شهریار وقفیپور:
٢٦ ديماه ١٣٧٧ بود. ٢٠ سال از فرارِ شاهِ ايران ميگذشت. ساعت ٨ شب بود و كلاغي كه روي شاخهي لُخت درختي، روبهروي خانهي پلاك ١٧ نشسته بود، پريد و روي شاخهي درختي ديگر نشست. از توي خانه صداي فريادِ بلندي برخاست. يك ساعت بعد مأمورانِ آگاهي در محل حاضر شده بودند. ابراهيم نبوينژاد با چاقو به قتل رسيده بود. چيزي نبرده بودند؛ حتي خانه را هم به هم نريخته بودند؛ فقط كتابِ سياهِ قطوري، كه گوشهي ورقهايش قرمز بود، روي زمين افتاده بود. ستوان عربزاده به همه جاي خانه سَرَك كشيد. توي اتاق خواب را گشت و كشوها را زير و رو كرد. اجازه نداشت؛ ولي فعلاً كسي خانه نبود و او دوست داشت تا جايي كه ميتواند جست و تحقيق را طول دهد. شبها خوابش نميبرد و از چند ساعت روي فرش راه رفتن و جلوي تلويزيون نشستن و كانال عوضكردن اصلاً خوشش نميآمد. به عكسهاي ابراهيم و زنش، كه قاب كرده، همهجاي خانه گذاشته بودند، نگاه كرد. ابراهيم را با سه ضربهي چاقو كشته بودند. ساعتٍ ١١ سارا، همسرِ ابراهيم، به خانه برگشت. ستوان عربزاده ميخواست همانجا بازجويي از اولين مظنون را شروعكند كه بيهوش شدن و بعد هم شوكه شدنِ سارا مانعِ اين كار شد. ستوان به خانهاش برگشت و اينبار ترجيح داد روي مبل بنشيند، قهوه بخورد، سيگار بكشد و به آهنگهاي پيتر گابريل گوش كند.
ابراهيم نبوينژاد دامداريِ بزرگي داشت؛ ولي زمينشناسي خوانده بود و در شاخهي آبهاي زيرزميني تخصص داشت. ستوان پيشِ خودش فكر كرد او از آن آدمهايي است كه فقط دعاي «ازدياد غنائم» را بلد است و مثلِ زائرانِ يهودي، مدام دهانش تكان ميخورد، سرش را بالا و پايين ميكند و وِرد «ازديادِ غنائم» را ميخواند. مرگِ هر سرمايهداري را تسويهي گناهانش ميشمرد؛ اما قتل را خرابكاري در حركت تكامليِ بشر ميدانست؛ به همين دليل هم آن را گناهِ بزرگي به حساب ميآورد. با همين استدلالها بود كه تا به حال پروندهاي، بدون آنكه به سرانجام برسد از زيرِ دستش در نرفته بود. خواندنِ پرونده را از سر گرفت. آنها بچه نداشتند. بايد دوباره خانه را ميگشت. مطمئن شده بود كه قضيه عشقي است و آقا يا خانم كساني را زيرِ سر داشتهاند. بايد هر چه زودتر بازجويي از سارا را آغاز ميكرد. انگيزه پيدا شده بود: شهوت يا حسادت. ستوان عربزاده چشمهايش قرمز شده بود. سرش را روي كاغذها گذاشت و خوابيد. نوري از دور پيدا بود. سياهيِ هيكلي نزديك ميشد. مردِ كريهي بود كه چشمهاي ريز و ريشِ سياهِ بلندي داشت. ستوان از خواب پريد و به گروهبان اسحاقپور بزرگ فكر كرد، همكارِ خوبش كه به شعبهي ديگري منتقل شده بود. حالا دستيارِ ديگري براياش فرستاده بودند، مردِ لاغرِ حواسپرتي كه بادِ زيرِ چشمها و دستهاي لرزاناَش هر اعتمادي را از او سلب ميكرد.
هيچ پيشرفتي نكرده بود و همين عصبانياَش ميكرد. مردي، كه زماني دريانورد بود و حالا درويشِ آوارهاي شده بود، شهادت داده بود ساعتٍ ٨ روزِ ٢٦ ديماه مردي را ديده است كه در خانهي ابراهيم را باز كرده و بعد كه بيرون آمده، سوارِ پيكانِ آبيرنگي شده و فرار كرده است. صاحبِ پيكان دستگير شد و معلوم شد پسرعموي مقتول است. درويش هم به ريشِ بلند توپياَش دستي كشيد و گفت: درست است، خودش است. پسرعمو هم قبول كرد كه آن شب تقريباً داشته از خانهي پسرعمويش فرار ميكرده؛ اما قسم ميخورد كه پس از قتل رسيده. گفت قرار داشتم؛ و كليد را هم نشان داد. گفت ابراهيم آدم تنبلي بوده و حاضر نبوده حتي براي باز كردن در از جايش بلند شود. شريك بودند و منطقي بود كه كليد داشته باشد. پيشرفتي نكرده بود. طمعِ شريك يا عصباني شدن از طرف هم به نظر نميرسيد علت قتل باشد. ستوان دودِ غليظِ سيگار را بيرون داد و به كبوتري كه كنارِ پنجرهاش راه ميرفت، نگاه كرد. سرش را ميانِ دستهاياش گرفت و به رؤيا فرو رفت. به يادِ زنهايي افتاد كه عاشقشان شده بود و حالا خوشحال بود كه ازدواج نكرده است. به سارا مظنون بود. اعتقاد داشت زن و شوهر قاتلانِ بالقوه هستند؛ فقط ممكن است يكي پيشدستي كند؛ و براي اثباتِ ادعايش ليست قتلهاي خانوادگي را از كشوي ميزش درآورد. خيانت. همين است. سارا و پسر عموي ابراهيم. بايد دستور ميداد كه ته و توي كارش را درآورند. آن وقت به خانهي روبهرويش نگاه كرد. پسرِ موبلندي كنارِ پنجره پشت ميز نشسته بود و مينوشت. دوباره چشمهايش را بَست. گروهبان قربانعلي اسماعيلنسب داخلِ اتاق دويد. هيجانزده بود. روبهروي ميزِ ستوان ايستاد و با حرارت شروع به توضيح دادن كرد. در حاليكه دستهايش ميلرزيد، داشت دو عكس را به ارشدش نشان ميداد. يكي نقاشيِ گوستاوكوربه با نام «شكارچي» بود و دومي كپيهاي كه ابراهيم به اتاقش زده بود. شكارچي در نقاشيِ اصلي، چاقويي به دست داشت؛ ولي در كپيهي خانهي ابراهيم چاقو در دستش نبود. گروهبان يقين داشت قاتل هم او است. ستوان نگاهِ ترحمآميزي به او انداخت و سه هفته بعد در خاكسپارياش شركت كرد. قربانعلي در تيمارستان از عفونتِ مغزي مُرده بود.
زنِ لقمان، پسر عموي ابراهيم ، گمشدهبود. لقمان قبل از شريك شدن با ابراهيم لاتِ بيسروپايي بود كه پدر و مادرش پولي بهش دادند و وساطت كردند كه پسر عمويش راضي شود و او را به كار گيرد. پس لقمان ميتوانست آدم بكشد. زنش گم شده و بعدِ يك سال هنوز نشاني از او پيدا نشده بود. اينطور نميشود. يك شب ديدندش كه يك مجسمهي بزرگِ سفالي را توي درياچهي نمكِ قم ميانداخته؛ … نه. دستگير شد. ستوان همه جا مواظبش بود. زنش را كشته بود و دورادورِ بدنش را خاكِ رُس گرفته و مجسمه ساختهبود. ستوان تصميمش را گرفت و سارا را احضار كرد. كلاغ روي شاخهي لخت درخت نشسته بود. ستوان چراغ روي ميز را روشن كرد و گفت: خانم مهاجري! داستان دارد تمام ميشود. خيلي سريع اعتراف كنيد!
شير به سخن درآمد من و اميرزادهام، به كشتي سوار بوديم كه قاطعانِ طريق را گرفتار آمديم. ما خراجِ حبشه را براي خليفتالمسلمين، القادر بالله، ميبرديم. اميرزاده گفت: اگر به دستِ اين سگانِ قرمطي رقعه رقعه شوم، از آن به كه ديناري از مسلمين به كفار دهم. و شمشير دركشيد و با دزدان درآويخت. دَه، نُهِ آنها را به شمشير زخم زده بود كه ناگاه به ظلمت اندر شديم. سالها راه ميبريديم و پيش ميرفتيم و حتي سوسوي چراغي را به آن ظلمت راهي نبود، تا فرشتهاي در خواب اميرزاده را بشارتِ رهايي داد. از پَسِ آن خواب بود كه نوري از دور ديديم و بعد لحظهاي، برابرمان مردي ظاهر شد با هيأتي عجيب. و اميرزاده را چاره آن بود كه دشنه را سه بار از پسِ هم به قلبِ مرد اندر كند.
اينطور هم نبود.
+  
|
