تبليغاتX
ماهنامه‌يِ هنر - ویژه‌ی داستان خراسان/روشنايي به روايت سيم خاردار

ماهنامه‌يِ هنر

وحيد حسيني: روي طبقه‌ي سومِ تختِ پر سر و صدا دراز كشيده‌ام، اما هنوز بيدارم. از سر پُست كه برگشته‌ام تا حالا با خودم كلنجار مي‌روم كه توالت را جاي يك صورت فلكي‌ گرفتن اشتباه بزرگتريست، يا دست انداختن هم‌زبانت. و هنوز از اين درگيري جنون‌آسا خلاص نشده‌ام كه زلزله مي‌افتد توي چار ستون بدنم. تخت مي‌لرزد و صداي خشك كَل كَلِ چوب و فلز توي آسايشگاه مي‌پيچد و از پسِ آن يكي داد مي‌زند: ـ حتماً بايد اسمتُ بنويسم، سركار؟ يه ساعته بيدار باش زده‌ن! سرم را كه بلند مي‌كنم كله‌ي ماشين كرده‌ي ارشد را بين دو فرو رفتگيِ كف پاهايم مي‌بينم؛ يك صفر گنده در پرانتز. صفر گنده تکان می‌خورد. ـ خدايي يه نيگا بنداز! جز تو كسي تو آسايشگا ... به بقيه‌ي حرفهايش گوش نمي‌دهم و از لبه‌ي تخت كناري مي‌گيرم و سرازير مي‌شوم. توي محوطه خنكاي هواي‌ گرگ و ميش پوست صورتم را سوزن سوزن مي‌كند و من بدون هوله راهي حمام مي‌شوم. در میان پاشيده شدن آب به كف سراميك‌ها و بازتاب بد و بیراه و خنده از راهروی عمومي راهم را باز مي‌كنم و وارد يكي از اتاقك‌هاي دوش مي‌شوم. از دوش بغلي صدايي مي‌پيچد: ـ خواهرتونُ (...)! هميشه يا جوشه يا يخ... شيرِ گرم و سرد ميزان نمي‌شود و فقط آبِ سردِ رشته‌رشته با شدت مي‌كشاندم توي خنكاي خودش. گوش‌هايم از آرامش پر سر و صداي آبِ سرد پُر مي‌شود و دوباره احساس گناه مي‌چزاندم. يكي زير دوش بغلي مي‌نالد: ـ چيكار مي‌كني سركار؟! دوشا يه‌نفره‌س... آخ... آي آي ... و اعتنا نمي‌كنم به غرولندي كه به زحمت بازتاب صدا و بارش دوش را مي‌شكافد. گفتم:‎ ـ چيزي نشده حالا ... يه خراش انداخته رو صورتت خوب مي‌شه! بابك گوشه‌ی هوله را از روي ‌گونه‌اش پايين كشید و لكه‌ي سرخ مثل جاي لگد به صورتش پخش شد. بغض كرد: ـ بايد كمكم مي‌كرد! ـ كي؟ غير از اون حروم‌زاده كس ديگه‌اي هم بود مگه؟ همان نگاه آشناي سرزنش بارش را فرو كرد توي اعماق روحم و با ايمان گفت: ـ فرشته! ـ ... قبول دارم آخه ... يكي هست كه تو مي‌بيني و بقيه نه... بهتره فراموش كني بابك، چيزي از دست ندادي كه! سرم تير می‌کشد و تصوير صورت زخمي ‌بابك محو مي‌شود و از پس رشته‌هاي آب، يك صورت نوراني جايش را مي‌گيرد. صورتيكه هيچ ويژگي نمي‌توان برايش وصف كرد، جز اين كه نورانيست. مي‌خندد، شايد هم پوزخند مي‌زند. - تو كي هستي؟ صدايم توي رگبار دوش گم مي‌شود و سرم را عقب مي‌كشم: - چي مي‌خواي اينجا؟ - دوست بابكم! پنجه‌هايم كه به طرف سينه‌اش حواله شده توي نور فرو مي‌رود و كِنِف برمي‌گردد: - اما تو وجود نداري! - اينجا رُ نگاه كن. ديوار مورد اشاره‌اش به ‌يك‌باره ناپديد مي‌شود و مي‌بينم آن سرباز تنومندي را كه زير دوش بغلي لبه‌ي چاقويش را روي صورت سربازي وحشت‌زده گذاشته. بدن پشمالو و پر چربي عمادِ آلِ خليفه مي‌لرزد و دهنش به انواع و اقسام فحش‌هاي آبدار باز شده و چاقو را روي صورت سرباز بخت برگشته مي‌لغزاند. ديگر نمي‌توانم شاهد بقيه‌ي ماجرا باشم و رو مي‌گردانم. دوست بابك اين بار رودررو با من لبخند تلخي مي‌زند. داد مي‌زنم: ـ يه كاري بكن! ـ دستور ندارم. ـ يعني چي؟ مي‌گم... دوباره به طرف دوش كناري مي‌چرخم. ديوار سرِ جايش است. مي‌خواهم صورت نوراني را كنار بزنم و در را باز كنم و سرباز بي‌نواي دوش كناري را نجات دهم؛ كه بدنم مي‌شود خودِ چوبِ خشك. مي‌گويم: ـ فلج شدم انگار، يه كاري كن! ـ وقتي مي‌بيني، كاري نمي‌شه كرد! مي‌گويم: ـ لعنتي... كه مغز استخوانم تير مي‌كشد از سرما و مي‌بينم كه مَنَم و تصوير هاشور زده‌ي درِ آهنيِ اتاقك. فلز صاف و سرد شیر را لای انگشتانم حس می‌کنم و تصوير صاف مي‌شود. چطوري شير را بستم؟ دستم دوباره جان پيدا كرده و من راضي شده‌ام از نگاه به آن. فكر سرباز بخت برگشته تكانم مي‌دهد و مي‌زنم بيرون. درِ دوشِ كناري نيمه‌باز است. داخلِ اتاقكِ دوش سرباز بخت برگشته ولو شده روي سراميك و حركت عصبي شانه‌هايش از ديوار انتقام مي‌كشد. دوباره صورت زخمي ‌بابك مي‌نشيند جلوي چشم‌هايم و من با خودم درگير مي‌شوم كه دوباره بتوانم خودم را تبرئه كنم. شايد هم من و بابك هر دو به يك اندازه اشتباه كرده‌بوديم؛ هم من كه او را در آن شرايط دست انداختم و هم او كه عوضي مي‌گرفت چيزي را جاي چيز ديگري. صبحگاه يعني اشتباه. يعني چاره‌اي جز اشتباه نداري. وقتي درست رژه مي‌روي -اگر فرمانده از پشت بلندگو «خيلي‌خوب» بدهد- تازه بعد كمر درد و زانو درد و دردهاي ديگر مي‌افتد به جانت، ولي واي از وقتي كه خراب كني رژه را. نعره‌ي فرمانده‌ي پادگان از توي مارش «هاي هاي رشيد خان» نفس‌ها را توي سينه حبس مي‌كند: -گورهان... و اين كه بايد «گُروهان» معني بدهد، پيش‌درآمدِ يك «خيلي خوب» مي‌تواند باشد؛ به شرط اين‌كه رژه تا آخرين رجِ گروهان -كه از جلوي فرمانده مي‌گذرد- عالي مانده باشد. مثل وقت‌هايي كه بابك توي صف نبود. گفتم: - به عمد كه نبود، جناب! ستوانْ سوّمِ فرمانده‌ي دسته با تيپايي كه حواله‌ام كرد، گفت: ـ كي ازت سوال كرد؟ سرگروهبان! هرجفتشونُ اينقدر مي‌دُووني تا آدم شَن. بابك گفت: ـ من خراب كردم رژه رو، جناب. چرا اون تنبيه شه؟ - گُه زيادي نخور الدنگ. "نفر دوم، صف آخر ". سُقُلمه‌ي سرباز كناريم به صرافت فرمانده‌ي پادگان مي‌اندازدم كه پشت سرم صدايش توي بلندگو مي‌پيچد: ـ اين گروهان بره ميدون موانع. توي ميدان موانع ستوان سوّمِ فرمانده‌ی دسته حسابي مي‌توپد بِهِم كه: ـ از اون الدنگ كم نمياري. فكر كردي خونه‌ي خاله‌س. مي خواي منُ جلوي فرمانده‌ي پادگان سكه‌ي يه پول كني الدنگ. مي‌گويم: ـ عمدي كه نبود جناب. ـ گُه زيادي نخور. ـ آخه... ـ حرف نزن. سر گروهبان! اين الدنگُ بعدِ ميدون موانع كوله ميندازي پشتش. تا يه هفته با كوله! نيازي نيست موقع سينه خيز رفتن توي ميدان موانع حتما با گوش خودم ليچار سربازها را -که نفس‌نفس می‌زنند و روی خاک سینه می کشند- بشنوم و خواهر و مادرم آباد شود تا احساس آنها را نسبت به خودم درك كنم. آنها به خاطر اشتباه من موقع رژه، ميدان موانع نصيبشان شده و الان دقيقاً احساسي را نسبت به من دارند كه بابك نسبت به اين جهنم داشت. هماني كه حالا من به اينجا دارم. عماد آل خليفه روي آفتابه ضرب گرفته بود: ـ آرزوهام توي سينه ... وبقيه‌ي سربازها دم گرفتند: ـ مُردن، مُردن، مُردن. عزت‌شاشو آن وسط قر مي‌داد و نقاب كلاهش را مثل دستمال «آغاسي» مي‌تكاند. دفتر سرباز كناريم را دادم دستش. گفت: ـ اِي‌وَل، اين شعري كه عماد مي‌خونه رو هم نوشتي سركار؟ گفتم: ـ بلد نيستم اينُ، امّا چندتا شعر عاشقانه برات نوشته‌م. گفت: ـ دَمِت گرم! و دوباره دست زد و با جمعيت دم گرفت: ـ مُردن، مُردن، مُردن. بابك گفت: ـ بسه ديگه، پشت چار ديواريِ آشغالي هم شد جاي خوشگذروني؟ خندیدم: ـ آخه كجا بري كه تو ديدرسِ سرگروهبان نباشي؟! گفت: ـ تو جدّاً اينجوري بِهِت خوش مي‌گذره؟ گفتم: ـ دستِ‌كم خدمت كه برات تند و تند مي‌گذره. رو برگرداند و بلند شد كه برود. پشت به من گفت: - هیچ کس... و چيزهاي ديگري كه نامفهوم بود. پرسیدم: - چي مي‌گي؟ همچنان حروفي مبهم به زبان آورد. گفتم: - بازدوباره ديديش؟ جواب نداد. صداها قطع شد. كلافه برگشتم به طرف جمعيت وعزت شاشو سرجايش باهمان فيگوري كه گرفته بود خشكش زد. عماد آل خليفه آفتابه را رها كرد و تاب‌تابِ آفتابه سكوت را شكست و بوي زباله از توي چارديواري دوباره دماغ را سوزاند. برگشتم. سرگروهبان رودرروي بابك و روبروي جمع، دست به كمر ايستاده بود و به حالت تهديد آميزي سر تكان مي داد: - خوب چشم جناب سروان رو دور ديديد! اومديد كافه سوسن يا سربازي، الدنگا؟! ديگر برايم جلب توجه نكرد كه جناب سروان يعني همان ستوان سوّمِ فرمانده‌ي دسته و الدنگ هم تقليد ناشيانه‌اي از لحنِ با ابهّتِ افسرِ مافوق است. از صداي كِركِري كه از جمع بلند شد، دوباره سرم را برگرداندم. درامتداد يك لكه‌ي تيره روي شلوار عزت شاشو، خاك زير پايش به شكل يك دايره‌ي مرطوب مي‌جوشید. صداي سقوط سنگيني بر زمين‏‎‎ رنگ از چهره هايي كه نيششان تا بناگوش دريده شده بود، پراند.گيج وديوانه‌وار باز چرخیدم كه هيكل بابك رانقش بر زمين ببينم. سرگروهبان كه زهرِچشم لازم را گرفته بود، لگد ديگري حواله‌ي بابك كرد و داد زد: - همگي جلوي درِ آسايشگاه به‌صف شيد، شما ها لياقتِ استراحت نداريد. یادِ بابک، هم‌وزنِ خستگي و كوفتگي، انگار مي‌افتد توي بازو و شانه‌ام. سر بالا مي‌كنم. هنوز بايد سينه خيز رفت. خيلي مانده به تَهِ ميدان موانع برسيم. صدای خسُّ خسِ سینه کشیدن سربازها را پشت سرم می‌شنوم. به دو طرفم نگاه مي‌كنم. و دوباره چيزي توي دلم چنگ مي اندازد. وقتي ما، تمام گروهان، به سزاي اعمالمان مي‌رسيم، عزم رفتن به كلاس مي‌كنيم. دور آبخوري كه جمع مي‌شويم، هر كس به نوبت فحشي نثارم مي‌كند -به جز يك صورت نوراني كه مقابلم ايستاده و خيره شده به من. خاكم رامي تكانم و دهانم را مي‌شويم،بي آنكه نگاه از او بر دارم. مي‌گويم: - نمي‌شد يه كاري كني فقط خودم تنبيه شم؟! مي‌گويد: - كاري نمي‌شه كرد! مي‌غرّم: - چيه؟ اين‌بارَم چيزي ديدم كه بقيه نديدن؟! ـ هو! سركار جون بكن. دستي از كنار شير آب مي راندم و بقيه‌ي سرباز ها بنا مي‌كنند به غُرولُند و گاهي هم حرفهاي در گوشي. خبري از صورت نوراني نيست. از دفتر آسايشگاه كوله پشتي پر از آجر را تحويل مي‌گيرم و توي كلاس مي نشينم تا افسرِمربّي از طرز باز و بسته كردن اسلحه‌ي كلاشنيكف بگويد و من باز كنم كتاب «پرواز بر فراز آشيانه ي فاخته» را، و نبندم حتي زماني كه افسر بالاي سرم داد و بيداد راه انداخته است: - كوله پشتي هم آدَمِت نكرده تو رو؟! افسر كتاب را از دست بابك قاپید و پرت كرد از پنجره بيرون. بابك بي هيچ واكنشي، فقط بِرّوبِر زل زد به كف دست هاش. گفت: - مي‌خوام بخونم! وچيزهاي ديگري هم گفت كه نه من، نه افسر و نه هيچ كس ديگر سر در نياورد. شك نداشتم كه باز آن صورت نوراني مقابلش بود. فرياد افسر تكانم مي‌دهد تا به صرافت بيفتم كف دستهايم كتابي نيست: - ارشد دسته! با همين كوله پشتي اينقدر توي محوطه سينه‌خيز مي‌بريش تا دكمه به فرنجش نمونه؛ بعدِشَم سي دقيقه پامرغي و بشين‌پاشو بهش مي‌دي! از اجراي حكم چيزي نمي‌گذرد كه دراز به دراز، سرم به دوار مي افتد. بازوهايم ديگر از كار افتاده اند و آجرهاي كوله پشتي از يك طرف و زمين سنگلاخ محوطه از طرف ديگر، قلبم را دارد از جا مي‌كند. نفسم به شماره افتاده و به ارشد مي‌گويم: - بابا... خوبه.... خودتم سربازي.... ارشد كلاهش را برمي‌دارد و سرِ ماشين‌كرده‌اش را مي‌خاراند و مي‌گويد: - شرمنده‌م سركار! خدايي اگه افسره بفهمه کُلام پسِ معركه‌س. تنم داغ شده و ديگر حسي در عضلاتم نيست. مي نالم: - من ديگه... نمي تونم! صورت نوراني با همان نگاه ِسوار بر لبخندي نامأنوس پيشِ چشمم است. مي‌گويم: - نمي تونم ديگه... مي فهمي؟! نمي تونم! ممكن است اين تنها يك سهل انگاري باشد در ناميدن اشياء؛ آشغالداني كه سه‌تا ديوار بيشتر ندارد به چارديواري موسوم مي‌شود –و اين اشتباه چيزي را عوض نمي‌كند. به‌هرحال توي بوي ‌گند زباله است كه صدتوماني را كف دست سرباز مي‌گذارم. يقلاوي خالي از برنج را با كوله پشتي لبريز از آجر به كناري پرت مي‌كنم. مي‌گويم: - صد تومن واسه خاطر يه نخ پنجاه و هفت؟! با لحن معني داري جواب مي‌دهد: - بقيه كمتر مي‌گيرن؟! سعي مي‌كنم از دلش در بياورم: - قبلاً هم پابه‌پاي بابك مي‌كشيدم، واِلّا من‌كه سيگاري نيستم. - جدّاً؟!!! وِلو مي‌شوم روي زمين و به چارديواري تكيه مي‌دهم تا نصفه كاسه برنجي كه بلعيده‌ام هضم شود. مي‌گويم: -واقعاً فكر مي‌كني از كس ديگه‌اي مي‌خرم سيگارمُ؟ - راستِشَم كه بگي بازم همينه. خودت كه دنگ و فنگشُ مي‌دوني؛ از خواب شَبِت بايد بزني، بعدِشَم جلوي چشمِ نگهبانِ برجكِ سيزده، اگه عوضي نباشه، از زير سيم خاردار رد شي و بكوب بري تا شهر؛ هزينه ي تاكسي و خطرشُ كه حساب كني يه چيزي هم كم مياري... بابك هلم داد و به طرف حصار سيم فلزي خيز برداشت. دوباره به‌زحمت آستين فرنجش را گرفتم و ‌گفتم: - كاردست خودت مي‌دي! همينطور كه آستينش را از دستم ‌می‌كشید بيرون، گفت: - هيچي نمي‌شه! گفتم: - نگهبان؟! - نگهبان، اگه يه غريبه از بيرون بياد حكم تير داره. - بابا، نگهبان امشب اين يارو چاقه‌س... كيه؟!... همون‌كه قيافه‌ش عينِ عزته! - به من كاري نداره... بازويش را سفت چسبیدم و ‌گفتم: - يارو پاك قاطي داره؛ دست و پاشُ گُم مي‌كنه ميزندت ها!... اون كه نگهبانه، كسي واسه سيگار هم از پادگان خارج نمي‌شه. - ولم كن! - يه ماه ديگه صبر كني نوبت مرخصي‌مونه... - تمومش مي‌كنم! - چي؟! و به دنبال «تمامش مي‌كنم» يك سري حروف و اصوات نامفهوم از دهانش بيرون پاشید و با تكاني شديد دستش را خلاص كرد. نالیدم: - بابك! به طرف حصارِ سيميِ نزديكِ برجكِ سيزده خيز برداشت و يک‌دفعه دوید به آن‌سو. فريادي توي سكوت شبانه‌ي پادگان طنين انداخت: - اييييييييييست! دستم را به طرفش دراز كردم و دهن باز كردم اما صدايي از گلويم خارج نشد. - بَه‌بَه! چشمم روشن! تصويرِ دست‌به‌كمرزده‌ي سرگروهبان در كنار عماد آل خليفه، از پسِ سيگارِ خاموشِ پنجاه و هفتِ لايِ انگشتانِ دستِ دراز شده‌ام، جان مي‌گيرد. - سيگار! اونم تو روز روشن! كوله‌پشتي تَم كه درآوردي! و رو به عماد آل خليفه مي‌گويد: - بِگَردِش! عماد جلدي به طرفم مي‌آيد. برمي‌خيزم، شروع مي‌كند به تفتيش جيب هاي فرنج و شلوار و حتّي زير گِتر و جوراب و پوتين‌هايم. يك نخ ِسيگار را از دستم مي‌قاپد و به سرگروهبان می‌دهدش. - سه‌شب پشت سر هم نگهبان دستشويي ها! مي‌گويم: - امّا من ديشب نگهبان بوده‌م؛ از بي‌خوابي دارم مي‌ميرم. - زِرِ زيادي نزن الدنگ! بعد ِسه شب، چهل‌وهشت ساعت مي‌ري بازداشتگاه؛ اونجا تخت ِتخت بگير بخواب! اون كوله رُ هم بنداز پشتت. سرگروهبان راهش را مي‌كشد و مي‌رود و حجم آجر كه روي دوشم آوار مي‌شود، به صرافت نگاه پر از كينه‌ي عماد مي‌افتم و زهرخندش. مي‌گويم: -كارِ خودتُ كردي جاسوس؟! مي‌گويد: - اين به تلافي فضوليات، تازه؛ هنوز مونده. با پوزخند جوابش را مي‌دهم: - سوزشت از بابتِ بابكه؟! با همان لحن مي‌گويد: - مادر نزاييده كسي با عماد آل خليفه در بيفته! ما كه هم كارمونُ كرديم، هم صورتشُ تيزي انداختيم... فهميدي بچه‌خوشگل؟! انگار از درد كهنه اي تازه خبردار شده باشم، مي پرسم: - يعني... دندانهاي سياهش بيرون مي‌افتد: - دير رسيدي اون‌روز... اگه ضدّحالت اساسي بود كه همون روز مادرتُ (…). - خيلي حرومزاده‌اي عماد... و هنوز حرفم تمام نشده كه درد توي جمجمه‌ام مي‌پيچد و چشمم سياهي مي‌رود و احساس مي‌كنم نقشِ زمين شده‌ام. زير رگبارِ مشت و لگد، دوباره آن صورت نوراني را مي‌بينم كه قدمي آن‌طرف‌تر ايستاده و با لبخند تلخي كتك‌خوردنم را تماشا مي‌كند. دستِ لرزانم را دراز مي‌كنم، امّا صورت نوراني ناپديد مي‌شود. هوا هنوز تاريك نشده ولی مراسم شامگاه، بنا به رسمي ديرين، تمام شده و شام را -كه كوكوي سيب زميني يا دمپايي ابري يا هر چيز ديگري كه از گلو پايين نمي رود مي نامند- خورده ايم و حالا مشغول يكي از آن تفريح‌هاي مورد علاقه‌ي سربازها هستيم. توي صحنِ مقابل آسايشگاه، در دسته‌هاي يك‌نفره و دونفره و چندنفره، وِلو شده‌ايم روي آسفالت و داريم پوتين‌هاي‌مان را واكس مي‌زنيم و من به شكل غريبي احتياج دارم با يكي حرف بزنم. بعد از زماني جستجو طرفم را پيدا مي‌كنم و مي‌نشينم كنارش؛ عزّت واكسش تمام شده و كتاب كوچكي را كه با روزنامه جلد شده دارد مي‌خواند. كوله‌پشتي‌ام را جابه‌جا مي‌كنم و مي‌گويم: - مزاحم نيستم؟ كتاب را مي‌بندد و با خوشرويي مي‌گويد: - نوكرتيم! مي‌گويم: - پس بي‌خود نبود وقتي بابك نمي‌تونست با من حرف بزنه مي‌اومد سروقتِ تو. - چرا؟ - چون اهل مطالعه‌اي. - ها؛ خيلي دوس دارم؛ مخصوصاً كه كتابش يه چيزي توش باشه، سركار. - چي مي‌خوندي؟ - خيلي توپه! يه كاراگاه آمريكاييه كه گير آدم فضاييا مي‌افته، چشاش آبيه! رو برمي‌گردانم به طرفي ديگر -و ايمان مي آورم به باتلاق هايي كه مثل چاه فاضلاب آدم را توي خودش مي‌كشاند، هرچند تمام خطرش خلاصه مي‌شود به عق‌زدن آدم! - مثِ اوني! برمي‌گردم دوباره و مي پرسم: - مثِ كي؟ - بابك ديگه، اونم... شرمنده ها؛ اخلاقش به آدميزاد نمي‌موند، خودش سرِ صحبتُ وا مي‌كرد و خودشم يهو رو‌ مي‌گردوند... اما چند روز بعد باز مي‌اومد سراغ آدم... دوباره بين سربازهايي كه همديگر را «سركار» صدا مي‌زنند چشم و گوش تيز مي‌كنم و دقيق مي‌شوم: - خوار(...) از واكس خودت بزن. - خدمته كه تموم‌شِه، موها رُ بلند مي‌ذارم تا رو گوش... - جات خالي مثِ خر كشيديم، اسپري مي‌خواستيم چه كنيم؟! - دوسال كونگ فو كار كرده‌م سركار، مشكي دانِ يكم... - دلم كه مي‌گرفت عمو يك چيزايي از دعواهاش تعريف مي‌كرد... - كونِ انترم قرمزه سركار، آره بابا، آبيته! - گفتيم آبجي‌مون رو لثه‌هاي بچه‌‌ دس بكشه شگون داره... نگاهم روي يك صورت نوراني ثابت مي‌ماند. همچنان مي‌خندد اما اين‌بار مثل اين‌كه به زهرخند مي‌زند. نگاهم را از او مي‌دزدم و رو به عزت‌شاشو مي‌گويم: - تو گُلِ‌شوني سركار! - چي سركار؟ - راستي؛ واسه اون روزِ کذایی چي‌كارت كردن؟ - بزن و بكوبُ مي‌گي؟ - بعد از اينكه كلّ گروهانُ بُدو-بِايست دادن، شنيدم چند نفرُ هم جداگانه تنبیه کرده‌‌ن. - ها، اونايي كه خونده‌بودنُ اونايي كه رقصيده بودن... نفري هزارتا بشينُ پاشو تو دفتر آسايشگاه رفتيم... نگهباني هم دادیم. - بي‌ا‌سلحه؟ - نه بابا، رفتیم پاسدارخونه؛ اونم چه رفتنی! از اون روز تا همین حالا، تا پاسدارخونه نگهبان کم میاره، می‌فرستن دنبال‌ما. امشبم دوباره ازساعت هشت بايد برم. - ناراحت نباش، مي‌گذره! منم امشب نگهبان دستشويي‌يام. - تو نگهباني بي‌اسلحه رُ با پاسدارخونه يكي مي‌كني، سركار؟ سرم را تكيه مي‌دهم به در ورودي توالت‌ها. بي‌خوابي و كوفتگي توي جمجمه‌ام و توي استخوان‌هاي چارسُتون تَنَم تير مي‌كشد. جاي شكرش باقيست موقع نگهباني از شرّ كوله‌پشتي راحتم. دود سيگار از ميان مخلوط بوي فاضلاب و جوهرنمك راه باز مي‌كند و بيني‌ام راغلغلك مي‌دهد. صداي پاهايي مي‌پيچد و بعد ازخم راهروي توالتِ گُردان سر و كله‌ي سه سرباز پيدا مي‌شود. دكمه‌هاي فرنج‌شان باز است و سينه‌هاي پُر مويشان از يقه‌ي زيرپوش سفيد بيرون افتاده. يكي مي‌گويد: - دَمِت گرم سركار، حال دادي! ديگري يك نخ سيگار پنجاه و هفت به طرفم دراز مي‌كند و مي‌گويد: - بگير حال كن داداش! سيگار را با بي‌حالي مي‌گيرم. از جيب پيش‌سينه‌ام يك صدتوماني مي‌كشم بيرون كه همان سرباز دستم را مي‌گيرد و لب مي‌گزد: - بِذا جيبت داداش، زحمت كشيدي تو... - بگير پولشُ. - نامردم اگه بگيرم، همين‌كه آمار گرفتي كسي نياد، آقايي كردي! سيگار را مي‌گذارم گوشه‌ي لبم. سرباز ديگر كبريت مي‌كشد و من چشمان خسته‌ام را تنگ مي‌كنم و آتش می‌زنم سيگار را. نيكوتين كه توي سلولهاي مغزم مي‌نشيند، حس مي‌كنم دردِ استخوان‌هايم كم‌كم بيرون مي‌رود و حالا من مي‌مانم و معجونِ بوي فاضلاب و جوهرنمك -كه با بوي سيگار قاطي شده- و حالت تهوع كه به سراغم مي‌آيد. به نگهباني در اين فضا فكر مي‌كنم. از دردسري به اسم اسلحه آسوده‌اي اما بوي‌ گند و كثافت آزاردهنده است و اين همه‌ي ماجرا نيست. اين بو حالا ديگر چيزهاي دیگری را تداعي مي‌كند. گفتم: - نصف‌ِشبي ما رو زابرا كردي كه اينُ نشون بدي؟ بابك با ذوق كودكانه‌اي گفت: - چرا نمي فهمي؟! يه همچين منظره‌اي تو اين جهنم غنيمت نيست؟ - چه چيزش جالبه بابك؟ - خوب نگاه كن، واضحه كاملاً ! - من‌كه چيزي نمي‌بينم... - اونجا، اون پايين پايينا، به افق نگاه كن! - ساعت يكِ‌نصفِ‌شب به افق نگا كنم چي بشه؟! تو مگه الان نبايد سر پُستت باشي؟ - اونجا رُ نگاه كن؛ اونجا كه خورشيد غروب مي‌كنه، يه رديف ستاره يه صورت فلكي درست كرده‌ن! - كو پس؟!!! - يه گردن‌بند نوراني؛ يه رديف حلقه هاي زنجير كه يه پلاك قشنگ از وسطش آويزونه! خوب كه دقيق شدم، دیدم بابك بيراه نگفته. در انتهاي كرانه‌ي آسمانِ ضلعِ شمالِ شرقيِ پادگان، حلقه‌هایي نوراني يك زنجير افقي ساخته‌بودند كه از وسطش پلاكي پُرنورتَر آويزان بود. و ناگهان از كشفي كه ‌كردم خنده‌ام گرفت. دست بابك را گرفتم به طرف گردن‌بند كشاندمش: - بيا! لحظه اي درنگ كرد و بعد بي‌هيچ حرفي به دنبالم آمد. - تندتر بيا بابك! دو دقيقه‌ي بعد، ما كنار ستادِ اداريِ پادگان بوديم. همانجا ‌ايستاديم و من توي صورت وارفته‌ي بابك خيره شدم. در سايه‌روشن نور ستاره‌ها كار سختي نبود تشخيص چهره‌ي رنگ باخته‌ي بابك. با وجود اين، پوزخند زدم و گفتم: - تو هيچ‌وقت دستشويياي افسرا نيومدي، نه؟! در فاصله‌اي نه‌چندان دور، توالت افسران زيبايي‌هاي نا مكشوفش را به نمايش گذاشته‌بود. نور لامپ از دو رديفِ دريچه هاي كوچك وَ از در وروديِ توالت افسران بيرون مي‌زد و آدم را، بي‌ربط يا با‌ربط، به ياد عِقدِثريّا مي‌انداخت. دست بابك را ‌كشیدم كه برگرديم امّا از جايش تكان نخورد. به گردن‌بندِ آسماني خيره شده‌بود و لب مي‌زد؛ بي‌آنكه صدايي از او برخیزد. ‌گفتم: - بريم بابك؛ اينجا ما رُ ببينن بد مي‌شه. مثل ديوانه‌ای سر تكان ‌داد و گفت: - هيچ‌چي نيست لعنتي! و بعد حروف و اصوات نامفهومي از دهانش بيرون ‌آمد. - با مني بابك؟ از سوزش دستم به صرافت سيگاري مي‌افتم كه تمام شده و حالا روي موزاييك هايِ خيسِ توالتِ گُردان مذبوحانه دود مي‌كند. بوي تند جوهرنمك و فاضلاب دل و روده‌ام را بالا مي‌كشد و حجمي سنگين در من صعود مي‌كند. به طرف دستشويي مي‌دوم و توي كاسه‌ي دستشويي بالا مي‌آورم. سرم را كه بلند مي‌كنم توي آينه‌ي ترك خورده، در پسِ تصويرِ دوتكه‌ي خودم يك صورت نوراني مي‌بينم كه لبخندي مطمئن به لب دارد. برمي‌گردم. صورت نوراني نيست، اما من مي‌دانم كه اشتباه نكرده‌ام و نمي‌كنم و با ايمان به اين امر، مجنون‌وار از توالتِ گُردان مي‌زنم بيرون. در كام تاريكي به سمتي -شايد شناخته شده- بنا مي‌كنم به دويدن. مي دوم و بازتاب صداي كنده‌شدنِ كف پوتين‌هايم از زمين را در پادگان مي‌شنوم. انرژي بي‌سابقه‌اي در ماهيچه‌ها و رانهايم احساس مي‌كنم. سينه ام نمي‌سوزد و من باز مي‌دوم. واژه‌ي آشنایي توي‌ گوشم زنگ مي‌زند که حالا دیگر نامفهوم است: - اييييييييست! اما من همچنان مي‌دوم. - ايست! و من مي‌دوم. و حالا در دوقدميِ سيم خاردارهايِ پايِ حصارِ سيم‌فلزيِ ضلعِ جنوبِ غربيِ پادگان هستم. روي تلّي از خاك مي‌ايستم و به گودالِ كوچكِ زيرِ سيم‌خاردارهايِ بريده‌شده‌يِ آن طرفِ كپه‌ي خاك نگاه مي‌كنم. به طرف برجك برمي‌گردم. بالاي برجك، عزت‌شاشو از زير كلاه‌آهني اسلحه را به اين‌سو نشانه رفته و با لحني ملتمسانه صدا مي‌زند: -وايسا سركار! بدبخت مي‌شم اگه بري. دوباره به سيم‌هاي خاردارِ بريده‌شده‌ي آن‌طرفِ كپه‌ي خاك نگاه مي‌كنم. قدمي ديگر برمي‌دارم. واژه‌ي نامفهومی توي گوشم زنگ مي‌زند که حالا آشناست: -اييييييييييست! چهره‌ي نورانيِ آن‌طرفِ حصارِ سيمي‌ به من لبخند مي‌زند.
+        |