حسن میرزايي:
جنازهاش را زمين تف ميكند بيرون. مثل اينكه يك نفر تازه خاكها را كنار زده و او را روي تلِ خاكِ كنار قبر دراز كرده است.
هر روز تا ميرسيدم، انگار دفعهي اولي است كه چنين اتفاقي افتاده، قلبم تند تند ميزد و چشمهايم دور تا دور ميگشت كه آيا كسي ديده يا نه؟
با اين كه مجبور شدم نزديك رودخانه برايش قبري دست و پا كنم اما تا حالا به ياد ندارم آب رودخانه آنقدر بالا آمده باشد كه او را خيس كند و يا با خودش ببرد. خيلي دلم ميخواست روي بلنديها خاكش ميكردم حتي ازقلهي كوه بيشتر خوشم ميآمد. بعدها با خودم فكر ميكردم: «چه خوب شد كه همين پايين خاكش كردم وگرنه صدباره همه جنازهاش را ديده بودند».
فكر كنم خودش هم از اين پايينها بدش نميآمد. وقتي به كوه ميآمديم ترجيح ميداد نواري گوش ندهد و فقط صداي آب را بشنود. خيلي كه من سر و صدا ميكردم و نميگذاشتم صداي آب را بشنود زير لب شروع ميكرد به زمزمه كردن ترانهاي و كفرم را در ميآورد. توي مستي كه دلم ميخواست بزند و از خود بي خود شود فقط بشكني ميزد و ترانههايي را زمزمه ميكرد كه من حسوديام ميشد: «هر كوچه به كوچه/ هر خونه به خونه/ دنبالت ميگردم/ تا برگردي خونه».
هميشهي خدا از همين خواننده ميخواند. وقتي ميخواند به من نگاه نميكرد. ميفهميدم منظورش من نيستم وحسوديام ميشد. هر وقت هم ميپرسيدم: «چرا اين قدر از اين خواننده ميخواني و گوش ميدهي؟» ميگفت: «صداش چيزي داره كه ارضام ميكنه».
وقتي ميگفتم: «آخه عزيزم! او يك خوانندهي كوچه بازاريه...». نميگذاشت حرفم تمام شود و ميگفت: «مگركوچه بازاري چه ايرادي داره؟ مگر خودت آقاي روان شناس! هر وقت ميخواي تحقيقي انجام بدي نميگي بايد ميداني باشه و اون هم توي قلب مردم كوچه و بازار؟».
مجبور بودم اعتراف كنم كه سليقهي خواننده در انتخاب ترانهها خيلي خوب بوده و تهمايه غمي كه در صدايش هست كمك كرده تا حس نوستالژي ترانهها به دل بنشيند.
جرأت نداشتم روزهاي تعطيل به آنجا بروم؛ ميدانستم شلوغ است. ميترسيدم باز از قبرش بيرون افتاده باشد و با وجود آن همه آدمي كه به «دركه» ميآيند مگر ميشود او را نبينند؟
سالهاي اولي كه به تهران آمده بودم، بيشتر آخر هفته به كوه ميرفتم و كم كم بعد از چند بار وسط هفته به كوه رفتن، عاشق خلوت و آدمهايي شدم كه تك و توك در تنهايي و بيصدايي به كوه ميآمدند. نه از صداي بلند پخشها خبري بود كه دختر و پسرهاي جوان در دست داشتند و نه از جيغ و داد دخترها كه ميخواستند ازرودخانه بپرند و جيغ ميكشيدند تا همهي پسرهاي دور و اطراف برگردند و نگاهشان كنند و... . حتي مغازهدارها وصاحب كافهها هم وسط هفته جور ديگري بودند. اگر آتش ميخواستي كه سيگارت را بگيراني نميپرسيدن: «چند بسته كبريت؟» يا اگر ميخواستي قمقمهات را از شلنگ آبشان پر كني نميگفتند: «آب معدني قوطيي ٢٥٠ تومان!».
تنگ يكي از همان غروبهاي پاييزي دوران دانشجويي از كوه بالا ميرفتم. صدايي شنيدم كه با سوز وكشدار ميخواند: «مثل باد سرد پاييز/ غم لعنتي به من زد/... .» بدون اين كه بفهمم، بالاي سرش رسيده بودم و او با لبخند به اينجا رسيده بود: «اما اين دل صبورم/ به غم زمونه خنديد».
حالا هم هر وقت بالاي جنازهاش ميرسم انگار دارد ميخندد. هول ميشوم و خاكها را از قبر بيرون ميكشم. با دستهايم ته قبر را صاف ميكنم و ميخوابانمش توي قبر.
بعد از هفت سال و سه ماه - البته از سه ماه يك هفته كم - چهرهاش هنوز مثل همان شب است. هيچ تغييري نكرده. آن شب هم وقتي چراغ قوه را ميانداختم توي صورتش فكر ميكردم دارد ميخندد و دستم انداختهاست. نبضش را كه ميگرفتم ميفهميدم نميتواند شوخي شوخي قلبش را هم از كار انداخته باشد.
آن شب حالم خيلي خراب بود. يادم هست زيادهروي كرده بودم. يك شيشه ويسكي اسكاتلندي برايم رسيده بود؛ از آنهايي كه روي سرش يك ليوان مثلثي بزرگ است. با اين كه استاد دانشگاه شده بودم اما هنوز ويسكيخور حرفهاي نشده بودم. به بدخوري عرق سگي نبود و من هم آن را ليوان ليوان سر ميكشيدم.
شبهاي پاييز بود. هميشه عاشق پاييز بودم و سرماي لذتبخش آن را دوست داشتم. از كوه بالا ميرفتيم. درهمان راه مالرو، آن مردي را كه در آن مسير مينشست ديديم. تابلوي نقاشياش را جلوش گذاشته بود و زل زده بود به آن.
هميشه با « شكوه» از آن مرد كه رد ميشديم، بعد از چند دقيقه معطل شدن كه شكوه زل ميزد به نقاشي جلو مرد و معمولاً چيز تازهاي براي گفتن مييافت، پايين همان جايي كه مرد مينشست، كنار رودخانه و در پناه تخته سنگي لباسهايمان را عوض ميكرديم.
آن روز مرد، تابلوي نقاشي را كه تصوير قدي زني قاجاري بود كنار خود و رو به راهي كه مردم از آن ميگذشتند گذاشته بود. خودش در كنار تابلو و يك قدم عقبتر نشسته بود. راحت ميتوانست هم راه را زير نظر داشته باشد وهم تابلو را.
بعد از چند دقيقه جلو رفتم و به شكوه گفتم: «بريم لباسامونو عوض كنيم!» كه ديدم زير چشمي آن مرد را درنظر دارد و تابلو را نگاه نميكند! نميدانم چرا دلم لرزيد. شكوه هم انگار ترسيد، تكاني خورد و با مِن مِن گفت: «تو - تو برو عزيزم لباساتو عوض كن! من سردم ميشه. با همين لباسا ميآم بالا». فهميدم بهانه ميآورد. خودشهميشه ميگفت شلوارك و جورابهاي ساق بلند كوه با اين كه سبك و راحتند گرمتر هم هستند.
پايين رفتم و پشت همان تخته سنگ لباسهايم را عوض كردم. براي اولين بار بود كه آن حالت به من دست داده بود. نميدانم حسوديام ميشد؟ آخر آن مرد كه چيزي نداشت. فكر كنم از مال دنيا فقط همان تابلوي نقاشي را داشت كه در آن زني قاجاري ايستاده بود؛ با ابروهاي پرپشت و پيوند، لپهاي گل انداخته و غبغبي چاق. روي هم رفته خوشگل بود.
از آن گونه تصاوير زياد ديده بودم؛ چه با قليان دستشان كه عكس شاه عباس روي ته قليان، وسط آن آبيهاي قشنگ جا خوش كرده بود و چه بی قليان و حتي با جارويي به دست. اما اين يكي، زياد ماهرانه نبود تنها چيزي كه داشت، چون در ابعاد بزرگ و به اندازهي قد يك انسان معمولي بود، زياد واقعي به نظر ميآمد.
يادم هست دوران دانشجويي كه از آنجا رد شده بودم و دفعهي اولي كه آن مرد را با تابلو ديده بودم، فكر كرده بودم آن زن واقعي است. حتي يكي از همان شبها خواب آن دو را ديده بودم و براي چند نفر هم تعريف كرده بودم كه وسط هفتهها در كوه چقدر آزادي است! گفته بودم: « توي كوه، زن و مردي رو ديدم كه فكر كنم مرد از اين فلان الدولهها يا فلان السلطانها بود كه بيچاره عقدهاي شده و زنشو مثل زنهاي قاجار - قمرالملوكها وتاج السلطنهها - درست كرده بود و توي دركه روي يك تخته سنگ نشسته بودند».
لباسم را كه عوض كردم و به بالاي تخته سنگ برگشتم ديدم دستهاي مردك توي دست زنم است و هر دو دارند زار زار گريه ميكنند. شكوه تا من را ديد اشكهايش را پاك كرد و با من همراه شد. انگار هيچ اتفاقي نيفتاده.
در راه سر صحبت را باز كرد و از سليقهي مردهاي ايراني گفت. يادم هست ميگفت: « آدم از شما مردهاي ايراني تعجب ميكنه! تا همين صد سال پيش عاشق زنهاي تپل و رونهاي چاق بودين؛ حالا لاغر و كمر باريك دوست دارين. قبلاً دلتون ميخواست زنتون چنون غبغبي داشته باشه كه توي فاميل تك باشه و حالا هر چي كشيدهتر باشن براتون خواستنيترن و...». بقيه حرفهاي آن روزش يادم نيست.
مدام به هفت سال و هفت ماه زندگي مشتركمان فكر ميكردم؛ به كمر باريك شكوه؛ به همان كمر كه چاق شده و باز هم به نظرم خواستني ميآمد. به چيزهايي فكر ميكردم كه تا آن موقع از او ديده بودم. البته از اول، عاشق همين مثل بقيه نبودن شكوه شده بودم. اما تازگيها خيلي چيزهاي عجيب و غريب و تا حدودي شك برانگيز از او ميديدم. همان هفتهي قبلش وقتي از كوه بالا ميرفتيم نزديك پناهگاه « پلنگ چال» بوديم. معمولاً سربالايي آخر را كه بايد بروي تا به پناهگاه برسي، ما نميرفتيم. راهي فرعي يافته بوديم كه به كنار رودخانه ميرفت. آن جا ميرفتيم كه كسي نبود و مينشستيم. پاها را توي آب ميگذاشتيم و به سلامتي خيليها بالا ميرفتيم.
شكوه، پاي بساط كه مينشست حرفهايي ميزد كه از او بعيد بود. مثل اين كه هيچ وقت فراموش نميكرد يك پيك را با اين حرف سر بكشد: «به سلامتي سه كس! سرباز، زنداني و بيكس!» به اين چيزها فكر نميكردم وحدس ميزدم از فيلمها ياد گرفته است.
از راه فرعي كه وارد شديم شكوه جلوتر از من ميرفت. ديدم كه پا كند كرد و زل زد به مردي كه از روبهرو ميآمد. آن مرد هم آهسته جلو ميآمد و چشم از شكوه برنميداشت. وقتي من را ديد چنان نگاهي به من انداخت كه شتر به نعل بندش. از كنارم رد شد. فكر كنم انتظار ديدنم را نداشت. شكوه آرام كرد و از من هم چند قدمي عقب ماند. مدام برميگشت و به پشت سرش نگاه ميكرد. آن مرد هم هر دو قدم برميگشت و به ما نگاه ميكرد.
به جايي كه هر هفته مينشستيم، رسيده و نرسيده، شكوه كولهاش را گذاشت و گفت بايد خودش را خالي كند. راه افتاد و از چشمم گم شد. حيران شده بودم و نميدانستم چه كنم.
ميدانستم شكوه چيزهايي مثل هاله بيني و اين چيزها خوانده و بعضي وقتها از هالهي آدمها ميگفت كه نگرانكننده است و يا به ندرت از هالهاي ميگفت كه معركه بوده. من هم چيزهايي ميدانستم. حدس ميزدم آن جور نگاههايي كه بين شكوه و آن مرد رد و بدل ميشد مربوط به هالههاشان باشد.
دلم خواست دوباره مرد را ببينم. مجبور شدم دوان دوان برگردم. دويست سيصد متر كه برگشتم ديدم شكوه وسط راه با او ايستاده و حرف ميزند. جلو هم ايستاده بودند و فاصلهي صورتهاشان يك وجب هم نبود! برگشتم ويادم رفت سعي كنم هالهي مرد را ببينم. آن روزها بايد خيلي سعي ميكردم. اگر تاريك روشن هوا ميبود بهتر ميتوانستم هالهي افراد را ببينم.
يادم هست كه از آن لحظه به بعد فقط چيزهايي به ذهنم ميآمد كه چندان خوشآيند نبود؛ حرفهايي كه به خاطرشكوه از اين و آن شنيده بودم؛ از مادرم كه ميگفت:
«بي غيرتي و...»؛ از خواهرانم كه به شكوه نگاه ميكردند و بعد به من. نچ نچ ميكردند و سر تكان ميدادند.
دفعهي اولي كه با شكوه به شهرستان رفتيم همه انگشت به دهان مانده بودند. شكوه آرايشي نكرده بود اما روسريي كه به سر كشيده بود موهايش را نميپوشاند. موهايش بلند بودند و شلال. زيبايياش زياد به چشم نميآمد اما اين كه شكوه نميتوانست خيلي چيزها را رعايت كند توي ذوق زده بود. روبوسي كردنش با همهي مردان فاميل كه از در خانهي ما وارد ميشدند، آواز خواندنهاي بلندش وقتي بيرون شهر ميرفتيم و... .
وقتي به ياد ميآوردم كه شكوه چگونه هر وقت تمنايي دارم بر ميآورد و هر دفعه بهتر از دفعهي پيش، از اين كه نسبت به او بدبين باشم، خجالت ميكشيدم. اما آن روز به سرم زده بود كه اين هم به خاطر هوسباز بودنش است. اينكه هر وقت اراده كني حاضر است به رختخواب بيايد و چنان لذتي به كامت بريزد، برايم شك برانگيز شده بود.
خوب كه فكر ميكردم آن جور نگاهي كه شكوه به آن مرد داشت يك بار ديگر از او ديده بودم.
به سمت سدي در اطراف شهرستان ميرفتيم. توي ماشين نشسته بوديم و من مجبور شده بودم به غير از شكوه فقط از دختران فاميل بخواهم با ماشين ما بيايند. شكوه مشغول آواز خواندن بود. چيزهايي از گل سنگ و دل تنگ ميخواند كه ناگاه ساكت شد. از خم جاده گذشته بوديم و به دشت بين دو كوه رسيده بوديم كه پايين جاده قرارداشت. شكوه خيره شده بود به دشت و زردي كم رنگي كه بين آن سبز يك دست داشت جان ميگرفت. من هم مسحور آن دشت و نگاه شكوه شدم. يك چشمم به دشت بود و چشمي ديگر به صورت و چشمهاي شكوه. تا آن موقع چنان نگاه زيبايي از چشمان شكوه نديده بودم. ته مايه لبخندي هم بر لبش بود كه حسابي به صورتش ميآمد.
با صداي بوق ممتد ماشيني كه از روبهرو ميآمد به خود آمدم. مجبور شدم از سمت چپ جاده به خاكي برانم.
وقتي كنار جاده نگه داشتم و همه با پو- ف، نفس عميقشان را بيرون دادند شكوه گفت: «چي شد؟» و زير لب زمزمه كرد: «هر وقت من عاشق ميشم... يه اتفاقي... ».
شكوه عاشق ميشد؛ عاشق كوه، جنگل، دشت و... نميدانم.
چند بار از من پرسيده بود: «تو كه حالا براي خودت يك استاد دانشگاهي، اگر بزنه و عاشق دختري بشي، مثلاً عاشق يكي از شاگردات، يعني دختري رو پيدا كني كه خيلي سر باشه، از همه لحاظ؛ خوشگلي، خوش ادايي و با عقلي، جرأتشو داري؟ جرأت داري من رو بذاري كنار و اون رو كه از من بهتر و سرتره بگيري؟»
هميشه از اين سؤالش ميترسيدم. دلم ميخواست همين سؤال را از خودش بپرسم اما جرأت نداشتم.
يك شب كه همين سؤال را پرسيد و من صحبت را عوض كردم و جواب ندادم رفت سر دفترش و شروع كرد به نوشتن. آنقدر نوشت و نوشت تا خوابش برد. صدايش زدم تا برود و سر جايش بخوابد كه بيدار نشد. دفترش را از زير دستش كشيدم و باز هم بيدار نشد. چشمم به جملهي آخرش افتاد كه بزرگ نوشته بود: «و حالا من به هر نگاهي دلم ميلرزد و به هر صدايي نگاهم ميگردد!»
كنجكاو شدم و بقيهي نوشتههاي آن روزش را هم خواندم. همان قصهاي را نوشته بود كه چند بار برايم تعريف كرده بود؛ قصهاي از زندگي خودش كه در بچگي هميشه فكر ميكرده پيشترها بزرگ بوده و براي خودش بچههايي داشته. همان موقع كه بچه بوده اين را براي برادر و خواهرانش تعريف ميكند و آنها هر وقت ميخواستند سر به سرش بگذارند احوال بچههايش را ميپرسيدهاند اما او ايمان داشته كه قبلها بزرگ بوده و بچه داشته و به دليلي كه يادش نميآمده آنها را از دست داده و خانهاش كه در باغچه بوده ويران شده است.
چند بار اين ماجرا را برايم تعريف كرده بود و از من خواسته بود كه نظرم را بگويم. من هم گفته بودم كه زيادي تحت تأثير آن شعر بازي كودكانه بوده كه بچهها از هم ميپرسند:
- اسمت چيه؟
- تربچه.
- فاميلت چيه؟
- پيازچه.
- خونهت كجاست؟
- تو باغچه.
- چند تا بچه داري؟
- ... .
و او ميخنديد. ميگفت فكر ميكند اسم يكي از بچههايش را كه خيلي دوست داشته و مظلوم بوده به ياد آورده است. ميگفت: « فكر كنم اسم اون دختر ناز تپلم شنبليله بود». بقيهاش را هم از ملال زدگي نوشته بود. نوشته بود: «وقتي ندارم و در پي يافتنش ميروم، به ملال و دلزدگيِ نداشتن دچار ميشوم. زندگي، يأسآور ميشود، چون ندارم و بايد در پياش بدوم. وقتي هم كه مييابم باز ملال و دلزدگي دست ميدهد و...».
از نوشتههايش چيز زيادي متوجه نشدم و از جملهي آخري كه بزرگ نوشته بود زياد خوشم نيامد.
آن شب مهتاب بود. نور مهتاب روي تخته سنگها افتاده بود و نيازي به نور چراغ قوه نبود.
مهتاب بود و من مست بودم؛ مستِ مست. حالم هيچ خوش نبود. خودم ميفهميدم. او نمك ميپاشيد. ميخواند و با شور هم ميخواند: «امشب شب مهتابه / حبيبم رو ميخوام / حبيبم اگه خوابه /عزيزم رو ميخوام /.../ خواب است و بيدارش كنيد / مست است و هوشيارش كنيد / ...».
من هوشيار ميشدم. مست بودم اما وقتي او ميخواند هوشيار ميشدم. چيزي در من زنده شده بود كه دوستش نداشتم و كاري هم از دستم برنميآمد.
هميشه ميگفتم كساني كه با مشروب مست ميشوند به خودشان تلقين ميكنند. اما آن شب پاهايم به ارادهي خودم نبود. لبهي پرتگاه را ميديدم و نميتوانستم پا را از آن دورتر بگذارم. روي لبهها راه ميرفتم. وقتي بهجاهايي ميرسيديم كه مهتاب به پشت كوهي ميافتاد و سايهي كوه آن جا را تاريك ميكرد دلم نميخواستچراغ قوه را روشن كنم. ميرفتم و شكوه هم ميآمد. حرفي نميزد و نميپرسيد ميخواهيم چه كنيم.
كيسه خواب همراهمان نبود. فردايش تدريس نداشتم. فكر كنم ميخواستم آن شب را در كوه بمانيم!
از سر بالايي بالا ميرفتيم. سايهي كوه آن طرف رودخانه افتاد روي ما. من جلو ميرفتم و شكوه پشت سرم ميآمد. چراغ قوهها را روشن نكرده بوديم. من حالم هيچ خوش نبود. در آن سكوتِ شبِ كوه فقط سر و صداهاي پيچيده در سرم بود. نگاههاي شكوه به مردم، جلو چشمم بود؛ وقتي در خيابانها ميرفتيم؛ زل زدنهايش بههر چيز زيبا كه ميديد.
پشت دادم به كوه كنار راه و ايستادم. شكوه جلو من رسيد. در آن سياهي چشمم به چشمهايش افتاد. همان بود كه عصر ديده بودم؛ وقتي زل زده بود به مرد تابلودار و گريه ميكرد.
شروع كرد به جنباندن سر به چپ و راست و خواندن: «من عاشق-عاشق شدنم /...» نفرتي در من به وجود آمده بود و نميدانم از كجاي من بيرون پريد.
دستهايم بدون اينكه بخواهم، بالا آمدند؛ با هم و موازي. شكوه فكر كرد ميخواهم به آغوش بگيرمش. جلو آمد. دستهايم از مچ شكست و شكوه بدون هيچ صدايي پايين افتاد؛ مثل وقتي كه كوله پشتي قل ميخورد و پايين ميرود، فقط صداي خشاخش سنگ ريزهها و بوتهها آمد.
كوله را پرت كردم پايين، نشستم و سُر خوردم. نزديك رودخانه شكوه افتاده بود و شكمش چسبيده بود به تنهي درختي.
نميدانم ساعت چند بود و چند ساعت بي صدا بالاي سر شكوه گريه كردم. وقتي به خودم آمدم تاريك روشن هوا بود. ديدم درختي كه شكوه زير آن افتاده يك بيد مجنون است.
زير همان درخت مشغول به كندن شدم. ميكندم و دستهايم خراشيده ميشد. بياعتنا به آن ادامه ميدادم. چشمم به كولهام افتاد كه آن طرف نزديك رودخانه بود. به سراغش رفتم و چيزي كه به دستم آمد بشقابي بود. برگشتم و با آن مشغول كندن شدم. بشقاب، ملامين بود و زود شكست. ابتدا تكهاي بعد هم تكهاي ديگر و بعد هم آن قدر كوچك شد كه ديگر به دست نميآمد. ظرف ديگري برداشتم و به زور توانستم در آن سنگلاخ كنار رودخانه دو وجبي حفر كنم.
آفتاب بالا آمده بود و هوا داشت گرم ميشد. در جايي كه ما بوديم اگر كسي هم از راه رد ميشد نميتوانست ما را ببيند؛ در پناه بيد بوديم.
نميدانم در تمام اين مدت چشمان شكوه باز بود يا وقتي ميخواستم بغلش كنم و در قبر بگذارمش باز شده بود؟ دوباره انگشتانم را زير گلويش بردم و سعي كردم نبضش را بگيرم. هيچ خبري نبود. مچ دستش را هم لمس كردم و باز هم حركتي نبود. تنش سردِ سرد بود. خواباندمش و چشمهايش را بستم. باز هق هق گريهام بود ودستهايي كه ياري نميكرد تا خاكها را روي تنش بريزم.
به هر زحمتي بود كار را تمام كردم و زير سايهي درخت دراز كشيدم. نميدانم خوابم برد؟ ميدانم خيلي گذشته بود و باز سايههاي بلند كوهها همه چيز را پوشانده بود. از خورشيد فقط روشنايي نزديك غروب مانده بود وخودش در آسمان كوهستان به چشم نميآمد.
بلند شدم و كوله را به دوش گذاشتم و حركت كردم. چند قدم نرفته بودم كه حسي به من دست داد. احساسي كه نميدانم چه بود. فقط يادم مانده كه دلم ميخواست بنشينم و گريه كنم. نميدانم از تنهايي بود؟ ترس بود؟ سكوت كوه ترسانده بودم؟
ادامه دادم. بيشتر راه برگشت، سر پاييني است و هوا تاريك نشده ميدان دركه بودم.
همان روزها استادي تازه از خارج كشور برگشته بود. استادي با صورت صاف و مردانه، سبيلي بور، موهايي كوتاه و جوگندمي و چشماني براق و عسلي. زيبايياش آنقدر بود كه حتي آنهايي كه ازش بدشان ميآمد و ميگفتند: « حالا كه سالهاي سخت گذشته، آمده رييس يك دانشكده شود». هم به آن اذعان ميكردند.
آنها ميگفتند: «مرتيكه فقط صورت داره. هيچي ديگه نداره؛ نه عقل درست و حسابي داره، نه احساس و نه سوادو نه...».
همان روزهاي اول كه ديدمش و خوش تيپياش ورد زبان همه شده بود به سرم زد كه او را تا پيش شكوه ببرم. وقتي پيشنهادم را براي رفتن به كوه شنيد ابروهايش را بالا انداخت و چشمانش را گشاد كرد. فكر كنم آن قدر همكارها از تنهايي من و اين كه با كسي حرف نميزنم و فقط درسم را ميدهم و ميروم به او گفته بودند كه او آن قدر تعجب كرد. شايد هم كنجكاوياش باعث شد كه زود بپذيرد و قراري براي وسط هفتهي بعد بگذاريم.
بعد از ظهري بود از اواسط مهر ماه. بردمش تا بالاي سر شكوه. شكوه بيرون افتاده بود و باز روي تل خاك بود.فكر كردم استاد جديد الان از تعجب شاخ در ميآورد.
شكوه چشمانش باز بود و زل زده بود به استاد. نگاه، قشنگتر از هميشه بود اما نگاهي كه آن شب به مرد تابلودار داشت نبود.
چند بار استاد را به بهانههاي مختلف تا بالاي سر شكوه بردم. مطمئن شدم او نميبيند. استاد، شكوه را نميديد و البته او را لگد هم نميكرد. وقتي از او ميخواستم كه اين طرف و آن طرف بيايد و از زواياي مختلف برگهاي بيد مجنون را ببيند كه از زير سفيدند و از بالا و دور سبز، او درست پاهايش را كنار گردن، زير بغل و يا بالاي سر شكوه ميگذاشت.
اين روزها كارم اين شده است كه به زير سايهي بيد مجنون بيايم؛ روزها و روزها و صداي پخش، همنشينم است كه ميخواند و ميخواند: «من از لب تو منتظر يه حرف تازهام/...».
دفعهي آخري كه به شهرستان رفته بودم مادرم بحث ازدواجم را پيش كشيد و گفت چند نفري را در نظر دارد. ميخواهد براي اين دفعه كه ميروم، قرار خواستگاري بگذارد.
+  
|
