داستان
خــانهي نفرين شده
اميل گابوريو[1]
برگردان: قاسم صنعوي
چه بدگويي باشد و چه افترا ، سال هاي سال است كه مي گويند صاحب خانه ها را بايد دار زد .
وقتش رسيده كه در صورت وجود امكان ، در جهت اعادهي حيثيت صاحب خانه ها تلاشي بشود . روي هم رفته ، آنها را به چه متهم مي كنند ؟ به اين كه مدام و بي هيچ دليل وعلتي اجاره بها را افزايش مي دهند .
بسيار خوب ! ولي در ميان آنها يكي هست كه چنين كاري نمي كند .
قطعاً او حي و حاضر ، وجود دارد ؛ اعلام نشاني اش هم كار آساني است .
اما ماجرايش از اين قرار است . ويكونت ب ...، كه جوان ، دوست داشتني و جذاب است ، از تقريباً سي هزار ليور درآمدش ، بي سروصدا بهره مي برد تا آن كه در اين اواخر – دقيقاً شش ماه پيش – عمويش ، مردي از قماش بدترين خسيس ها ، جان به جان آفرين تسليم كرد و تمام دارايي اش را كه نزديك به دو ميليون بود براي او گذاشت . ويكونت ب ... وقتي كاغذهاي او را بررسي مي كرد متوجه شد كه در خيابان ويكتوار[2] عمارتي دارد . همچنين متوجه شد كه اين بناي باشكوه ، درسال 1849 به مبلغ سيصد هزار فرانك خريداري شده است و اكنون ، خرج دررفته و پس از پرداخت ماليات ، سالي هشتاد و چند هزار فرانك عايد او مي كند .
پيش خودش فكر كرد :
- درست ؛ عمويم هم بيش از حد سخت گير بوده ؛ نمي توان انكار كرد كه اجاره دادن به اين قيمت ، عبارت از رباخواري است ؛ انسان وقتي صاحب نامي به بزرگي نام من است نبايد به چنين استثمارهايي تن در دهد . مي خواهم كه از همين فردا كرايه ها را كاهش دهم و مستأجرهايم هم دعاي خيرشان را نثار من خواهند كرد .
ويكونت ب ... به دنبال اين فكر خوب ، سرايدار عمارت مورد نظر را احضار كرد .
اين دربان ، تعظيم كنان در برابر ويكونت حضور يافت
ويكونت ، به او گفت :
- برنار[3] ، دوست من ، برويد و از طرف من به تمام مستأجرهايمان خبر بدهيد كه اجاره بهايشان يك سوم كاهش مي يابد .
فعل ناشنيده و افسانه اي « كاهش يافتن » ، مثل سفالي درشت بود كه بر سر برنار فرود آيد . ولي او خيلي زود به خود آمد ، با خود گفت كه حتماً بد شنيده ، بد متوجه شده است .
تمجمج كنان گفت :
- كاهش ؟ ... آقاي ويكونت مي خواهند شوخي كنند ! ... منظورشان افزايش است .
- دوست من ، در تمام طول زندگي ام جدي تر از اين حرفي نزده ام ؛ گفتم و تكرار مي كنم : كا – هش – مي – يابد . اين بار سرايدار به حدي حيرت كرده بود و گيج و مشوش شده بود كه همه چيز را فراموش كرد و هرگونه خويشتن داري را از دست داد . مصرانه گفت :
- آقا فكر نكردهاند ؛ آقا همين امشب از اين بابت متأسف خواهند شد . كاهش دادن اجاره بهاء ! چنين چيزي هرگز ديده نشده است و هرگز هم ديده نخواهد شد . اگر چنين چيزي برملا شود در باره آقا چه فكر خواهند كرد ! درو همسايه چه خواهند گفت ! چون بالاخره روشن است ...
ويكونت حرفش را قطع كرد :
- آقاي برنار ، وقتي دستوري مي دهم ، دوست دارم كه بي ولي و اما به گفته ام عمل شود . شنيديد چه گفتم ! برويد .
آقاي برنار با قدمهاي لرزان آدمهاي مست از خانهي مالك خارج شد . تمام افكارش به هم ريخته بودند ، با هم درآميخته بودند . آيا او بازيچهي خوابي شده بود ! به جايي رسيده بود كه از خودش مي پرسيد آيا بيدار است يا خواب مي بيند .
با خود فكر مي كرد : « كم كردن از كرايه خانه ، چيزي است كه نبايد باورش كرد ! باز اگر مستأجرها شاكي بودند ، مطلب فرق مي كرد ! اما ، اينها كه شكايتي نداشتند . همه كشتاكاران خوبي بودند». آه ! آه ! اگر مرحوم آقا از اعماق گورش اين را مي ديد چه مي گفت !
برادرزادهاش دارد خل مي شود ، مطمئناً همين طور است . كم كردن از كرايه خانه ها ! بايد اين جوان داراي يك شوراي خانوادگي شود ، وگرنه كارش به جاي بدي مي كشد بالاخره او ، كسي چه مي داند ؟ شايد امروز صبح زيادي خورده باشد ؟
آقاي برنار محترم ، وقتي به اتاقكش برگشت بر اثر هيجان بي رنگ شده بود ؛ به قدري رنگ از رويش پريده بود كه وقتي زن و دخترش او را ديدند در يك زمان پرسيدند :
- چه شده ؟ چه شده ؟
با صداي در هم شكسته جواب داد :
- هيچ ، مطلقاً هيچ .
خانم برنار پاپي شد :
- برنار ، مي خواهي گولم بزني ؛ ببين ، حرف بزن ، تاب تحملش را دارم ؛ مالك جديد به تو چه گفته ؟ نكند به فكر اين است كه كس ديگري را جانشين ما كند ؟
- كاش فقط همين بود ! ولي مي داني ، شخص خودش ، دقيقاً به شخص خودم ، گفت ... آه ! باورم نخواهيد كرد .
- آخر بگو !
- مي خواهيد بگويم ! ... بسيار خوب ! بله ، به من دستور داد به اطلاع تمام مستأجرها برسانم كه او كرايه ها را يك سوم كاهش مي دهد ؛ مي شنويد چه مي گويم ، ها ؟ آنها را كا – هش – مي – د – هد ...
ولي مادام و مادموازل برنار ، هيچ كدام نمي شنيدند ، چنان مي خنديدند كه به خود مي پيچيدند . و تكرار مي كردند:
- كاهش ... آه ! عجب بازي خنده داري است ، راستش خيلي خنده دار است ! كاهش ... و مادموازل برنار به سرعت به سراغ پيانويش رفت – چون شاگرد كنسرواتور است پيانويي هم دارد – و شروع به خواندن شعر معروف وردي[4] كرد :
ماجراي عجيبي ، حيله غريبي ، قسم مي خورم هرگز ،
كسي حرفت را باور نخواهد كرد
به ما توهين مي كني ...
ولي برنار ادعا مي كرد كه جدي مي گويد ، خشمش به حدي بود كه كاملاً سرخ شد ، زنش از جا در رفت ، و دعوايي در گرفت .
خانم برنار آقاي برنار را متهم مي كرد كه او اين دستور خيالي را از اعماق يك ليتر از كالاهاي شراب فروش سر نبش در آورده است . و اگر مادموازل آماندا نبود ، كار زن و شوهر به كتك كاري مي كشيد . كار به حدي شدت گرفت كه خانم برنار كه نمي خواست حرفش را تكذيب كنند ، شالش را به دوش انداخت و با عجله به سراغ مالك رفت .
اما به خوبي پي برد كه برنار درست گفته است زيرا با دو گوش خودش كه به گوشواره هاي طلا آراسته بودند چيزي را كه باورنكردني به نظر مي رسيد ، شنيد .
اما چون زني قوي و محتاط بود « دستوري كتبي » خواست كه از او رفع مسئوليت كند .
مالك هم خنده كنان اين « دستور كتبي » را به دستش داد .
خانم برنار هم گيج و منگ برگشت . پدر ، مادر و دختر ، تمام شب ، در اتاقك مشغول شور بودند .
آيا بايد اطاعت مي كردند ؟ آيا بايد به يكي از خويشاوندان جوان خبر مي دادند تا عقل او با اين همه جنون مخالفت مي كرد ؟
ولي پس از كلي تفكر ، قرار شد كه اطاعت كنند .
روز بعد ، برنار زيباترين ردايش را به تن كرد ، به تمام بيست و سه مستأجر سر زد و خبر مهم را به آنها رساند .
يك دقيقه بعد ساختمان واقع در خيابان ويكتوار غرق در حالت تلاطمي وصف ناپذير بود.
كساني كه از چهار سال پيش در يك پاگرد زندگي مي كردند ولي حتي كلاهي به احترام هم از سر برنداشته بودند ، به هم نزديك شدند و با هم صحبت كردند .
- آقا ، مي دانيد ؟
- خيلي عجيب است !
- بگوييد كه بي سابقه است !
- مالك از اجاره بهاي من كم كرده .
- يك سوم ، نه ؟ از مال من هم .
- گيج كننده است .
- بايد اشتباهي شده باشد .
به رقم تأكيدهاي زوج برنار ، به رقم « دستور كتبي » ، باز هم مستأجرهايي بودند كه مثل توماي قديس باز هم شك كردند .
سه تن از آنها هم نامههايي به مالك نوشتند تا او را از ماوقع آگاه كنند و از سر احسان به او خبر دهند كه سرايدارش مطلقاً عقلش را از دست داده است .
مالك به اين افراد شكاك پاسخ داد . او گفته هاي برنار را تأكيد مي كرد . ديگر جاي شكي باقي نبود .
آن وقت ، فكرها و تفسير ها شروع شد .
- چرا مالك از اجاره بها كم ميكند ؟
- بله ، چرا ؟
گفته مي شد : چه دلايلي باعث اقدام اين مرد عجيب مي شود ؟
حتماً بايد انگيزه هاي بسيار جدي داشته باشد . مردي داراي عقل سليم كه از تمام هوش و حواس خود بهره مند باشد خود را از درآمدهاي سرشار قطعي محروم نمي كند تا فقط طعم لذت ناشي از محبوب شدن از آنها را بچشد . انسان تا وقتي موقعيت هاي حاد و شديد ناگزيرش نكند چنين تصميمهايي نمي گيرد .
و هر كس به نوبه خود تكرار مي كرد :
- بايد كاسه اي زير نيم كاسه باشد .
ولي چه كاسه و نيم كاسه اي ؟
از طبقه اول تا ششم ، همه در تجسس بودند ، حدسها مي زدند ، به گمانها روي مي آوردند ، فكرشان را خسته مي كردند . هر مستــأجر حالت مســتغرق كســي را داشـت كه با تمام تـوان بكوشد راز معماي غير قابل حلي را بيابد . درست مثل موقعي كه انسان در برابر راز و رمزي قرار بگيرد ، همه رفته رفته دچار نگراني مبهمي مي شدند .
تني چند نسنجيده گفتند :
- حتماً اين مرد مرتكب جنايتي شده كه كسي به آن پي نبرده ؛ و حالا پشيماني او را ناگزير، به نوع دوستي مي كند .
- زندگي در جوار يك جنايت كار چيز شادي نيست ... چون بالاخره ... هر چند دچار ندامت شده باشد ... بازگشت به اين كار وجود دارد .
برخي از هم مي پرسيدند :
- راستي ، خانه استحكام خوبي دارد ؟
- هوم ! اين هم حرف كاملاً درستي است .
- ولي خيلي كهنه نيست .
- بله ؛ ولي در ماه مارس سال قبل كه مي خواستند فاضلاب بكشند مجبور شدند شمع بزنند
برخي حدس مي زدند كه خطر از جانب سقف مي رسد .
بعضي ها هم ادعا مي كردند كه دلايل قوي دارند كه باور كنند در اين زمينها سكهي قلب زر مي زنند و مي گفتند كه بعضي شبها صداي مبهم و عميق كاركنان مرتب دستگاهي را
مي شنوند .
در طبقه دوم بر اين عقيده بودند كه حتماً چند جاسوس روس يا پروسي در ساختمان زندگي مي كنند .
آقايي ساكن در طبقه اول ميل داشت فكر كند كه مالك قصد دارد ساختمان را مزورانه آتش بزند تا از شركتهاي بيمه مبالغ گزافي دريافت دارد ، زيرا همان طور كه هر كسي مي داند ، اين شركتها از اين كه خسارت ناشي از مصيبتها را بدهند خرسند مي شوند .
به علاوه ، با قاطعيت گفته مي شد كه اتفاقهاي خارق العاده و حتي وحشتناكي روي مي دهد
در طبقه ششم ، در اتاقهاي زير سقف ، گويي صداهاي عجيب و مطلقاً غير قابل توجيه شنيده مي شد . چند نفري هم با اطمينان گفتند كه به چشم خودشان شبحهايي ديده اند كه در پلكانها زنجير به دنبال خود مي كشيدهاند .
كلفت پير دختر طبقهي چهارم، شبي كه براي دزديدن شراب به سرداب مي رفت، شبح مالك سابق را ديد كه قبض كرايهاي به دست داشت.
و بر گردان تمام حرفها اين بود كه زير كاسه نيم كاسه اي هست .
مستأجرها از مرحله نگراني ، به مرحله ترس رسيده بودند ، و بعد از ترس هم به سرعت دچار وحشت شدند . به نحوي كه آقاي طبقهي اول كه اوراق بهادار در خانهاش داشت از طريق سرايدار خداحافظي كرد .
برنار رفت كه به مالك خبر بدهد و مالك هم گفت :
- باشد ، مردك احمق برود !
اما روز بعد ، كسي كه كارش درمان ميخچهي پا بود ، با آن كه كم ترين ترسي بابت اوراق بهادار نداشت ، از مستأجر طبقهي اول پيروي كرد .
اجاره نشين هاي طبقه دوم و ساكنان آپارتمانهاي كوچك طبقه پنجم هم شجاعانه از اين سرمشق پيروي كردند .
از آن پس ، ديگر فرار همگاني بود . در آخر هفته ، تمام مستأجرها غزل خداحافظي را خوانده بودند.همه منتظررسيدن فاجعه هولناكي بودند . در اين مدت هم ديگر كسي خوابش نمي برد .دسته هاي گشتي ترتيب داده بودند .
خدمتكارهاي وحشت زده مطلقاً مي خواستند كه آن خانهي لعنتي را ترك كنند ، براي اين كه آن جا بمانند توقع داشتند حقوق شان سه برابر شود .
از برنار ديگر چيزي جز شبح او باقي نمانده بود ، تبِ ترس لاغرش كرده بود . مادموازل برنار هم پيانويش را رها كرده بود .
هر مستأجري كه مي رفت ، خانم سرايدار مي گفت :
- نه ، اين طبيعي نيست .
*****
اما ، بيست و سه نوشته اي كه از سر در ساختمان آويخته شده بود ، عده اي را كه به دنبال خانه مي گشتند به آن جا كشاند .
برنار ، بدون كم ترين كج خلقي از پلهها بالا مي رفت ، آپارتمانها را نشان مي داد . به كساني كه مراجعه مي كردند مي گفت :
- مي توانيد انتخاب كنيد . تمام آپارتمانها خالي اند . تمام مستأجرها ، دستجمعي ، مثل اين كه يك نفرند ، گذاشته اند و رفته اند . دقيقاً چيزي نمي دانيم ، ولي اتفاق هايي مي افتد ، آه ! اتفاق هايي ! نمي دانم ، رازي است ! ماجرايي كه نظيرش تا به حال ديده نشده ! ...
خلاصهي مطلب را بگويم ، صاحب خانه ، اجاره ها را كاهش داده !
و مشتري هايي كه براي اجاره كردن آمده بودند ، وحشت زده مي گريختند .
در سر رسيد مهلت پرداخت ، بيست و سه باركش ، اثاث بيست و سه مستأجر را برده بودند . ساختمان از پايين تا بالا خالي بود .
موش ها هم كه ديگر وسيله زندگي نيافتند آن جا را ترك كردند .
فقط سرايدار مانده بود كه در اتاقكش از ترس تغيير رنگ مي داد . اشباح هولناكي شب هايش را تسخير مي كردند . به نظرش مي رسيد كه صداي ضجه هاي شومي مي شنود . و برخي زمزمههاي شوم، سبب مي شدند كه دندانهايش به هم بخورند و موهايش به حدي سيخ ميشدند که شب كلاه از سرش مي افتاد. خانم برنار ديگر چشم روي هم نمي گذاشت .
آماندا در عالم وحشتي كه داشت از افتخار تأتر دست شست و فقط براي اين كه اتاقك پدري را ترك كند با كلاه گيس سازي كه مطلقاً هم مقبول طبعش نبود ازدواج كرد .
برنار هم بالاخره روزي پس از يك بي خوابي كه از بي خوابي هاي ديگرش هولناك تر بود ، تصميمپارتآ
بزرگي گرفت .
پيش مالك رفت و طنابش [5] را به او پس داد و پا به فرار گذاشت .
و اكنون اگر از خيابان ويكتوار بگذريد ، خانه متروكي مي بينيد ، و اين همان ساختماني است كه ماجرايش را براي تان نقل كردم . گرد و خاك روي پنجرههاي بسته توده شده است، صحن حياط را علف پوشانده است .
ديگر هيچ مستأجري به آنجا مراجعه نمي كند و خانه نفرين شده در محله چنان شهرت شومي دارد كه ساختمان هاي مجاور آن هم مقداري از ارزششان را از دست داده اند .
حالا بياييد و از كرايه خانه ها كم كنيد !!!!!
[1] Emile Gaboriau ، نويسنده فرانسوي (1832-1873 ) كه مانند ادگار آلن پو يكي از ابداع كنندگان رمان پليسي جديد به شمارمي رود . (م)
[2] Victoire ، خياباني در ناحيه نهم پاريس (م)
[3] Bernard
[4] Verdi ، آهنگ ساز ايتاليايي ( 1813-1901 )
[5] در گذشته كه از در بازكن هاي برقي نشاني نبود ، دربان ها به كمك طناب كوتاه مخصوصي ، در را به روي كساني كه مي خواستند داخل يا خارج شوند باز مي كردند . (م)