تبليغاتX
ماهنامه‌يِ هنر - ویژه‌ی داستان خراسان/يك جلد «چنين گفت زرتشت» با شمشير سامورايي

ماهنامه‌يِ هنر

علیرضا محمودي ايرانمهر: ازهمون اول فهميده بودم علي آدم عجيبي يه. مي‌دونستم بالاخره كاري مي‌كنه كه هيچ‌كي ازش سر در نياره! اولين دفه كنار زاينده‌رود ديدمش، بالاتر از پل خواجو. هم اتاقيم معرفيش كرده بود. گفته بود يكي از خرخون‌هاي دانشكده‌ي تاريخ مي‌خواد «انجمن دانشجويي حاميان كوروش» راه بندازه، منم رفتم يه كم بخندم، روحيه‌ام عوض بشه. اون روزها تازه با سحر به‌هم زده بوديم، هنوز شب‌ها خوابش رو مي‌ديدم. يكي دو بار هم توي توالت گريه كرده بودم كه بچه ها نفهمن حالم افتضاحه. اون روز وقتي براي اولين بار بنيان‌گزار«انجمن دانشجويي حاميان كوروش»‌ رو كنار رودخونه ديدم، هيچ حماقت خنده داري توي قيافه‌اش به نظرم نيومد. صورتش يه جوري شبيه گرگ بود، با نزديك دو متر قد و شونه‌هاي پهن. چشم‌هاي خاكستري تيز و وحشتناك‌اش گاهي رنگ‌شون عوض مي‌شد. وقتي راه مي‌رفت موهاش مثِ يال تكون مي‌خورد. حتا دخترهايي كه روي رودخونه داشتن قايق‌سواري مي‌كردن با تعجب نگاش مي‌كردن. همه‌مون كنار رودخونه روي چمن‌ها نشستيم، ساندويچ کالباس خورديم و هركس هرچي درباره‌ي تاريخ ايران باستان داشت، رو كرد. آخرش صحبت به اين‌جا كشيد كه كوروش توي تاريخ تمدن از اختراع موتور بخارهم مهم‌تره و اسكندر مقدوني اصلا وجود نداشته و يه دروغ تاريخي بزرگ بوده... اما «انجمن دانشجويي حاميان كوروش» هيچ‌وقت راه نيفتاد و هر كسي دنبال كار خودش رفت. سه ماه بعدعلي رو توي كافي شاپ هتل شاه عباسي ديدم، با پانته‌آ، يكي از خوشگل‌هاي پولدار دانشكده قرار داشتم، اما دختره سركارم گذاشت. منو مثِ هويج توي كافي شاپ كاشت و نيومد. آخرش هم علي پول پنج فنجون قهوه‌اي رو كه سر ناچاري خورده بودم، حساب كرد. توي هتل با يه پرفسور سبيلوي اتريشي قرار داشت. مي‌خواستن روي يه پروژه‌ي پژوهشي درباره‌ي «ارداويراف‌نامه» كار كنن. سر ميز که نشسته بودن، من رفته بودم تو نخ علي كه اگه يه خواهر شبيه خودش داشته باشه، چه تيكه‌اي مي‌شه. بعد كه علي حرف‌هاش با پرفسوره تموم شد، با هم توي حياط بزرگ هتل عباسي قدم زديم. من چند تا از ميوه‌هاي کاج کنار باغچه رو توي دستم له کرده بودم و انگشتام رو بو مي‌كشيدم. از بوش خوشم مي‌يومد. علي يه دفترچه نشونم داد كه خاطرات روزانه‌اش رو به خط اوستايي توش نوشته بود و راحت از روش مي‌خوند. موقع بيرون اومدن، علي به گنبد بزرگ و آبي مسجد مادرشاه خيره شد و گفت، ديگه از بچه‌بازي‌هاي دانشجويي خسته شده. گفت، مي خواد يه كار اساسي كنه، يه كاري به عظمت تاريخ ايران باستان. به خاطر قهوه تشكركردم و گفتم هر كمكي از دستم بربياد مي كنم، اما ديگه نرفتم سراغش. يكي دو ماه بعدش هم بالاخره تونستم براي دانشگاه تهران انتقالي بگيرم و از علي‌ فقط چشم‌هاي خاكستري وحشي و كتف‌هاي باشكوهش توي خاطرم مونده بود، با اون جذبه‌ي حسادت برانگيزي كه دل سنگ‌ترين دخترها رو هم نرم مي‌كرد. زمستون سال بعد با فرنگيس روي سكوهاي دور تئاتر شهر نشسته بوديم. من داشتم به سخنراني دختره درباره‌ي «هارولد پينتر» گوش مي‌كردم كه يه هو ديدم علي مثِ مجسمه‌ي فاتحان جنگ جلوم واستاده. فرنگيس يه‌هو حرفش رو بريد و به علي خيره موند. احساس كردم اگه مدنيت سركوب‌گر بشري نبود، فرنگيس همون‌جا مي‌پريد از شونه‌هاي علي آويزون مي شد. من سه هفته‌اي مي‌شد با فرنگيس آشنا شده بودم. دانشجوي سال دوم هنرهاي نمايشي بود. من فقط دو بار به چاي دعوتش كرده بود و يه بار توي كوچه پس كوچه‌هاي انقلاب بوسيده بودمش. علي رفتارش با ما طوري بود كه انگار واقعاً آدم‌هاي مهمي هستيم و هر دوتامون رو به شام دعوت كرد. من گفتم بريم اون طرف چهارراه ولي‌عصر، پيتزا بخوريم. اما علي گفت يه رستوران فانتزي سراغ داره كه همه جاش رو مثِ كشتي دزدهاي دريايي درست كردن. رفتيم رستوران سندباد، كنار سكان يك كشتي بادباني نشستيم و تا جا داشتيم خورديم. وقتي از ميز سلف‌سرويس با بشقاب‌هاي پر از سالاد و پيش‌غذاهاي ضد و نقيض برمي‌گشتيم، فرنگيس صاف رفت سرجاي من رو به روي علي نشست و با چشم‌هاي براقش به اون خيره موند. من اولش حالم گرفته شد، ولي بعد فكر كردم، چرا كه نه، مي‌تونم از اعتبار جذابيت علي به حساب خودم خرج كنم. توي اين فكرها بودم كه فرنگيس با لبخند سردي روي لب‌هاش از علي پرسيد، ازدواج كرده؟ تازه اون وقت بود که حلقه‌ي باريكش رو ديدم. اون قدر تعجب كردم كه يه برگ كاهوي سسي افتاد روي شلوارم. هميشه مطمئن بودم علي از اون مردهايي يه كه تا پنجاه سالگي عزب مي‌مونن و بعد از پنجاه‌وپنج سالگي فکر مي‌کنن چه جور زني مي‌تونه براي آينده‌شون مناسب باشه. اگه مي‌شنيدم دويست نفر از اساتيد هيئت علمي دانشگاه تهران وسط حياط اصلي راك اند رول مي‌رقصند اين قدر تعجب نمي‌كردم. من داشتم سس قارچ رو با چاقو روي استيكم مي ماليدم كه ديدم فرنگيس صحبت با رفيقم رو به جاهاي خصوصي‌تري كشونده. بعد هم شماره‌ي خودش رو روي دستمال كاغذي نوشت و به‌اش داد. علي هم كارت ويزيتش رو به فرنگيس داد. من نگاه شون نکردم و چاقوم رو توي گوشت استيکم فرو کردم. بعد از شام فرنگيس باز هم مي‌خواست دنبال ما بياد ولي من يه جوري دست به سرش كردم. اين بار تنهايي با علي كنار جوي‌هاي پهن و پرآب ولي‌عصر قدم زديم. پرسيدم: ـ از اين دختره خوشت اومد؟ ـ اي بد نبود... قشنگه... گوش‌هاي خوشگلي داره. ـ گوش هاي خوشگل؟ خودم تا حالا نديده بودم؟ ـ تازگي‌ها خيلي تئاتر مي‌بينم. ـ چه‌طور؟ ـ‌ تئاتر بهترين شكل نشون دادن تاريخه... چند وقته شروع كردم كارهاي سوفکل رو مي‌خونم، اديپوس شهريار... لامصب انگار کلمه‌هاش رو از سنگ تراشيدن. ـ خوبه... ببينم حالا تو راستي راستي ازدواج كردي؟ ـ مگه نمي‌بيني؟ ـ كيه؟ ـ‌ دختر عموم ئه. علي با لبخند مرموزي به من نگاه مي‌كنه كه دهنم از تعجب باز مونده. ـ خب پيش اومد ديگه. بد هم نيست، تجربه‌ي متفاوتي‌يه. به زندگي آدم نظم مي‌ده... يه لذت مداوم و آرومه! مثه آب مي‌مونه. ـ آب؟! ـ خودت رو روش ول مي‌كني و با جريانش مي‌ري. توصيف علي از«لذت مداوم و آروم و آب روان» اون‌قدر روم تأثير گذاشته بود كه نزديك بود به شيوا، يكي از دخترهاي دانشكده‌ي پزشكي كه توي كنسرت استاد درويشيان با هم آشنا شده بوديم، در اولين ملاقات خصوصي توي كافي شاپ، پيشنهاد ازدواج بدم. شانس آوردم كه دماغ دختره خيلي گِرد و زمخت بود و مدام توي ذوقم مي‌زد. بعدش هم تأثير حرف‌هاي علي مثِ استيکي که هضم بشه كم كم محو شد و وسوسه‌ي زن گرفتن ازسرم افتاد، تا ساعت دوازده و نيم يه شب گرم تابستوني كه يه هو گوشيم شروع به زنگ زدن كرد. شماره‌ي ناآشنايي بود. وقتي هم جواب دادم، تا چند لحظه نمي‌تونسم صداي علي رو بشناسم. قبل از اون با تي‌شرت نارنجيم كه سيما برام هديه خريده بود، روي تختم دراز كشيده بودم و داشتم تلفني با مريم درباره‌ي زيبايي‌شناسي اندام مدل‌هاي فشن لبناني بحث مي‌كردم و اصلا انتظار اون صداي بم و باشكوه رو نداشتم. وقتي صداي علي رو شناختم يه بار ديگه به ساعت ديواري نگاه كردم كه مطمئن بشم اشتباه نمي‌کنم. ‌علي گفت مي‌خواد منو ببينه، حسابي ترسيده بودم، داشتم فكرمي‌كردم چه اتفاق‌هايي مي‌تونه براش افتاده باشه كه علي گفت: ـ چيزي نشده، فقط يه دفه دلم هوات رو كرده... يعني داشتم كاغذ هام رو مرتب مي‌كردم شماره‌ات رو پيدا كردم، گفتم به‌ات زنگ بزنم ببينم حال داري امشب يه كم با هم قدم بزنيم. حرف كه مي‌زد به نظرم رسيد از لابه‌لاي صحبت‌هاش صداي گريه‌ي بچه‌ مي‌شنوم. لحنش حالت عجيبي داشت كه بي‌اختيارقبول كردم نصفه شبي از خونه بزنم بيرون و توي كوچه‌هاي خلوت دزاشيب با هم قدم بزنيم. انگار يه نفر كه لب پنجره‌ي يه آسمون‌ خراش نشسته و پاهاش رو پايين آويزون كرده باشه، به‌ات اشاره كنه بيايي نزديك‌تر و سيگارش رو روشن كني. علي رو كنار كركره‌هاي پايين كشيده‌ي كت و شلوار فروشي با چراغ هاي نئون سرخ ديدم. نگرانيم بيشتر شد. تا به‌ حال هيچ وقت كسي نصفه شب توي يه خيابون خلوت منتظرم وانستاده بود. طوري نگام مي‌كرد، انگار قراره باهم بريم گاو صندوق يه بانك رو منفجر كنيم. ولي ما تا پنج و نيم صبح با هم توي كوچه پس كوچه‌هاي تجريش قدم زديم و اون هيچ چيز مهمي نگفت. ظاهراً همه‌ چيزكارها رو به راه بود، فقط علي ديگه مثِ گذشته فرصت تحقيق درباره‌ي تاريخ ايران باستان نداشت. گفت عوضش شروع كرده زبان فرانسه بخونه، زنش هم زبان انگليسي قبول شده بود و از من خواست ‌كمكش كنم. اين ميون فقط هر نيم ساعت يه بار صداي لرزش گوشي موبايل رو توي جيبش مي‌شنيدم، اما علي حتا يه بارهم جوابش رو نداد، نگاه هم نكرد ببينه كي اين موقع شب دم به دم باهاش تماس گرفته. تازه داشت سپيده مي‌زد كه دعوتم كرد براي صبحونه بريم كله پزي ِسر خيابون فرشته. از اون شب به بعد علي رو زياد مي ديدم. من نزديك سيدخندان توي يه مؤسسه‌ي آموزش زبان انگليسي كار مي‌كردم. بعضي شب‌ها که با ناتاشا قرار نداشتم، علي مي‌يومد دنبالم و با هم تا ميدون تجريش قدم مي‌زديم. اين پياده‌روي‌ها كه گاه تا صبح طول مي‌كشيد براي علي يه جور كار جدي و حياتي بود. گاهي وقتي مي‌اومد دنبالم اون قدر هيجان‌زده بود كه انگار جنايتی مرتكب شده و یا كينه‌اي بزرگ رو توي دلش فرو نشونده. بيش‌تر اوقات‌ هم برام يه چيزي هديه مي‌آورد. يه جعبه‌ي نقره‌اي سيگار با روکش چرم شترمرغ، مجموعه رمان هاي رومن‌رولان، يه خودنويس پاركر با نوك طلايي، يه فندك زيپوي A كلاس... اوايل از اين‌كه فقط اون براي من پول خرج مي‌كنه يه كم شرمنده مي‌شدم، ولي بعد كم‌كم به‌اش عادت كردم، طوري كه انگار اول بايد حق حسابم رو بگيرم تا نصف شب باهاش از سيدخندان تا تجريش پياده بيام. رفتار اونم مثِ ثروتمندي بود كه براي يافتن يه راه تازه‌ي پول خرج كردن و لذت بردن خوشحاله. فقط حالا كم‌تر از قبل نمايشنامه مي‌خوند، توي يه مؤسسه‌ي انتشاراتي کار تمام‌وقت گرفته بود و هفته‌اي دو جلسه مي‌رفت كلاس سولفژ. چندبار هم ازم خواست يه چيزهايي رو براي زنش ترجمه کنم تا توي دانشکده نشون بده و نمره بگيره. هردفه‌ام مي‌گفت مي‌خواد زنش رو با دختر کوچولوش بياره مؤسسه با شون زبان کار کنم، اما هيچ‌وقت اين کار رو نکرد. همون موقع‌ها بود که باباي علي توي جاده‌ي هراز کشته شد. ماشينش پرت شده بود توي دره. طوري له شده بود که براي تشخيص هويت مجبور شدن خونش رو آزمايش کنن. دو هفته بعدش هم علي رو بازداشت کردن و بردن يه جايي كه هيچ‌كي ازش خبر نداشت. مادرش تلفني خبرش رو به‌ام داد. حتا منم كه نزديك‌ترين دوستش بودم نفهميدم بين اين دو تا ماجرا چه ربطي وجود داره. حسابي جا خورده بودم و تندي رفتم در خونه‌شون. مادرش پيرهن سياه پوشيده بود. موهاي جوگندمي‌اش مثِ برق‌گرفته‌ها وز كرده بود. زني درشت و قوي به نظر مي‌رسيد، ولي وقتي بغلم كرد و صورت خيسش رو گذاشت روي شونه‌ام، احساس كردم مث‌ِ يه تيكه اسفنج نم‌ مي‌كشم. همون‌جا بود كه براي اولين بار با زني رو به رو شدم كه از ديدنش موهاي تنم سيخ شد. صورتش مثِ بشقاب چيني سفيد و بي‌حالت بود، عين مجسمه‌اي سنگي كه وقتي به چشما‌ش نگاه مي‌كني احساس مي‌كني داره ته وجودت رو مي‌بينه. موهاي شرابي رنگش رو محكم پشت سرش كشيده و بسته بود. طوري نگام مي‌كرد انگار صد ساله منو مي‌شناسه. سعي كردم معجون احساسات متناقضي رو كه يه سره توي نگاهش با هم مي‌جوشيد، از هم جدا كنم. توي چشم‌هاش تركيبي از نفرت و التماس و كنجكاوي با هم قاطي مي‌شد. قبل از اين كه كسي معرفيش كنه فهميدم زن ِ علي يه. مادرعلي ازم خواست برم دنبال كارش برم ولي زنش درحالي كه با اون چشم‌هاي عجيبش به‌ام خيره شده بود، گفت : ـ از دست ايشون چه كاري برمي ياد مادر، بذارين برن به كار و زندگي خودشون برسن. بعد بدون اين كه نگاهش رو از چشم‌هام برداره لبخند معني داري زد كه البته هرگز معنيش رو نفهميدم، اما انگار مي‌خواست به دستياري كه با هم جنايت مشتركي رو انجام دادن يه جور علامت موفقيت بده. زود از اون جا زدم بيرون و سعي كردم به‌شون فكر نكنم. از موسسه دو روز مرخصي گرفتم و با آناهيتا رفتيم ويلاي يكي از دوستام توي فشم و حسابي خوش گذرونديم. چند هفته بعد علي رو آزاد كردن. شب بعدش اومد دنبالم و كتاب «چنين‌گفت زرتشت»‌ رو برام هديه آورد. گفت علت بازداشتش يه سؤتفاهم درباره‌ي مسائل مالي باباش بوده و بعد به‌ام توصيه كرد حتماً كتابه رو بخونم. قضيه كلاً مشکوک بود و من هم كه مسائل خصوصي مردم هيچ‌وقت برام جذاب نيست، چيز بيش‌تري ازش نپرسيدم. علي گفت توي بازداشتگاه يكي از زنداني‌ها اين كتاب رو به‌اش داده و ازهمون موقع علاقمند شده فلسفه بخونه. گفت تنها از راه انديشه مي‌شه عظمت از دست رفته‌ي ايران رو زنده كرد، و من به اسم كتاب‌هايي فكر كردم كه شايد علي در آينده مي‌نوشت مثلاً «چنين گفت مزدك» يا «چنين‌گفت ماني» اما چيزي درباره‌ي فكرم به‌اش نگفتم. كتابي كه هديه گرفته بودم، جلد قرمزي داشت و عكس يه جفت سيبيل بزرگ روش بود كه كله‌ي يه آدم پشتش ديده مي شد. همون موقع گذاشتمش كنار تخت خوابم و حالا گاهي وقت‌ها، قبل از خواب چند صفحه‌اي رو از وسطش مي‌خونم. درباره‌ي سفرهاي يه آدمي يه به اسم زرتشت كه گاهي حرف‌هاي باحالي مي‌زنه. اين جزو آخرين هديه‌هايي بود كه ازعلي گرفتم. بعد از مرگ پدرش وضع مالي شون به سرعت خراب شد. مي‌گفت با شريك‌هاي باباش اختلاف مالي پيدا كردن و اونا همه‌ي اموال شون رو بالا كشيدن. انگار يه جوري مي‌خواست به‌ام بفهمونه قضيه‌ي تصادف باباش فقط يه حادثه نبوده. وقتي درباره‌ي اين موضوع حرف مي‌زد چشماش يه جوري وهم‌زده مي‌شد. انگار چيزهايي رو مي‌بينه كه بقيه نمي‌بينن. يا شايد دوست داشت اين‌طوري به‌ نظر بياد. نمي‌دونم چه اصراري داشت كه يه جوري به من بفهمونه باباش رو كشتن. هر چند در مجموع از چيزهايي كه تعريف مي‌كرد به نظرم مي‌يومد نه تصادف بوده، نه قتل، شايد يه جور مرگ خود خواسته. علي بعد از يه مدتي مجبور شد خونه‌شون رو هم بفروشه و مادرش رو بياره پيش خودش. همه‌ي كارهايي رو که مي‌کرد گذاشت کنار و رفت توي بنگاه معاملات ملكي يكي ازدوستاي قديمي باباش مشغول شد. از اون به بعد، قدم زدن‌هاي شبانه‌ي ما کمترشد. احساس مي‌کردم يه چيزي اين وسط داره رشد مي‌كنه که نمي‌ذاره مثِ قبل به هم نزديک بشيم. اول نمي‌دونستم چيه، ولي يه شب سرد و يخ‌بندون زمستوني که دوساعت ونيم توي کوچه‌شون بالا و پايين مي‌رفتيم کشفش کردم. خونه‌ي علي ته يه کوچه‌ي شيب بود. با پياده‌رويي كه عملا يه راه پله‌ي کج و کوله و دراز بود. بالا رفتن از پله‌ها حسابي عرقم رو در آورده بود. اما وقتي بالاخره نفس زنان رسيدم دم در خونه‌اش، اون تازه شروع کرده بود درباره‌ي افلاتون حرف بزنه. حرفش اين بود که اگه آدم فقط دو سه تا از رساله‌هاي اصلي افلاتون رو درست بخونه، انگار همه‌ي تاريخ فلسفه روخونده، ولي توضيح همين مسأله دوساعت و نيم طول کشيد. آخرش هم درباره‌ي آرمانشهر افلاتون گفت که توش همه‌ي آدم ها مالک همه‌ي چيزهاي هم ديگه‌اند. مثلاً حتا زن آدم هم خصوصي نيست و همه‌ي آدم‌ها مي‌تونن با هم رابطه داشته باشن. موقع گفتن اين چيزها چشماش برق مي‌زد و بخار غليظي از دهنش بيرون مي‌يومد. با اين که زمين يخ زده بود، علي با قدم‌هاي بلند از شيب کوچه بالا مي‌رفت و دست‌هاي درازش رو توي هوا تکون مي‌داد، منم که تمام حواسم به زير پام بود كه ليز نخوردم، دنبالش مي‌دويدم. نمي‌دونم براي چندمين بار به درخونه‌شون نزديک شده بوديم که احساس کردم يه نفر مدتي‌يه داره نگام مي‌کنه. اول فکرکردم نصفه شبي وهم زده شدم، اما بعدش يه‌هو سفيدي صورتش رو پشت پنجره‌ي تاريک تشخيص دادم. زن علي بود. کنار پنجره نشسته بود و بالا و پايين رفتن ما رو روي اون سطح شيب و يخي تماشا مي‌کرد. چيزي که نمي‌ذاشت با علي راحت باشم، همون چشم‌هاي عجيب و سرزنش آميز بود که فکر مي‌کردم فراموش‌شون کردم، ولي حالا مي‌ديدم مثِ يه تيکه آدامس سمج به ذهنم چسبيده. از اون شب به بعد تصميم گرفتم زن علي رو از آرمانشهر ذهنيم اخراج کنم، ولي هرچي از فكرم دورش مي‌كردم بيشتر به‌ام نزديک مي‌شد، مثِ وقتي يه جاي پوست آدم مي‌خاره و تو مي‌خارونيش که خوب بشه، ولي بيشتر مي‌سوزه و مي‌خاره و تو بازم مي‌خاروني و مي خاروني که پوستت زخمي مي‌شه و خيسي خون رو روي انگشت‌هات حس مي‌كني. علي خودش هم به اين وسواس بيش‌تر دامن مي‌زد. انگار نذر کرده بود هر بار منو مي‌بينه يه چيزي درباره‌ي زنش بگه. يه بار زنش بالاترين نمره‌ي کلاس رو گرفته بود، بعد فارغ التحصيل شد، توي يه وزارت‌خونه يه کار مهم و خوب پيدا کرد، بعد هم يه کتاب درباره‌ي خزندگان ترجمه کرد که علي مي‌گفت به چاپ سوم رسيده. زنش توي بچه داري هم بي‌نظير بود. دخترشون توي پنج سالگي قهرمان شناي کودکان شد. توي مدرسه شاگرد اول شد و عکسش رو توي روزنامه چاپ کردن، زبانش هم اون‌قدر خوب شده بود که مي تونست به انگليسي بگه: «من نخود فرنگي با مارمالاد هويج دوست دارم.» علي خودش هم کم‌کم کار و بارش بهتر مي‌شد. بعد از اون بحران مالي که موقع مرگ باباش پيش اومد، تونست يه خورده خودش رو جمع و جور کنه. از شريکش جدا شد، يه آپارتمان شيک اجاره کرد و يه دفتر معاملات ملکي براي خودش راه انداخت. حالا از ساعت هفت و نيم صبح تا يازده شب روي يه صندلي بزرگ چرمي مي‌نشست و يه‌سره با تلفن حرف مي‌زد. فقط عادت‌هاي عجيبي پيدا کرده بود که اولش برام غيرمنتظره بود، ولي کم‌کم منم به‌اش عادت کردم. مثلاً هر دفه منو مي‌ديد ازم مي‌خواست درباره‌ي جزئيات روابطم با دوست دخترهام مفصل براش حرف بزنم. چيزهايي مي‌پرسيد که تا حالا نديده بودم کسي به‌اش توجه کنه. حرف زدن درباره‌ي چيزهاي خيلي خصوصي برام سخت نبود، اما حرف‌هاي علي گاهي به جاهاي ديگه‌اي کشيده مي‌شد که يه کم منو مي‌ترسوند. بعد از فلسفه و مسائل خصوصي من، چيزي که به شدت دوست داشت، حرف زدن درباره‌ي شيوه‌هاي خودکشي بود. پريدن از بالاي يه مجتمع دوازده طبقه، تزريق چهل سي سي انسولين، شوک قلبي با دوز بالاي هروئين، وصل کردن اگزوز با يه شيلنگ توي ماشين، خوابيدن روي تخت و برداشتن لوله‌ي بخاري، بريدن مچ دست توي حموم و... اصلاً دوست نداشتم فکر کنم چه چيزي باعث مي‌شه علي اين حرف‌ها رو بزنه، اما بعضي شب‌ها صحنه‌هايي رو که توصيف کرده بود توي خواب مي‌ديدم. بيشتر شب‌ها يه اتاق تاريک رو مي‌ديدم که علي از سقف اون آويزونه و همون لبخند تلخ روي لب‌هاش مونده. هر شبي که با هم قدم مي‌زديم تا چند روز بعدش از صداي زنگ موبايلم جا مي‌خوردم. انگار منتظر بودم کسي خبر وحشتناکي به‌ام بده. ديگه گز كردن پياده‌روهاي شمرون و چشم‌هاي خاکستري و عميقش برام جذابيت نداشت. تنها چيزي که رابطه‌ي ما رو حفظ مي‌کرد، کليد آپارتمان دفترش بود که به‌ام مي‌داد تا روزهاي تعطيل ازش استفاده کنم. حتا يه بار که زنش رفته بود مسافرت، کليد خونه‌اش رو با اصرار به‌ام داد تا با سيمين بريم اون‌جا. اما به محض اين‌که در خونه‌اش رو باز کردم، چشمم به عکس‌هاي زنش افتاد که همه‌جا به در و ديوار خونه آويزون بود. با همون نگاه کنجکاو و ملامت‌بار داشت نگام مي‌کرد. اون قدرحالم بد شد که هيچ کاري نتونستم بکنم. انگار يه هو ببيني پير شدي و همه‌ي نيروهاي درونيت از دست رفته. توي خونه‌اش فقط سه بار با سيمين قهوه درست کرديم و خورديم و صحيح و سالم برگشتيم. همون موقع‌ها بود که با دکتر دندون پزشکم بيشتر آشنا شدم و قرار شد با هم ازدواج کنيم. صورتش مثِ يه ملکه‌ي يخي سرد و زيبا بود، يه تويوتاي قرمز داشت و با حركات قشنگي موهاي لخت و چند رنگش رو از روي پيشوني کنار مي‌زد. شايد يه خورده هم شبيه زن علي بود. همون دفه‌ي اولي كه زير دستش نشستم متوجه‌ي اين شباهت شدم. اما شبي که به علي اين موضوع رو گفتم صورتش يه دفه طوري شد که نزديک بود خودم رو خيس کنم. براي چند لحظه چشماش اصلا حالت انساني نداشت. بيش‌تر شبيه يه جور حيوون ِ انسان نما بود، يه حيوون زخمي كه نبايد به اش نزديك شد. بعد يه‌هو يقه‌ام رو توي مشتش گرفت از زمين بلندم کرد، چسبوندم به تنه‌ي يه درخت گنده‌ي كنار جوي، صورتش رو آورد جلوي صورتم و چند بار آروم گفت: ـ ديوونه... ديوونه... ديوونه... هيچ‌وقت تصور هم نکرده بودم دست‌هاي دراز اون چه زوري مي‌تونه داشته باشه. انگاراصلاً وزن هشتاد کيلویي من رو توي دست‌هاش احساس نمي‌کرد. تا حالا هيچ‌وقت اين قدر زير پاهام رو خالي احساس نکرده بودم. وقتي بالاخره گذاشتم زمين، به يه دنياي ديگه پرتاب شده بودم. هيچ چيز مثل سابق نبود. زانوهام مي‌لرزيد وخودم نمي‌دونستم چه اتفاقي برام افتاده. دنبالش راه افتادم و دستش رو کشيدم و پرسيدم: ـ خب براي چي، مگه چه عيبي داره؟ علي بدون اين‌که جوابم رو بده راه خودش رو مي‌رفت. قدم‌هاي بلندي برمي‌داشت. من تقريبا دنبالش مي‌دويدم. بعد کنار يه سطل آشغال واستاد، دوباره سرش رو آورد جلوي صورتم و گفت: ـ مي‌دوني من هر شب چه آرزويي مي‌كنم؟ آرزو دارم يه روز برام خبر بيارن زن و دخترم توي يه تصادف مردن! جفت‌شون با هم در دم مردن، راحت و سريع... بعضي شب‌ها خواب مي‌بينم زنم شبيه يه گوجه فرنگي‌يه... بعد من با كف پا له‌اش مي‌کنم، كف پام خيس مي‌شه... مي‌خواست بازم چيزي بگه، اما نگفت. راه افتاد رفت و منم دوباره دنبالش دويدم. بعد از اون شب تصوير گوجه فرنگي له شده ديگه ولم نكرد. اون شب براي اولين بار خواب زن علي رو ديدم. خواب ديدم توي كوچه‌شون واستادم و زنش داره از پشت پنجره منو نگاه مي‌كنه، بعد علي از پشت سر زن مي‌ياد توي اتاق تاريك، گردنش رو مي‌گيره و من از توي كوچه مي‌بينم كه پشت شيشه‌ي پنجره زنش رو خفه مي‌كنه. بعد از اون شب علي ديگه درباره‌ي اين موضوع صحبت نكرد، حتا نپرسيد با اون دختر دندون پزشكه كارم به كجا كشيد، ولي احساس می‌کردم يه‌هو يه چيزي بين‌مون تموم شده، مثِ شمعي كه اتاق تاريكي رو روشن مي‌كنه و تو متوجه‌ي كوچيك شدنش نيسي ولي يه دفه مي‌بيني خاموش شده. علي هنوز بعضي شب‌ها مي‌يومد دنبالم و كليد گرفتن‌هاي روزهاي جمعه ادامه داشت. حالا فلسفه رو گذاشته بود كنار و روانشناسي مي‌خوند. به زن‌هايي كه پشت ويترين مغازه‌ها مشغول خريد بودن نگاه مي كرد و تفاوت انگيزه‌هاي هر كدوم رو تشريح مي كرد. نمي‌دونم چرا يه شب هوس كردم شخصيت اون رو تحليل كنم. به‌اش گفتم مشكلش اينه كه نمي‌دونه چي از خودش مي‌خواد، براي همين نمي‌تونه با زندگيش حال كنه. اما زود از حرفم پشيمون شدم. صورتش دوباره همون حالت حيواني رو پيدا كرد و ترسناك شد. پشت سر هم حرف مي‌زد و اون قدر تند راه مي‌رفت كه من مجبور بودم براي اين‌كه بشنوم چي مي‌گه دنبالش بدوم. مي فهميدم خشم عميقي رو فرو مي‌ده. اول سعي كرد ثابت كنه اشتباه مي‌كنم، ولي بعد بدون اين‌كه من هيچ دفاعي از ايده‌ام كرده باشم قبول كرد حرفم درست بوده. نزديك خونه‌شون كه رسيديم حرف‌هاش تبديل به يه جور هذيون ‌شده بود. چند بار احساس كردم گريه‌اش گرفته و صداش مي‌لرزه. دوباره داشتيم توي اون كوچه‌ي شيب بالا و پايين مي‌رفتيم و علي از پايبندي‌هاي ازلي انساني حرف مي‌زد، انگار داره يه جور سرطان رو تشريح مي‌كنه! نفس‌نفس مي‌زد و صورتش عرق كرده بود. يه بار كه تا نزديكي در خونه‌شون بالا رفته بوديم، صورت رنگ پريده‌ي زنش رو پشت پنجره‌ي تاريك ديدم. دلم يه هو ريخت و ازترس تنم مورمور شد. اول دليلش رو نفهميدم ولي بعد خوابي رو كه ديده بودم يادم اومد. زن در لحظه‌ي آخري كه داشت مي‌مرد دهنش باز مونده بود و سفيدتر شده بود. ديگه نمي‌تونستم نگاهم رو از اون پنجره‌ي تاريك بردارم. حالت عجيبي توي نگاهش بود كه نمي تونستم نبينمش. صورتش عجيب شبيه صورت يه مرده بود. نه پلك مي‌زد، نه تكون مي‌خورد. انگار جسدي رو اون جا گذاشتن تا بالا و پايين رفتن ما رو توي شيب كوچه نگاه ‌كنه. نمي‌دونستم علي متوجه نگاه‌هاي من به پنجره‌ نمي‌شه يا خودش رو به نديدن مي‌زنه؟ يه بار كه چند دقيقه به پنجره خيره شده بودم، يه هو متوجه شدم لحن صداي علي تغيير كرد. مثِ همون دفه خم شد و يقه‌ام رو گرفت. صورتش رو به‌ام نزديك كرد، اما بعد بدون اين‌كه چيزي بگه ولم كرد و رفت طرف خونه. قبل از اين‌كه صداي بسته شدن در رو بشنوم به طرف پايين كوچه دويدم. هنوز به سركوچه نرسيده بودم، كه نظرم تغيير كرد. دوباره به طرف بالاي كوچه رفتم تا يه بار ديگه به اون پنجره‌ي تاريك نگاه كنم. نمي‌دونستم اون‌جا دنبال چي مي‌گردم، چيزي رو كه توي خواب ديدم، پشت اون پنجره واقعاً تكرار بشه. وقتي نفس زنان به بالاي كوچه رسيدم صورت سفيد زن پشت پنجره نبود. چند دقيقه همون‌جا واستادم. مطمئن بودم يه اتفاقي مي‌خواد بيفته. ماه زرد و درشتي وسط آسمون بود و نورش روي برگ درخت‌ها افتاده بود. يه خورده بعد به نظرم اومد صداي جيغي رو از توي خونه‌ی علي مي‌شنوم. انگار صداي جيغ يه زن بود. دستم رو دراز كردم كه زنگ خونه رو بزنم، اما پشيمون شدم. اگه اشتباه كرده بودم چي؟ گوش تيز كردم كه اگه بازم صداي جيغ شنيدم زنگ بزنم، اما ديگه صدايي نيومد و من بعد از چند دقيقه دوباره به طرف پايين كوچه راه افتادم. همون شب تصميم گرفتم رابطه‌ام رو با علي قطع كنم. فكر مي‌كردم با شرايطي كه پيش اومده خودش هم ديگه دوست نداشته باشه بياد سراغم، اما چند شب بعد ديدم با يه شمشير فولادي صد و بيست سانتي جلوي درآموزشگاه واستاده. ته ريش چند روزه‌اي داشت و چشماش حالت كسي رو پيدا كرده بود كه مي‌تونه يه مُرده رو زنده كنه، گردني رو با يه اشاره بزنه. با اون موهاي بلندجو گندمي و شونه‌هاي پهن‌اش، انگار از وسط قرن شونزده بيرون پريده بود. دخترهايي كه از درآموزشگاه بيرون مي‌يومدن، از ديدنش تا چند لحظه دهن‌شون باز مي‌موند و بافاصله‌ي چند متري از كنارش رد مي‌شدن. راستش خودم هم تا چند ثانيه جرأت نداشتم به‌اش نزديك بشم. منو كه ديد دوباره همون لبخند كج و تلخ رو زد و مثِ هرشب پياده به طرف تجريش راه افتاديم. توي راه برام توضيح داد كه اين يه شمشير سامورايي واقعي‌يه. تيغه‌اش اون قدر تيزه كه تارهاي ابريشم رو هم مي‌بره و باهاش مي‌شه يه آدم رو مثِ خيار از وسط دو نيم كرد. بعد شروع كرد درباره‌ي زيبايي‌هاي شيوه‌ي خودكشي سامورايي توضيح دادن، مرگي باشكوه و عميق با فرو كردن شمشير توي سينه! گفت وقتي نوك تيز شمشير مي‌خواد پوست سينه رو بشكافه و سفر طولاني خودش رو دراعماق وجود آدم شروع كنه رازهاي زيادي معلوم مي‌شن، آدم چيزهايي رو مي‌فهمه و حس مي‌كنه كه هرگز تصور نكرده. بعدبا لبخندي كه تلخ‌تر از قبل هم شده بود گفت، خيلي دوست داره يه بار واقعاً شمشير رو امتحان كنه. گفت دوست داره لحظه‌اي رو كه تيغه‌ي شمشير از توي گوشت تن يه آدم رد مي‌شه، تجربه كنه. گفت اين شمشير تجلي يه شناخت برتره كه البته منظورش رو نفهميدم. براي اولين بار بود اين‌قدر احساس خطر مي كردم. اگه همون موقع شمشير رو از دستش بيرون نمي‌آوردم، ممكن بود چيز‌هايي پيش بياد كه ديگه هيچ وقت نتونم خودم رو ببخشم. شروع كردم به بازي يه نقش. كلي از شمشيره تعريف كردم و گفتم دلم مي‌خواست منم مي‌تونستم يكي شبيه‌اش رو بخرم. گفتم به‌ام يه جور حس آرامش و همون شناخت برتر رو مي‌ده. علي اولش يه كم ترديد داشت، ولي بعد نوك شمشير رو به طرفم گرفت و گفت: ـ خب مال تو، واقعا دوسش داري؟ بدون هيچ تعارفي شمشير رو برداشتم و قبل از اين كه به كوچه‌شون برسيم ازش خداحافظي كردم. وقتي علي داشت بدون شمشير به طرف خونه‌شون مي‌رفت، نفس راحتي كشيدم. دوست نداشتم زن علي رو كه شمشير بدنش را پاره كرده يا خودش رو كه نوك شمشير از بين مهره‌هاي پشتش بيرون زده تجسم كنم، هرچند مدام جلوي چشمم مي‌يومدن. فكر كردم شمشيره رو همون‌جا بندازم توي يه سطل آشغال، ولي پشيمون شدم. فكر كردم اگه يه وقت علي سراغ شمشيرش رو گرفت، معلوم نيست از كجا مي‌تونم لنگه‌اش رو پيدا كنم. اما اشتباه كرده بودم. علي ديگه هيچ‌وقت سراغ شمشيرش رو نگرفت، سراغ منو هم نگرفت. انگار گرفتن شمشير، آخرين رشته‌ي دوستي‌مون روهم براي هميشه بريد. ديگه نه اون اومد دنبالم، نه من سراغي ازش گرفتم. يه مدت بعد هم دورادور شنيدم تصادف سنگيني كرده و ماشينش توي جاده‌ي فيروزكوه له شده. مي‌گفتن خودش ماشين رو كوبيده به كوه. مي‌گفتن معلوم نيست ترمزخالي كرده بوده يا پشت فرمون خوابش مي‌بره. مي‌گفتن با سرعت صدكيلومتر مستقيم رفته به طرف يه صخره‌ي بزرگ. اول تصميم گرفتم برم ديدنش، ولي هرچي به خودم فشار آوردم نتونستم. از طرفي يه مدت طولاني از تصادفش گذشته بود و دوست نداشتم آخرين نفري باشم كه حالش رو مي پرسم. اما واقعيت اين بود كه ديگه نمي‌تونسم اون چشم‌هاي خاكستري گرگ‌آسا رو ببينم. چند وقت پيش سرِ چهارراه جهان كودك علي رو ديدم. روي ويلچر نشسته بود و زنش توي پياده رو هلش مي‌داد. هر دو پاي علي رو از زانو قطع كرده بودن. موهاي بلند و يال وارش رو هم كوتاه كرده بود. پشت تيرچراغ برق واستادم كه منو نبينه. زنش اون‌قدر صبر كرد تا چراغ سبز بشه، بعد دوباره هلش داد، از عرض چهارراه رد شدن و رفتن اون ور خيابون. چيزي توي دلم مثِ برف‌ آب مي‌شد و فرو مي‌ريخت. خوشحال بودم كه هيچ‌وقت به ديدنش نرفتم. مطمئنم اونم از ديدن من خوشحال نمي‌شد. وقتي علي و زنش حسابي دور شدن، به طرف ميدون ونك راه افتادم و با خودم فكر كردم بين اون همه هديه‌اي كه از علي گرفتم و بيشترشون گم شدن، فقط دو تاش برام باقي مونده، يه جلد «چنين گفت زرتشت»‌ با شمشير سامورايي!
+        |