأجر وولوساتوف[8] خادم كليسا و فردي ناراضي بود . و اين هم خانه بودن اجباري با فردي كه از نظر سياسي خيلي مشكوك مي نمود ، او را كه كارمند دولت بود به شدت نگران مي كرد .

          بارها و بارها از آشنايان خود پرسيده بود بر حسب تصادف كسي را سراغ ندارند كه بخواهد اتاقي اجاره دهد . زيرا – به قول خودش – بيش از اين نمي توانست اين همجواري آميخته به بدنامي را تحمل كند .

بالاخره كسي از روي خوش قلبي اتاق اجاره اي بسيار كوچكي را كه در خانه‌ي روندوكوف هاي محترم بود به او نشان داد .

بيلينكين بلافاصله بعد از مشاهده‌ي اتاق ، مردي را كه كارش بردن آب به خانه ها بود براي اسباب كشي به كار گرفت .

خادم كليسا هيچ نيازي به اين مستأجر نداشت ، ولي وقتي خبر رفتن او را شنيد احساس كرد كه بهترين احساساتش جريحه دار شده است . و آن وقت چاك دهانش را باز كرد و بد وبيراه گفت و حتي تهديد كرد كه در اولين فرصت پوز بيلينكين را خرد خواهد كرد ! در تمام مدتي كه بازيل اثاثش را سوار گاري دستي مي كرد ، صاحب خانه پشت پنجره ايستاده بود و براي اين كه به همه بفهماند اين موضوع چه قدر برايش بي اهميت است قاه قاه مي خنديد .

زن او هم گاهي به حياط و ضمن اين كه تكه اثاثي به داخل گاري مي انداخت فرياد مي زد :

-    سفر به خير ! تندتر ! تندتر! برويد ! برويد ! به قدر كافي شما را ديده ايم ! كسي جلويتان را نگرفته ! همسايه ها و يك مشت آدم بي كار ، كه از خنده به خود مي پيچيدند ، در مورد به اصطلاح روابط عاشقانه‌ي بازيل با زن صاحبخانه اظهار نظرهاي ناگواري مي كردند .

نويسنده چون در اين باره اطلاعات موثق در اختيار ندارد با كمال تأسف نمي تواند چيزي بگويد . گذشته از اين ، مطلقاً ميل ندارد كه – به خصوص در يك اثر ادبي – بدگويي كند .

اتاق خانواده‌ي روندوكوف ها بدون هيچ گونه روح منفعت طلبي يا حتي بدون نياز واقعي ، اجاره داده شد . حقيقت را بگوييم ، پيرزن به علت وضع بحراني مسكن بيم داشت كه اتاقش را دولت ضبط كند و همين امر ناگزيرش مي كرد آدمي را كه خيلي هم قابل استفاده نبود به عنوان مستأجر بپذيرد .

بيلينكين هم خواست از اين وضع استفاده كند . و موقع عبور از مقابل پيانوي « بكر » چپ چپ به آن نگاه كرد و به نحوي كه خيلي هم دوستانه نبود خاطرنشان كرد كه اين «چيز» بي فايده است و او – يعني بازيل – مرد آرامي كه زندگي خردش كرده است و توپخانه‌ي سنگين در ميدان جنگ گلوله بارانش كرده است ، نمي تواند اين جور صداهاي مبتذل و پيش پا افتاده را بشنود .

پيرزن با خشم گفت كه اين پيانو بيش از چهل سال است كه آن جا است و به خاطر موجودي مثل بيلينكين آن را خرد نمي كنند يا سيم ها و شستي هايش را بيرون نمي كشند و دور نمي اندازند . از اين ها گذشته ، ليزت با آن موسيقي ياد مي گيرد و شايد همين تمام آينده‌ي او باشد .

بيلينكين تسليم شد و حتي ادعا كرد كه ميل خود را فقط به صورت تقاضاي ساده اي بيان كرده است و ابداً قصد نداشته امر و نهي كند .

آن وقت پيرزن شروع به گريه كرد و اگر ناگهان فكر ضبط شدن اتاق دوباره به خاطرش نمي رسيد بي برو برگرد بيلينكين را پي كارش مي فرستاد .

بازيل صبح ترتيب كار اسباب كشي را داد و بعد هم تمام روزش را صرف مرتب كردن اثاثش كرد .

دو سه روز بي هيچ تغييري گذشت . بازيل به اداره اش مي رفت ، دير بر مي گشت ، موقعي كه طول و عرض اتاقش را گز مي كرد كفشش را روي زمين مي كشيد . بعد هم در حالي كه زير لب چيزهايي مي گفت به خواب مي رفت و آرام خور خور مي كرد .

ليزت آن روزها مثل روحي معذب بود ، در مورد شخصيت مستأجر ، در مورد عادت هايش ، راجع به اين كه او پيش مي كشد يا نه ، از مادر و برادرش سؤال ها مي كرد و معلوم نيست چرا حتي مي پرسيد كه آيا او افسر نيروي دريايي نبوده است ؟

بالاخره روز سوم براي نخستين بار مستأجر را ديد . بازيل طبق معمول صبح زود براي شستن دست و رو وارد آشپزخانه شد . پيراهن خواب به تن داشت و بند شلوارش به اين سو و آن سو مي رفت . صابون و حوله به دست راستش بود و با دست چپ موهايش را كه موقع خواب ژوليده شده بود صاف مي كرد .

ليزت كه لباس خواب به تن داشت مشغول تهيه‌ي چاي بود . با ديدن او فرياد خفيفي سر داد و شرمنده از سرو و وضعش ، خود را به يك طرف انداخت .

بازيل كه در درگاه ايستاده بود با حيرت و تحسين دختر جوان را نگاه كرد .

به راستي هم دختر در آن روز پرستيدني بود . بي نظمي لذت بخش زني را عرضه مي كرد كه به محض بيدار شدن ، پيش از آن كه به آرايش خود بپردازد ، و در حالي كه دمپايي به پا كرده ، به خانه داري مي پردازد . نويسنده‌ي از اين دسته زن ها بدش نمي آيد ، در آن ها چيزي ناپسندي نمي بيند .

راستش را بگويم ، اين زن ها هيچ چيز قابل ملاحظه اي ، حتي كششي ندارند. معمولاً چاق هستند ؛ نگاه هايي خالي از احساس دارند ؛ از خشونت در آن ها اثري نيست ، خوش خلقي و طنازي ندارند . حركات شان كند و موهاشان آشفته است ، زن هايي شلخته اند . راستش ، نامطبوعند . ولي چه مي شود كرد ؟

خارق العاده است ، ولي حقيقت مطلب اين است كه نويسنده ، زن هاي ريزه ميزه و عروسك وار ، اين مخلوق رمان هاي غربي را نمي پسندد . موي چنين زن هايي هميشه داراي چنان آرايشي لعنتي است كه انسان از ترس اين كه افتضاح بالا بياورد ، دست به آن نمي زند . به پيراهنش كه نمي شود نگاه چپ كرد . چون با كم ترين حركت ، پاره يا كثيف مي شود . در اين صورت براي چه ساخته شده اند ؟ لذت ها و شادي هاي زندگي كجايند ؟

نويسنده ، فرهنگ غربي را دوست دارد و تحسينش مي كند ، اما در مورد چيزهايي كه به زن ها مربوط مي شود – همان طور كه مي بينيد – عقيده اي كاملاً شخصي دارد .

به نظر مي رسد كه بيلينكين نيز در اين مورد با او هم عقيده باشد .

باري ، هر چه هست باشد ، بازيل كه دهانش از فرط تحسين نيمه باز مانده بود ، بي حركت ، در مقابل ليزت ايستاده بود و اصلاً به فكر اين نيفتاد كه بند شلوارش را بالا بكشد . اما تمام اينها فقط يك دقيقه طول كشيد .

ليزت آهي كشيد و به سرعت بيرون رفت و در همان حال كوشيد به موهاي آشفته اش نظمي بدهد .

شب ، بيلينكين بدون دليل چند بار در راهرو قدم زد و اميدوار بود كه ليزت را ببيند ، اما اميدش بي ثمر بود .

بعدها بود كه يك شب ، وقتي به آشپزخانه مي رفت ليزت را ديد . عاشقانه و از سر ادب سلامي داد ، سرش را كمي روي شانه خم كرد ، با دست اشاره اي مبهم كرد كه بنا بر قرارداد معنايش تحسين و لذتي بود كه احساس مي كنيم .

چند برخورد مشابه ديگر در راهرو و آشپزخانه ، آن دو را به نحو قابل ملاحظه اي به هم نزديك كرد .

2

از آن پس ، بازيل ديگر يك راست از اداره به خانه بر مي گشت. به هر دلنگ دلنگي كه ليزت مي نواخت گوش مي داد . از او خواهش مي كرد كه چيزهاي « رقت بارتري » بنوازد . آن وقت ، ليزت يك والس يا « شيمي[9]» مي زد يا چند آكورد از راپسودي دوم ، سوم ، يا چهارم ليست ( فقط خدا مي داند چند راپسودي وجود دارد ! ) مي نواخت .

و بيلينكين ، مرد آرام ، مردي كه تا آن زمان زندگي خودش را كرده بود ، گويي كه اين ها را اولين باري است كه مي شنود ، به نواهاي لرزان و غلط پيانو گوش مي كرد . بعد ديرگاه ، هنگامي كه در اتاقش تا گردن در صندلي راحتي اش فرو رفته بود ، به شادي زندگي مي انديشيد .

از آن روز ، براي ميشل روندوكوف زندگي بهتري شروع شد . بازيل چند بار به او چهار سكه‌ي كوچك داد ، حتي يك بـار هم ده سكــه داد و از او خواست هر وقت پيــرزن در آشــپزخانه  است و ليزت در اتاقش تنها است ، سوت بزند .

اين موضوع كه بازيل به چنين اطلاعاتي چه نيازي داشت ، هميشه به صورت يك راز باقي خواهد ماند . پيرزن ، با شادي عشاق را نظاره مي كرد و با اين فكر به سر مي برد كه با رسيدن پاييز آن دو ازدواج خواهند كرد و بالاخره شر ليزت از سر او كم مي شود .

          ميشل بي آن كه در بند چون و چراي موضوع باشد ، به ابتكار خود شبي شش يا هفت بار سوت مي كشيد و به اين ترتيب بازيل را ناگزير مي كرد كه بين دو اتاق در رفت و آمد باشد .

بازيل به اتاق ليزت مي رفت ، كنار او مي نشست ، چند جمله‌ي مبتذل با او رد و بدل مي كرد ، و بعد از ليزت مي خواست كه چيزي بزند . بعد هم كه ليزت از نواختن فارغ مي شد ، دست هاي زبرش را ، دست هاي مردي را كه جنگ خودش را كرده بود و توپخانه‌ي سنگين، گلوله بارانش كرده بود ، روي دست هاي سفيد و ظريف دختر مي گذاشت و از او مي خواست كه از خودش و زندگي اش بگويد و به گذشته‌ي او توجه شديد نشان مي داد . گاهي هم در حالي كه از سينه اش شعله مي كشيد از او مي پرسيد آيا قبلاً هرگز عشق واقعي را احساس كرده است يا اين بار اولش است .

و ليزت به شكلي معما وار مي خنديد و ضمن اين كه انگشت هايش را به نحوي كه از پيانو صدايي برنخيزد روي شستي ها مي لغزاند خيلي آهسته جواب مي داد : « نمي دانم » .

3

آن دو گرم تحسين يكديگر بودند .

وقتي يكديگر را مي ديدند نمي توانستند جلوي گريه شان را بگيرند . در هر ديدار احساس مي كردند كه موج تازه اي از خوشبختي در خود غرق شان مي كند .

راستش را گفته باشيم ، بيلينكين غالباً با مقداري هراس خودش را در آينه نظاره مي كرد و با حيرت در اين فكر فرو مي رفت كه او ، اين مرد آرام كه زندگي خودش را داشت و توپخانه‌ي سنگين گلوله بارانش كرده بود ، مردي كه با آن همه زحمت حق زندگي را تسخير كرده بود ، چه طور براي يك هوس بيهوده‌ي اين دخترك تمام هستي اش را به آن آساني فدا مي كند .

وقتي تمام زن هايي را كه از زندگي اش گذشته بودند ، حتي آخرين آن ها ، يعني زن خادم كليسا – را كه بايد اعتراف كرد روابطي هم با او داشت – به خاطر مي آورد ، قاطعانه به خودش مي گفت كه فقط در آن زمان ، يعني در سي و دو سالگي ، است كه مي داند عشق واقعي و شكنجه هاي قلبي يعني چه .

معلوم نيست به علت تمايل طبيعي به مسائل غامض انتزاعي يا تحت تأثير بهار بود كه بازيل به خوبي احساس مي كرد آدمي ديگر شده است و در قياس با اين عشق بزرگ ، هر چيز ديگري ناچيز و بيهوده است .

و او ، اين مرد اندكي گستاخ كه زندگي خودش را كرده بود و توپخانه‌ي سنگين گلوله بارانش كرده بود و غيره ... و چندين بار هم مرگ را پيش چشم هايش ديده بود ، شروع به سرودن چند غزل و حتي يك قصيده كرد .

خودم ابدا با شعرهايش آشنايي ندارم، اما در سايه‌ي دوستي آقاي كرانتس[10] دبير روزنامه‌ي « ديكتاتوري پرولتاريا » يكي از شعرهاي او به دستم رسيد . بيلينكين اين شعر را كه عنوان آن « براي او ، براي او » بود به روزنامه فرستاده بود ولي اثر به عنوان چيزي كه ربطي به زمانه نداشت رد شده بود .

نويسنده نمي خواهد با شاهد مثال هاي طولاني خواننده را ملول كند . فقط دو بند آخر شعر را كه اگر بشود گفت موسيقي كلام بيشتري دارد در اختيار خواننده مي گذارد :

« در قلب كوچكش ، به رسم شعار

چنين حك كرد : ترقي ، عشق » ،

و تصوير تو ، تمامي زندگي اش را

براي هميشه شاعرانه كرد .

آه ، ليز ، ليزون من

با بوسه‌ي تو

زغال شده ام . »

شايد من چيزي ندانم ، از لحاظ قالب شعر بدي نبود ، ولي با نظر هيأت تحريريه موافقم :

چون به راستي با روح زمانه همخواني نداشت .

بعدها بيلينكين شعر و حرفه‌ي نوميد كننده‌ي شاعري را كنار گذاشت . آثارش را بدون احساس تأسف به دست فراموشي سپرد و بي آن كه افكار ديوانه وارش را به روي كاغذ بياورد و به ترتيب آشكارشان كند ، به زندگي طبيعي خودش برگشت .

بازيل و ليزت هر روز هم را مي ديدند ، به گردش مي رفتند . تا ساعتي كه هوا تاريك مي شد در خيابان ها و بولوارهاي خلوت مي گشتند . حتي گاهي به كنار رود مي رفتند و روي شن مي نشستند و با سرمستي به نظاره‌ي جريان تند آب مي پرداختند . گاهي دست در دست ، آه مي كشيدند ، زيبايي طبيعت و لطافت افلاك بالاي سرشان را تحسين مي كردند .

اين ها همه به نظرشان خارق العاده و قابل تحسين مي رسيد و به خصوص فكر مي كردند كه آنها را براي اولين بار مي بينند .

بعضي روزها هم از شهر بيرون مي رفتند و در بيشه ها مي گشتند . در آن جا آهسته قدم مي زدند و انگشت ها در هم حلقه كرده ، راجع به همه چيز ، حتي درباره‌ي يك خرگوش ساده كه ناگهان در نظرشان معجزه طبيعت مي شد به رقت مي آمدند .

در چنان لحظه هايي بازيل كه بر اثر شادي شديد منقلب مي شد زانو مي زد و جاي پاي ليزت را مي بوسيد .

و در آن بالا ، ماه سرد بود ؛ شب آن دو را با راز خود مي پوشاند ، زنجره ها با آن صداهاي زير فرياد سر مي دادند ، از جنگل صداهاي مبهمي بر مي خاست ، هوا آكنده از لطافت و آشتي به نظر مي رسيد .

اين ساعاتي بود كه ليزت و بازيل بر ساير اوقات ترجيح مي دادند .

اما در يكي از همين گردش هاي شاد بود كه در شبي باراني بازيل بر اثر بي احتياطي سرما خورد و ناگزير بستري شد .

روز بعد تب كرد ، دچار گلو درد شديدي شد . در نزديكي هاي شب سرش بيش از حد متورم شد .

ليزت ، غمزده ، موها پريشان ، با دمپايي ، در كنار او بود ، با تب و تاب از كنار تخت به سوي ميز مي رفت و نمي دانست چه كار كند ، براي تسكين دردهاي بازيل چه اقدامي به عمل بياورد .

حتي پيرزن طي روز چند بار به اتاق آمد و پرسيد آيا بيمار كمپوت آلو كه به عقيده‌ي او اكسير و داروي تمام بيماريهاي عفوني بود نمي خواهد .

دو روز بعد سر بازيل چنان حجم وحشتناكي پيدا كرد كه ليزت با شتاب به دنبال دكتر رفت. 

پزشك ، بيمار را معاينه كرد ، داروهايي تجويـز كرد و ناراضي رفت ، زيرا چون اسكــناس نبود به او پول خرد داده بودند .

ليزت به دنبال دكتر دويد و وقتي به خيابان رسيد ضمن اين كه دست هايش را با اضطراب به هم مي ماليد نجوا كنان گفت :

-        خوب دكتر ، هنوز اميدي هست ؟ بايد بدانيد كه بعد از مرگ اين مرد من هم زنده نخواهم ماند .

پزشك كه عادت داشت بزرگ ترين نااميدي ها را ابراز كند با بي اعتنايي جواب داد كه بدبختانه بيماري اوريون كشنده نيست .

ليزت كه بي خطر بودن بيماري تا حدودي مأيوسش كرده بود با اندوه به خانه برگشت و با از خود گذشتگي ، بي آن كه به فكر تحليل رفتن قواي خودش باشد يا از سرايت بيماري بترسد به مراقبت از بيمار پرداخت .

روز اول ، بازيل كه حتي جرأت نمي كرد سرش را از روي بالش بردارد در حالي كه گلوي متورمش را لمس مي كرد با وحشت از خودش مي پرسيد كه آيا ليزت بعد از آن كه او را با آن قيافه‌ي هولناك و نفرت انگيز ديد باز هم دوستش خواهد داشت .

اما دختر جوان كه مي خواست او را آرام كند مي گفت كه به عقيده او بازيل ظاهري با وقارتر از زمان پيش از بيماري اش دارد .

و بازيل كه خيالش راحت شده شود با حق شناسي مي خنديد و پشت سر هم مي گفت كه بيماري محك عشق آن ها بوده است .

4

عشقي خارق العاده بود .

بيـلينكين روزي كه تازه از بسـتر بيماري برخاست و ديد كه سرو گردنش وضع طبيعي خود را بازيافته اند به نظرش رسيد كه ليزت او را از مرگ حتمي نجات داده است . و آن وقت روابط آن دو وضعي با شكوه و حتي بايد بگويم اصيل تر به خود گرفت .

به همين جهت بود كه بازيل در يكي از نخستين روزهاي بهبودي اش دست ليزت را به دست گرفت و با لحن مصمم مردي كه تصميمي خلل ناپذير گرفته است از او خواهش كرد كه با حرف هاي بيهوده يا مسخره ، گفته هاي او را قطع نكند . بعد هم طي نطقي طولاني و پر طمطراق گفت  كه او ، يعني بازيل ، مي داند كه نبرد در راه زندگي يعني چه و زماني كه هنوز جواني بي تجربه بوده ، زندگي را با سبكسري در نظر مي گرفته و اين امر به شدت رنجش مي داده ، اما حالا كه از مرز سي سالگي گذشته ، سرشار از دانايي است و مي داند چه طور بايد زندگي كرد . مي داند چه قوانين سختي به جامعه شكل مي دهد و به همين جهت است كه او پس از اين كه كاملاً نتيجه اقدام خود را سنجيده ، تصميم گرفته در سير زندگي خود تغيير بزرگي ايجاد كند .

خلاصه‌ي مطلب اين كه بيلينكين رسماً از ليزت خواستگاري كرد و متذكر شد كه او يعني ليزت از اين به بعد ديگر نبايد نگران آينده باشد ، و حتي اگر بتواند بايد با كار خود در زندگي مشترك سهمي داشته باشد .

ليزت بعد از آن كه مقداري ادا درآورد و از زيبايي عشق آزاد حرف زد ، با مسرتي كه آن را پنهان نمي كرد تقاضاي او را پذيرفت . بعد هم اضافه كرد كه از مدت ها پيش انتظار اين وضع را داشته است و اگر بازيل اين تقاضا را نمي كرد ، آخرين مرد زندگي او باقي مي ماند ؛ و بالاخره گفت كه وقتي خوب فكر مي كند متوجه مي شود كه عشق آزاد هر قدر هم كه زيبا باشد ، باز ازدواج چيز ديگري است .

بـعد هـم دوان دوان به آشـپزخانه رفت تا خبر سعـادت بار را به مـادرش برساند و از آن جا هم پيش همسايه ها رفت تا آن ها را طبق رسم معمول به طور خيلي خصوصي به مراسم عروسي كه البته بايد بعد ها صورت مي گرفت دعوت كند .

همسايه ها به نحوي پرشور به او تبريك گفتند و با محبت اضافه كردند كه متوجه هستند كه او يعني ليزت از مدت ها منتظر اين امر بوده است و باعث خوشوقتي است كه بالاخره در زندگي هدفي يافته است .

طبيعي است كه پيرزن چند قطره اشك ريخت و بعد به سراغ بيلينكين رفت تا شخصاً اطمينان حاصل كند .

بازيل صحت امر را تأييد كرد و با جلال و شكوه اجازه خواست كه اورا « مادر» صدا كند . پيرزن كه اشك مي ريخت و دماغش را با پيشبند تميز مي كرد ، سفت و سخت گفت كه پنجاه و سه سال از عمرش مي گذرد ولي شادترين روز زندگي اش همان روز است و بعد هم به نوبه‌ي خود خواست كه او را فقط بازيل صدا كند و بيلينكين هم با كمال ميل رضايت داد 

اما ميشل روندوكوف اين خبر را بدون اعتنا شنيد و بعد هم فوراً بيرون رفت تا همراه ساير ولگردهاي محل به پرسه زدن بپردازد .

از آن روز به بعد ، دو دلداده ديگر به گردش نرفتند ، بلكه در خانه مي ماندند و وقت شان را صرف تدوين برنامه‌ي زندگي مشترك شان مي كردند .

طي يكي از همين گفت و گوها بود كه بازيل طرح خانه‌ي آينده شان را ريخت .

مدت ها با هيجان درباره‌ي محل تخت و دستشويي بحث كردند .

بازيل پشت سرهم مي گفت كه نبايد حماقت كرد و دستشويي را در كناري گذاشت . معتقد بود كه :

- اين كارمبتذل و پيش پا افتاده اي است كه همـه مي كنند.اصـول زيبايي شناسي حكم ميكنــد كه در گوشه ، كمدي را كه مادر مي دهد بگذاريم . اين كمد وقتي با تور پوشانده شود .....

ليزت حرفش را قطع مي كرد :

- كار مبتذل همين گذاشتن كمد در يك گوشه است . تازه ، اين كمد مال مادر است و من اطمينان ندارم كه آن را به ما بدهد .

- احمقانه است ! چشم دلم روشن كه آن را به ما ندهد ! ما كه نمي توانيم لباس هامان را روي طاقچه بگذاريم .، نه ؟

- من هم خيلي دلم مي خواهد ، بازيل ، با مادر صحبت كن . رك و راست با او حرف بزن ، ناراحت نشو : مادر ، كمد را كه به ما مي دهيد ، مگر نه ؟

- كار بي فايده‌اي است كه بخواهم به خودم زحمت بدهم ، اما چون تو ميل داري ، الان به سراغش مي روم .

و بعد در آشپزخانه به سراغ پيرزن رفت ، اما چون دير وقت بود پيرزن خوابيده بود . بازيل مدت درازي او را تكان داد . پيرزن نمي توانست به خود بيايد و متوجه شود كه بازيل چه مي خواهد . و بازيل هم خيلي جدي مي گفت :

- مادر ، بجنبيد ، بيدار شويد . آيا من و ليزت مي توانيم اين اميد را داشته باشيم ؟ بله يا نه ؟ لباس هاي ما كه نمي توانند همين طوري روي طاقچه بمانند ، مگر نه ؟

پيرزن وقتي با زحمت فهميد كه از او چه مي خواهند ناليد كه كمد پنجاه و يك سال است آن جا است و او هيچ دلش نمي خواهد جايش را عوض كند و بازيل هم نبايد از اين توقع هاي برخلاف عادت داشته باشد .

آن وقت بازيل خواست پيرزن را سرزنش كند ، به او بفهماند مردي كه زندگي خردش كرده ، توپخانه‌ي سنگين گلوله بارانش كرده ، كاملاً حق دارد كه زندگي آرام و راحتي داشته باشد .

بعد هم اضافه كرد :

-        مادر ، شما كه كمد را با خودتان به گور نمي بريد ، مگر نه ؟

-        نه ، نه . كمد را نمي دهم . بعد از مرگم هر چيزي را كه خواستيد برداريد .

بازيل فرياد زد :

-        بعد از مرگتان ! چه قدر مي توانيم صبر كنيم !

پيرزن كه مي ديد موضوع دارد جدي مي شود خيلي گريه كرد و ناليد و پيشنهاد كرد كه يك بچه پاك و معصوم ، يعني ميشل ، داوري كند ؛ از طرفي هم ميشل يگانه مرد خانواده بود و كمد هم مثل بقيه چيزها به او مي رسيد .

ميشل ، وقتي كه بيدارش كردند ، اصلاً نخواست چيزي در اين باره بشنود :

-براي چهار پول سياهي كه به من داده مي خواهد صاحب كمد شود ؟ خيلي زرنگ است ! كمد بيش از اين ها مي ارزد .

آن وقت بازيل در را به هم زد و به اتاقش برگشت و به شدت به ليزت سر كوفت زد و به صراحت گفت كه بدون كمد ، به طور حتم زندگي او به هم مي ريزد و او هر طور باشد يك قدم هم عقب نخواهد نشست و هرگز از ايده آل خود دست بر نخواهد داشت .

ليزت با تب و تاب از پيش اين پيش ديگري مي دويد و التماس مي كرد كه به سازشي برسند و حتي پيشنهاد كرد كه راضي شوند كمد هفته اي يك بار تغيير مكان دهد .

آن وقت بازيل به ليزت پيشنهاد كرد كه بخوابند تا روز بعد بتوانند با قدرت بيشتري به بررسي موضوع بپردازند و براي اين مسأله غامض راه حلي بيابند .

ولي روز بعد هم چيز تازه اي به بار نياورد .

پـيرزن با آخرين رمقـي كه برايش مانده بود قاطعانه گفت كه به وضوح به بازي آقاي بيلينكين پي مي برد و مي داند كه او اگر امروز كمد را مي خواهد ، فردا خواهان قيمه قيمه كردن مادر زنش مي شود .

ليزت ، گريه كنان و فرياد زنان ، از يكي به سوي ديگري مي دويد و التماس مي كرد كه دعوا را كنار بگذارند و به مطالعه‌ي همه جانبه‌ي موضوع بپردازند .

آن وقت بازيل فرياد زد كه شكايت خواهد كرد و به خاطر تهمت ها و نسبت هاي آشكارا بدنام كننده‌اي كه از او سلب حيثيت مي كنند ، خواهان توقيف پيرزن خواهد شد . اما پيرزن كه ديگر نمي خواست ساكت شود مي گفت كه اگر هم نخواهد داد بزند ، سن و سالي دارد كه به او اجازه مي دهد تمام كارهايي را كه ديگران كرده اند پيش روي خودشان بازگو كند . و افزود كه بازيل سه بار پيش آن ها شام خورده است ولي هرگز در صدد بر نيامده تلافي كند . همين !

بازيل كه خيلي به هيجان آمده بود با لحني تلخ و تمسخرآميز جواب داد كه موقع گردش با ليزت ، هز ار بار براي او كارامل و آب نبات و دو بارهم دسته گل خريده است اما هرگز دهان باز نكرده كه عوض  آنها را بخواهد .

آن وقت ليزت كه لب هايش را مي گزيد اعلام داشت كه او بي شرمانه دروغ مي گويد و هرگز به او كارامل نداده ، فقط دو سه بار آب نبات ارزان قيمت داده است و يك بار هم يك دسته گل بنفشه‌ي كوچك خيلي خيلي ارزان كه روز بعد هم كاملاً پژمرده شده است .
ليزت اينها را گفت و زد و از اتاق بيرون رفت و همه چيز را نيمه كاره رها كرد .

بازيل خواست به دنبال او بدود و بابت دروغ هايي كه گفته معذرت بخواهد ، اما چون از طرف پيرزن به او حمله شده بود او را عجوزه خواند و تف به صورتش انداخت و خانه را تـرك كرد . فـــقط دو روز بعد بود كه برگـشت . و وقتـي آمد ، با لحـني رسمي و سرد اعلام داشت كه به نظر او ديگر برايش ممكن نيست كه در آن خانه زندگي كند .

و بلافاصله هم جل و پلاسش را جمع كرد و به خانه مجاور ، يعني خانه اويچنيكوف[11] ها برد . ليزت ، آشكارا دو روز خودش را در اتاقش حبس كرد . بازيل ، بعدها ، پس از ازدواج با ماري اويچنيكوف ، هر وقت ليزت را مي ديد با ظاهري مؤدبانه و سرد به او سلامي مي داد و بي آنكه توقفي كند مي گذشت .

5

به اين ترتيب عشق هاي آن دو به پايان رسيد .

قطعاً در مواقع ديگر ، شايد سيصدسال ديگر ، اين عشق نمي توانست به همين شكل تمام شود . بلكه ممكن بود مثل غنچه‌ي يك گل سرخ عالي و خوشبو بشكفد .

اما همان طور كه بازيل مي گفت ، قوانين سختي به زندگي شكل مي دهند .

اكنون كه داستان به پايان رسيده ، نويسنده مي بيند كه بايد اعتراف كند ضمن نقل اين سرگذشت عشقي ساده ، چنان در چم و خم تحول شخصيت ها گرفتار شده است كه بلبلي را كه در عنوان اثر آن قدر معماوار از آن سخن گفته شده ، از ياد برده است .

نويسنده كاملاً از آن بيم دارد كه خواننده اي يا حتي ناقد بدجنسي بگويد :

-        اجازه بدهيد ! پس بلبل كجا است ؟ ببينم ، حتماً مي خواهيد با يك عنوان پر وعده و نويد ، خواننده را جلب كنيد !

قطعاً بازنويسي تمام داستان كار بيهوده اي است . و من مطلقاً چنين كاري نمي كنم ، ولي به نشان عذر خواهي مي خواهم يك ماجراي كوچك به داستان اضافه كنم .

پرشورترين دوران عشق بازيل و ليزت ، دوران اوج سوداهاي آن دو و زمان گردش هاي شبانه در جنگل بود . در آنجا به صداي نازك جيرجيركـها يا آواز بــلبل گــوش مي كردند و لحظه هاي درازي ، بي حركت ، دست در دست ، بي يك كلمه حرف ، مي ايستادند . سپس ليزت خيلي آهسته مي پرسيد :

-        بازيل ، راستي بگو ، بلبل چرا مي خواند ؟

و بازيل جواب مي داد :

- چرا مي خواند ؟ به ... خوب ، معلوم است ، چون مي خواهد باد به گلو بيندازد .



[1] Mikhail Zochtchenko  ، نويسنده روس (1895-1958 ) كه طنزي گزنده داشت و زماني از جمله محبوب ترين طنزنويسان كشورش بود .ولي پس از آنكه هدف حمله هاي ژدانوف ( ازاعضاي كميته مركزي حزب كمونيست و تئوريسين ادبي هنري استالينيسم ) قرارگرفت به دست فراموشي سپرده شد . او در اين داستان مانند بسياري ديگر از آثارش ، جامعه شوروي را ناگزير مي كرد به عيب ها و نقص هاي خود بخندد .. (م)

[2] Bilinkine

[3] Lisette

[4] Michel 

[5] Bekker

[6] Roundoukoff

[7] Basile

[8] Volossatoff

[9] Shimmy ، رقصي در اصل آمريكایي كه در دهه‌ی بيست مد روز بود . (م)

[10] Krantz

[11] Ovitchnikoff