از دره‌هاي تاباك سقوط خواهيم كرد                                   

فاطمه خلخالي استاد

 

   دريك شب سرد بهمن ماه، هنگامه مثل تمامي شبهاي قبل دربخش مراقبت هاي ويژه بالاي سربيمارش حاضرشدتا نبض اورابگيرد.امااينبارنبض بيماركندترازهميشه مي زدوامواج داخل مانيتور،آهسته وكوتاهترحركت مي كرد.هنگامه نزديك بودن آن لحظه را احساس كرد. پلـك هاي بيمار راگـشودوداخـل مردمك خيـره وگشادشده او نـورانداخت وروي برگه گزارشش چيزي نوشت .سـوزن سرنگ راكف دستهاوبعدپاهـاي اوكشيدكه هيچ پاسخي نمي دادند.فشارخونـش راگرفت وگزارشش رامثـل هرروزكامـل كرد.بعـدروي صندلي كنارتخت نشست .به مانيتـورروبروخيره ماندودست او رانوازش كرد.اينبارواقعادلش مي خواست به صورت بيمار سيلي بزندتاشايداوبشنود كه روياهايش رفتني است .اگرآنهارارهانكند،به زودي خواهدمرد.

    ازچندين ماه پيش تـر،كه هنگامـه پرستـارش شدوهرشب بالاي سـرش مي نشست تابااوحرف بزند،نگران اين ساعتـها بود.

    «آذر!بيدارشو...به زندگيت برگرد.رهاكن اون روياي لعنتي رو»

    وخودش كهر را رها كرده بود. اسب شگفت انگيزش را. بالاي دره تاباك گم كـرده بودبراي همـيشه تابتواندزنده بماند. حالانه اسبي رادوست داشت ،نه ارتفاعـي را.حالاسيگاركشيـدن رادوسـت داشت وروي سطح سفت آسفالت پياده روي كردن را.گاهي هم ساعتهاروي پلهـاي خيابـان هاي خلوت مي ايستادوبالارانگـاه مي كرد.آخرش ديگربالكن آپارتمانش درطبقه پنجم بودكه سيگارهايش راآنجادودمي كرد.

     اشكهايش چكيدروي دست آذر.

     «مي دونـي آذر!تازمـانـي كه ايـنـجام نمي تـونـم كـهرروفرامـوش كنـم ودره تابــاك رووخـالـه آفتـاب رو.آذر! تـو اونقـدر عمـيق به اون رويـادل سپردي كه صداي من رونمي شنوي.مثل خودم كه هيچ صدايي رونمي شنيدم»

    وبازناامـيدانه ازپاي تخـت بلنـدشـدوازبخـش بيـرون آمـد. خط قرمـزكف ســالن رادنبـال كردوبرگشت .داخل اتـاق دكتر، گزارشش راروي مـيزگذاشت وقبل ازاينكه خـارج شود،يك قدم برگشت .كليدراازجيب مانتوي سفيدش بيرون آورد و فايل پايين رابازكرد.دستش بدون لحظه اي مكـث روي پرونده خودش رفـت وآن رابيرون كشيـد. پشت ميز دكتـرنشست وپرونده رابازكرد.

    "بيماردربيست وچهارم تيرماه هشتادودو،براثرسقوط ازارتفاع به حالت اغماء فرورفت ."

     ازبلنديهاي دره تاباك سقوط كرده بود. وقتي پدربزرگ براي دروگندمهارفته بود.هنگامه دويده بودبيرون . خانه هاي آبادي را ازسرگذرانده وبه انتهارسيده بود.پاي كوهها.ازدامنه هابالارفته بود.مردم آبادي تن زخمي وبيهوش هنگامه راپاي دامنه ها يافته بودند،امااوهمان موقع خودش رابالاي دره تاباك كشانده بود.آرام وسبك .هيچ كس بالارفتنش رانديده بودو هنوزهم هيچ كس آن راباورنمي كرد.وقتي بالامي رفت ،قيل وقال وهمهمه آبادي ذره ذره خاموش مي شد.

    هنگامه ازهمان پايين هم كهرراچندين بارديده بود.وقتي كه ساعتهاروي سقف شيرواني درازمي كشيدوبه نوك كوههاچشم مي دوخت ،كهررامي ديدكه مثل لكه اي سياه مي آمدوبرمرزدره مي ايستاد.مدتهاآرام وبيحركت؛وهنگامه

ضربانش تندمي شدوقتي كه فكرمي كردهرلحظه ممكن است آن لكه سياه برگرددودورشودودورتر.

    «يك اسب تنهابالاي اين دره چيكارمي كنه؟بايدباهم بدويم وتااونجاصعودكنيم.مثل يك لكه سياه بزرگتر»

    «هنگامه ...اون بالاچي داري باخودت مي گي .اي خدا!...تواين آبادي ديگه آبروبرام نذاشتي...باتوام هنگامه... دخترمگه بچه اي كه رفتي اون بالا...همين فردابساطتو جمع مي كني ،برمي گردي خونتون»

    هنگامه هرگزبه برگشت فكرنمي كرد.اوآمده بودكه بماند.

    بالاي دره تاباك هم ،همين حرف راشنيده بود.

    «برگردخونتون دختر»

    «بذارعرق خشك شه .... ول كن دستمو.چيكاربه كف دستم داري »

    «بهتره برگردي دختر.كف دستت خطهاي پيچيده اي مي بينم.خدامي دونه قراره اين بالاچي به سرت بياد»

 هنگامه آن بالابه خاله آفتاب خنديده بود.

    «اصلافكرشوهم نمي كردم كه اين بالايه كف بين ببينم»

    خاله آفتاب دررابه روي هنگامه بسته بود.

    «بهت گفتم ازهمون راهي كه اومدي برگرد.يالا.تاحالابه كف دستت نگاه كردي ؟»

    هنگامه باكف هردودست محكم كوبيده بودروي شيشه پنجره .

    «آهاي پيرزن ،من يه عمريه كه اينهارومي بينم .خيلي وقته كه مي دونم بابقيه فرق دارن.خطهاش اونقدرزيادوعميقندكه توي هم گم مي شن.تونگاه كن ... اگه نمي خواي دروبازنكن.امامن ازاينجانمي رم»

     هنگامه پاي ديوارولوشد.

    «يه كم آب بده بخورم ،بي زحمت ...بعدازدوروبرخونت دورمي شم .صدامومي شنوي؟مي رم بالاتر،پشت اون تپه ها»

    درباصداي كش داري روي پاشنه چرخيدوكلون دربه ديوارخورد.هنگامه قدم به داخل گذاشت .بوي علف كوهي توي دماغش خورد.خاله ليوان رادست هنگامه دادوسركوزه رابرداشت .

    «چرااينجااومدي... توكي هستي دختر... من به اين سن كه رسيدم ،حرفم خطانرفته .وقتي مي گم كف دستت بد      مي بينم،يعني ديگه خلاص.مگه نه اينكه توبخاطر...»

     آب ازليوان سرريزشدوروي پاهاي هنگامه ريخت .

    «بخاطرچي؟»

    «بخاطراون اسب اومدي»

    «چرا.بخاطراون اسب سياه اومدم»

    خاله كوزه رالبه طاقچه گذاشت .«اون سياه نيست .اون سرخ .سرخ قهوه اي»

    وهنگامه گفته بود«سرخ قهوه اي ؟واي كهرِ اسب من!»

    هنگامه رفت ونشست روي تپه هاي سبز.غروب اول فقط محوكهرشده بود.اسب بلندي كه يالهايش برمرزهاي دره تاباك ،توي بادتكان مي خورد.

    «چقدرخشن بودن خاله آفتاب .چشماش رومي گم .عميق وخشن .قبل ازاينكه دوربشه يورتمه اومدطرف من.باورت مي شه ؟ وايستاده بوددرست روبروم .زل زده بودتوچشام.يه لحظه لرزيدم »

    «خوب حالاكه ديديش بهتره برگردي»

    هنگامه به دنبال خاله آفتاب ازخانه بيرون آمد.خاله توي انباررفت .هنگامه روي تنه افتاده درخت نشست . گل موهايش رابازكردوانداخت دورمچ دستش .مهره هاي قرمزوآبي ميان تاريك روشن غروب مي درخشيدند.

    «خاله آفتاب !مي دوني امروزچي ديدم ؟»

    خاله هيزم هاراازتوي دامنش ،پاي اجاق ريخت وداخل آتش كم نورآن فوت كرد.

    «خاله اون وحشي نيست .باورمي كنين؟اون زين وافسارداشت.»

     خاله آفتاب سرش راازروي اجاق بلندكرد.روي موهاي حنايي اش كه ازروسري بيرون افتاده بود،خاكستراجاق نشسته بود.

    «هميشه يك اسب وحشي هست كه بازين وافسارجلوت آماده وايسته»

    « امامن اومدم كه باهاش بمونم.باهم بدويم .»

    خاله به چشمهاي بسته هنگامه نگاه كرد.

    «رفته توخيالاتش »

     «خاله آفتاب تاحالاپروازكردي؟»

    خاله كتري راكوبيدروي سنگهاي اجاق .پلكهاي هنگامه پريد.

    «امشب هم مهمون مني .امافردابايدبري به آبادي .بي بروبرگرد.»

    هنگامه گل موهايش رابوييدوتوي مچ هايش جابجاكرد.

    «اينجاخيلي قشنگه خاله آفتاب .نيست ؟ پدربزرگ هميشه طوري ازاين بالاحرف مي زدكه آدم دلش مي خواست پروازكنه ...پرواز»

    «اينهايي كه تومي گي هميشگي كه نيست . بايدسرماش روهم ببيني .روزهاي سخت هم بالاي اين دره وجودداره»

    «او...ه ...تاموقع سرمابرگشتم .»

    «اگه الان برنگردي ، ديگه نمي توني .اون اسب كوهستان اسيرت مي كنه »

    «ازكجااينقدرمطمئني ؟»

    خاله آفتاب ازدودبرخاسته ازاجاق به سرفه افتاد.

    «سرنوشتت بدجوري رقم خورده هنگامه ... بااون همه خط شكسته »

    هنگامه گفت «زندگي من ... ولش كن .بالاخره يه كاريش مي كنم »

    وهنگامه نتوانسته بودكاري بكندوقتي كه كهردوباره روبرويش ايستاده بودواودويده بود سمت خاله .

    «خاله آفتاب !اون مي خوادكه من سوارش بشم .مي خوادسوارش بشم خاله »

    وآن موقع فقط روزدوم بود.

    « اسبهاي اين دره وحشي انددختر.هيچ وقت رام نمي شند.برگردپايين .»

    «دادنزن .سرم دادنزن .اون رام خاله آفتاب ...بياخودت ببين »

    وبغضش تركيد.

    «بخدامن فقط رفته بودم نگاش كنم همين .ولي اون خودش اومدطرفم »

    خاله آفتاب كف دست هنگامه رابالاآورد.

    «ببين اين خط خورشيد هنگامه .اينهم خط زندگيت . خوب نگاش كن .مي بيني؟خط زندگيت زيرخط خورشيد.   مي فهمي يعني چي؟يعني اينكه تونبايداينجابموني .»

     هنگامه دستهايش راكشيد.

    «هرچي مي خواي فكركن خاله آفتاب .ولي من برنمي گردم .يعني به اين زودي برنمي گردم »

    «اماتوهمين امروزبايدبرگردي.الان وقتشه »

    ازوقتش كمي گذشته بود.هنگامه ازپشت ميزدكتربلندشدوپرونده رازيربغل زد.باعجله واردبخش شد.سرنگ راتوي سرم تزريق كردونشست بالاي سرآذر .جاي سرم راروي دستش كمي جابجانمودوانگشتانش رابوسيد.

    «آذر!مثل ايستادن روي بلندترين قله دنيابود.يورتمه رفت ولبه دره تاباك ايستاد.پشتش ستبرومحكم بود.درخت هاازدره پايين دويده بودندوشقايقهاتوي بادتكون مي خورد.روياي توچيه آذر ؟...دريا؟...همون دريايي كه توروتوخودش خفه كرد؟... يك روزپدرم گفت صداي حرف زدن درياروشنيده... حتماتوهم صداش روشنيده بودي ... درست مثل خودم كه صداي كهرروازاون پايين شنيدم ... امااون بالام يه چيزي ته دلم نشسته بود...  نمي دونم ...يه حس سرماانگار...يه چيزي كه نمي گذاره آدم رهابشه»

    «اون همون زمستوني يه كه من بهت مي گم .زمستون اينجاخيلي سخته .خودمن زمستون ها مي رم پايين دره .توي كافه سرجاده مي مونم .فال مي گيرم .»

    «منم باشمابرمي گردم .مي رم شهر.شايدم برگشتم بيمارستان»

    «من چه مي دونستم كه پاگيراونجامي شم آذر .. ما مي ايستاديم نوك دره روي چمنزارها.دره تاباك زيرپاهامون بود.درختهاازدورهامارومحاصره مي كردن.آفتابگردون هاروي تپه سرخم كرده بودن ومادورمي شديـم تواون آسمون صـاف وبي انتهاوگـردنه هاوگلوگاهـهاي تاباك روردمي كـرديم .هـرروزبعدازسواري مي رفتيم پشت اون تپه كه پاش چشمه بودوتوي آب خنك مي شستمش .دست مي كشيدم روي پوست كهرباييش ،گردنش وبعداون پيشوني برجسته»

    «داري چيكارمي كني هنگامه ؟»

    «دارم براي كهرپيشوني بنددرست مي كنم »

    «بايادگاري مادرت ؟»

    «تنهاچيزيه كه مال خودمه »

    ومهره هاي قرمزوآبي رايك به يك ازگل موبيرون مي كشيدوبه پيشاني بندآويزان مي كرد.

    «تمام دارايي من توي تاباك همين هاست كهر»

    هنگامه ميان مه صبحگاهي مهره هاراروي پيشاني كهرجابجاكردوصورتش رابه پوزه اوماليد.

    سواربركهرروسري اش راازسرداشت وموهايش بابادصبح وزيد.هرازگاهي سرش راروي گردن كهرخم مي كرد. موهاي سياهشان روي هم مي افتادوآنوقت آفتابگردان هارامي ديدكه ازروي تپه سرك مي كشيدندوهنگامه خودش را پشت گردن كهر قايم مي كرد.غروبهاكهرازهمان بالاي تپه راهش راكج مي كرد،مي تاخت وبه سمت شرق دور        مي شد.هنگامه شدن اوراتماشامي كرد؛درحاليكه تيغه مورب نوربرپشت كهرمي تابيدوپيش ازآن بارهاوبارهااورانوازش كرده بود.

    «خاله آفتاب !وقتي دورمي شه، دلم خيلي مي لرزه .مي ترسم ديگه هيچ وقت برنگرده »

     خاله آفتاب صفحه كتاب راكه نقش كف دستي برروي آن بود،بست .

    «هنگامه تومي توني عمرزيادي داشته باشي.خط عمرت طولانيه .امااگه باكهربموني ،عمرت كوتاه مي شه .ول كن اون اسب كوهستان رو.بروازتاباك .بروهنگامه....»

 

2

 

    «كهر!تيزپاي تك رنگ من !همه چيزچقدرسريع اتفاق افتادوچقدرزودپاگيراينجاشدم .من باتوام وباتوخواهم ماندوباتو...»

     «اين شِرّو وِرّا چيه باخودت مي گي دختر.بگير بخواب ديگه .هرشب همين بساطوباتوداريم »

خاله پتوراتاروي صورت هنگامه بالاكشيد.هنگامه پتوراكنارزد.چشمش راازستاره هاگرفت وبه پهلوبرگشت .

    «خاله! امروزپهلوي كهركشيده شدبه شاخه خشك درخت .باريكه خون زدبيرون.پاي چشمه خونشوشستم .اماپهلوش

زخم برداشته .»

    «پس بگولباستوكجاجردادي»

    «گذاشتم روي زخمش .امافايده اي نداشت »

    «من علف كوهي خشك شده دارم .مرحم زخم .فردامي دم ببندبه زخمش »

    هنگامه دست خاله آفتاب رازيرپتوفشرد.

    «خاله آفتاب توچقدرخوبي.ابروهاي سفيدت مثل اون ستاره هامي درخشند»

    خاله دوباره پتوراكشيدروي صورت هنگامه .

    «بگير بخواب ديگه»

    هنگامه باصداي خفه گفت «خاله آفتاب توهم درذهنم جاودانه خواهي شد.دركناركهرودره تاباك .هميشه بامن خواهيدماند.براي هميشه .»

    وآخرين شبي بودكه آرام مي گرفت .

 

3                                                                                  

 

    «هنگامه ...گامه ... هنگامه ... گامه ... مه ...»

    خاله برمرزهاي دره تاباك فريادكشيده بود،شبي كه هنگامه برنگشته بود.خاله براي هنگامه تعريف كرده بودكه چطور فانوس رابالاگرفته وتوي مسيرپيچ در پيچ كوههاراه افتاده بود. به سمت دره وكوهپايه فريادزده بود«هنگامه ...گامه ...مه »

    بعدروبه بالاي تپه دادكشيده بود«كجايي دختر...تر...تر...»

    وهنگامه برنگشته بود.فانوس تاصبح پشت پنجره روشن مانده وخاله آفتاب به صداي گرگهاگوش سپرده بود.ميان تاريك روشن اول صبح ،خاله سايه اي راديدكه ازتپه روبروپايين مي آمد.بعدسايه افتاد.غلتيدوبه پايين سرازيرشد.خاله خودش رابيرون انداخت ودويد.

    «هنگامه ... چت شده ...ديشب كجاموندي؟»

     هنگامه رابغل زدوتوي اتاق درازش كرد.

    «چيزي نيست خاله آفتاب .فقط خسته ام .زخمش چرك كرده  بود»

    بغضش تركيد.

    «زخمش چرك كرده بود.ديروزصبح وقتي اومدپيشم ،خسته افتاد.ازعلفهاي كوهي گذاشتم روي زخمش .باهاش همونجاروي تپه موندم »

    خاله موهاي هنگامه راكنارزد.

    «باخودت چيكاركردي دختر... بغلت بوي اسب كوهستان رومي ده »

    «تمام شب ،گردنش توي  بغلم بود.نبضش تندمي زدخاله آفتاب .ترسيده بودم .دم دماي صبح ازخستگي پلكهام روي هم افتاد.وقتي چشم بازكردم رفته بود»

    هنگامه سرجايش نيم خيزشد.

    «خاله بايدبرم .شايدبرگشته باشه .مي خوام زخمش رونگاه كنم »

     خاله پتوراكنارزد.

    «هرّي.امااگه رفتي ديگه برنمي گردي»

    وازجايش بلندشد.هنگامه دامن خاله راچنگ انداخت .

    «قهرنكن خاله ...گوش بده به حرفم ...گوش بده ...سرزنشم نكني ها...اماديگه نمي تونم برگردم»

    «خاله دامنش راكشيد.هنگامه كف دستهايش رابالاآورد.

   «كجامي ري خاله ... كف دستم ديگه چي داره  ...جون هنگام ...آخرش چي مي شه ....مي شه بهم نشون بدي كجا تموم  مي شه »

    خاله دست هاي هنگامه راانداخت پايين .

    «درازبكش .آروم بگيرتازخمهاتومرحم بذارم...ديگه چي مي خواي بدوني .يه روزي مي رسه كه زخمهات ديگه باهيچ مرحمي خوب نمي شه »

    «آخ ...يواش خاله... دردم مي ياد... يواش تر»

 

4

 

   «خاله آفتاب !قاعده اي براي كف دست من وجودنداره .يك روزاين خطي كه به سمت بالاست پررنگ مي شه وبرجسته،يك روزاين يكي .اصلانمي شه پيش بيني كرد»

    «اماتوداري بي احتياطي مي كني .نبايدبه اون اسب دل ببندي .داره هواسردمي شه .اون اسب طاقت سرماي كوهستان روداره .اماتوچي؟بايدديگه تمومش كني .بايدبرگردي پيش پدربزرگت ياشهرخودت ... هنگامه وقتي باهات حرف مي زنم ،به چشمهاي من نگاه كن »

    «من برنمي گردم خاله .تاآخرش مي رم .تاخودزمستونش»

    وخاله آفتاب رفت .

    «خاله چيزديگه اي هم مونده كه بهم نگفته باشي »

    «چه چيزي؟»

    «نمي دونم .خيلي خطهاي ديگه هست كه كف دستم گمند.مي خوام قبل ازاينكه بري ،همه چيزوبگي.»

    «من نمي تونم بهت كمكي بكنم .اماهنوزم ديرنشده .مي توني بامن بياي اون پايين .»

    «خاله من ديگه سرزبونهاافتادم .خيلي وقته كه آبادي روترك كردم .هيچ كس هم تواين مدت سراغم نيومده .نه پدربزرگ  ،نه مادرونه پدرم »

    «اونهاروبه زودي مي بيني»

    «چطوري خاله؟...كجا؟...ها؟»

خاله راه افتاد.ساكش راپشتش انداخت وازدره آرام آرام پايين رفت .

    «بگوخاله من طاقتشودارم ... آهاي خاله اگه پدربزرگم روديدي ،بهش بگومن خيال دارم اينجابمونم .براي هميشه ... ميشه ...شه ...«

    وروزهاي بعدازرفتن خاله باراني شدوهنگامه زيرهمان باران ،كهررابراي هميشه گم كرد.

 

5

 

    «آن شب كه آسمـان بهم ريخـت وابرهادرهم پيچيـدند.،بادازدرزپنجره به داخـل هجوم آوردوپنجره به داخل كوفته

شدوسپس لنگه هاي در.خبري ازخاله نبود.نم نم باران دردره تاباك مي باريدواشكهايم رامي شست وبه زودي قشنگترين خاطره هايم را.

    سايه درختها،روزهاروي زمين تكان مي خوردوآفتابگردان هااززورچندين روزه طوفان شكست وكهروحشي شد. وحشي !ازبالاي تپه كه رهايم كرد ،احساس كردم خردشدم وتكه تكه .خون آلودبرگشتم .كهرمي دويدودور             مي شد.خون لابلاي خطوط دستانم نشسته بود.خطهاپررنگ شده بودند.خطهايي كه به سمت پايين سرازيرشده بود.خط خورشيدگم شده بودبين خطوط ديگر.باران خونهارامي شست ومادورمي شديم ازهم وپاي من ازمرزهاي تاباك         مي لغزيد.تمام روزها ي خوش بهاروتابستان هدرشد.

    كهراسب زيركم!چه آنزمان كه آرام ورام درزيردستهايم بامن مي تاختي وچه آنزمان كه پرخروش ووحشي شدي،من باتوبودم ؛به شدت .اماباتوجز...»

    «هنگامه !بيابرواستراحت كن .من مراقبش هستم »

    هنگامه ازپشت پنجره سربرگرداندواشكهايش راپاك كرد.

    «توكي اومدي؟»

    «خيالت راحت .فالگوش واينستادم...چته تو...ها... بازيادخودت افتادي ...آره... مي دوني چندسال گذشته ...          نمي خواي فراموش كني»

     هنگامه خنده كوتاهي كرد.

    «امشب وضعيتش غيرعاديه . نشرامواج آهسته شده.به محض اينكه اتفاقي افتادخبرم كن .خوب»

    «حتما»

    هنگامه جلوي درايستاد.

    «آدم هيچ وقت نمي تونه چيزهايي روفراموش كنه كه هميشه جلوي چشمشند»

   وازاتاق بيرون رفت وخط قرمزرابرگشت .

    «وتوآذر جلوي چشم مني ،باتمام روياهات.مثل همه اونايي كه پيش ازتوجلوي چشمام ...»

 

6

 

    " خط زندگي ؛اولين قاعده ، بايدطولاني ،واضح وبدون شكستگي وبي قاعدگي باشد.

    خط خورشيدكه به آن خط موفقيت يادرخشش نيزمي گويند.بدون اين خط زندگي هيچگونه خوشحالي ،گرماودرخشندگي رادربرنخواهدداشت..."

هنگامه كتاب رابست وپتورادورخودش پيچيدودوباره به خطوط كف دستش نگاه كرد.خطها پيچيده بودندبه پروپاي هم. سوزشي بين خطوط دستانش راه مي جست وپخش مي شد.

هنگامه بالاي دره تاباك ماندوهرروزروي تپه هاي زردبوي كهررامي شنيد.كهربرگردنه هاومرزهاي دره                     مي دويدوبالامي رفت .

    «برف كه بيادموندگارمي شي هنگامه .ديگه نمي توني ازدره بياي پايين . سرماي تاباك آدم روازپادرمي ياره.»

    «باكهرهيچيم نمي شه .هركجاكه بخوايم باهم ميريم .مگه نديدين تاحالا؟

    دانه هاي برف نرم نرمك مي باريدوتپه هاراسفيـدمي كرد.روي شيـشه ها لايه نازكـي ازيـخ چسبيده ودبه هاي آب يخ

بسته بود. هنگامه چكمه هاي تارعنكبوت بسته راازانباربيرون كشيدوپاكرد.روي تپه ايستاد. ردپاهاي كهرروي برفها       پر مي شدوكهردردوردست لابلاي كوهها پيداوناپيدامي شد.

    «كهر...هر... كهر... هر...هر...ر..ر..»

    انگار نه بهاري بوده ونه خاله آفتابي ونه اسب كوهستاني.

    «برگرد... گرد...برگرد... گرد...د...»

   دلش مي خواست يكبارديگربركهرسوارشودوبه آن بلنديهابگريزد.آنجايي كه بادهاي ملايم درحركتند.نيمه شب هااز خواب مي پريد.كناراجاق نيمه خاموش زيرپتوكزميكرد.

    «هنگامه ...گامه ... هنگامه ... گامه ...مه...»

    كسي اوراباگريه صدامي زد.مادرش بودانگاروكسي آوازي راباناله مي خواند.مثل زمزمه هاي غمگين پدرش.آخرين كنده هاتوي اجاق خاكسترمي شد.كف دستهاوپاهايش مي سوخت .شبهاي سردپاياني نداشت .

    «من تواين زمستان تموم نشدني چيكاركنم خاله آفتاب ... چيكاركنم ...اين بالا معلق موندم»

    صداي مادرش يك لحظه آرام نمي گرفت . سپيده نزده هنگامه كت خاله آفتاب راپوشيد.چكمه هارا پايش كشيدو پلاستيك راروي سرش گرفت .بيرون دانه هاي برف برارتفاع نيم متري مي نشست . كف دستهاوپاهاي هنگامه             مي سوخت. انگاركه برخطوطش سوزن بكشند.برمرزدره ايستاد. سفيدي برفهاچشمهايش رامي زد.گريه هاي مادرو آوازهاي پدرش ازپايين دره مي آمد. درختهاآن پايين شكوفه داده بودند. عطرپونه بالامي زد.بهارگيركرده لابلاي    شاخه هاي درختان درشيب تنددره وبالانمي آمد.هنگامه اطراف راپاييد.كهردوباره لكه سياهي شده بودبرارتفاعات بالاتر.

    « خداحافظ كهر...هر...ر...»

پايش راروي سراشيبي دره پايين گذاشت .يكدفعه تاكمردربرف فرورفت .كف پاهايش سوخت ونورچشمهايش رازد.سرخورد. همه كوههاودرختهاوارونه شدند.لكه سياهي ازآن بالاريزتروريزترمي شد.هوامي شكافت وپوستش رامي سوزاند. چشمهايش رابست. بوي پونه وگندم سبزمي آمد.سوزش دست وپايش شدت گرفت .چشمهايش رابازكرد ...

نفس عميقي كشيد.ماسك روي صورتش بالاوپايين مي رفت .لوله هاي سرم ازبالاآويزان بودواكسيژن دركنارتختش سوارشده بود .صداي گريه هااما،قطع نمي شد.آنسوترپشت ديوارشيشه اي مادرش چسبيده به شيشه ايستاده بود.پدر كنارش وپدربزرگ آويخته به شانه هاي پدر.سرش گيج رفت وپلكهايش رابست .

 

7

 

    «كهركجاست ؟»

    «كهركيه هنگامه؟...مي شناسي منو؟»

    «كهراون بالاموندمادر... منوتنهاگذاشت ...خاله آفتاب گفته بوداينهارو... امامن باورنكردم »

    «چي مي گه اين ؟... برودكتروخبركن ... حالش خوب نيست »

    «هنگامه ازچي حرف مي زني ... يادت مي ياداون بالادرازكشيده بودي ... روي پشت بوم توآبادي... من رفتم درو گندمها...يادت مي ياد...برام خبرآوردندازبالاي كوه پرت شدي پايين ...آخه اون بالاچكارمي كردي؟»

    «نه پدربزرگ ... پرت نشدم ... رفتم بالاپيش كهر...پيش خاله آفتاب...«

    «آخه كهركيه ...خاله چي... اون ديگه كيه ....نه ماهه شب وروزمون يكي شده »

    هنگامه پايش رايكدفعه زيرملحفه كشيدوپرستارسرنگ راروي ميزگذاشت .

    «طوريش نيست .به محركهاپاسخ داده.فقط زمان لازم داره ...به هوش اومدنش خودش معجزه است .بايدحوصله به خرج بدين»

    هنگامه سرش رابرگرداند.

    وكهربراي هيچ كس وجودنداشت وخاله آفتاب راهيچ كس دركافه سرجاده نديده بود.

    هنگامه باصداي زنگ ازتخت پايين پريد. خودش راداخل سالن انداخت وواردبخش شد.

    «چي شده؟»

    «هنگامه توبرو.بازمي خواي همه چيزوبرا خودت زنده كني؟»

    دكترپشت سرهنگامه رسيد.

    «ضربان قلبش خيلي نامرتب شده دكتر... داره ازكارمي افته»

    اندام آذر باضربات شوك بالاوپايين مي رفت .

    «دوباره...»

    دستهاي هنگامه مي لرزيدولبهايش تكان ميخورد.

    «دوباره»

    بيــــــــب .... بيــــــــــــــب .... بيــــــــــــــــــــــــب

    امواج داخل مانيتوركوتاه شدوخط صاف ازميان صفحه عبوركرد.دكترماسك راازصورت آذر برداشت .سري تكان داد.

    «ايست تنفسي»

    وازاتاق بيرون رفت .

     پرستارسرم راازدست آذر جداكردوملحفه راروي صورت  اوكشيد.

    «يه مرگ مغزيه ديگه»

     هنگامه درآخرين لحظه فقط كف دست آذرراديد، كه ازملحفه بيرون مانده بود.

     توي اتاق دكترپرونده اش رابرداشت وازبيمارستان بيرون زد.درتمام مدت برگشت گريست . دربالكن آپارتمانش درطبقه پنجم، ساعتهاسيگاردودكردوبه بالاخيره ماند.بعد كف دستهايش رابالاگرفت.

    «ضربدرهاي كوچك درزيرتپه خورشيدودرتماس باخط سرنوشت ،عموماعلائم اتفاقي است كه دراثرافتادن ناگهاني براي موضوع پيش مي آيد.مثل آنكه موضوع دراثرافتادن سرش بشكندياضربه مغزي شود»

    هنگامه چشمهايش رابست وصدايش رابالاتربرد.

    «زماني كه خط صعودكننده ،ازخط سرنوشت جدامي شود،موضوع به سرنوشت دومي خواهدرسيدكه نشانه اي ديگر ازنبردزندگي است»

  واردساختمانش شد.قلم وكاغذش را آورد.متن استعفايش رانوشت وبعدزيرآن راسه بارامضاءكرداوديگرنمي خواست زخمهايي راتازه كندكه هيچ مرحمي برايشان پيدا نمي شد.