فرزانه خوشآهنگ قصر:
روي راحتي روبهرويم نشسته. چايش را هورت ميكشد و ميگذارد روي عسلي مقابلش، بعد انتهاي كفِ دست چپش به بندهاي دست راستش فشار ميآورد تَتَرَق تَتَرَق و از خستگيشان ميكاهد، و بعد دست راست انگار دست چپ را مشتومال ميدهد و بندها انگار پشت سرهم ميگويند آخيش. ميخواستم سرش داد بزنم. بگويم: حيوان صد بار نگفتم چاي را هورت نكش. بگويم: نَفَهم. اُلاغ. نكن هي تِق تِق تِق. اعصابم خورد شد. ميخواستم بعدش بلند بشوم، سروصدا كنم، شر به پا كنم، گيسم را بكنم. ميخواستم بدوم تو كوچه، دادوبيداد راه بيندازم، همسايهها را زا به راه كنم كه اي خدا ديوانه شدم . نجاتم دهيد؛ اما بهانه كم بود براي اين همه قال كردن. كه چه؟! که چای را هورت میکشد و انگشتانش تِق تِق تِق صدا میکند؟! بالفرض كه بهانه هم داشتم، عرضهاش را نداشتم.
نگاهم را از دستانش ميگيرم و به صورتش ميدوزم، صورت برنزهاش، كه مثل آسمان دمِ غروب دلتنگ و دلچسب است.
- اصلاًً هم قشنگ نيست انترِ سياه، به گمانم به چشم من قشنگ ميآيد.
روي راحتي جابهجا ميشوم، پايم را دراز ميكنم زيرعسلي روبهرويم و با نوك دمپاييام هي به عسلي ميزنم تِق تِق تِق. وانمود ميكنم كه روزنامه ميخوانم و نميخوانم. او را ميپايم. به من نگاه نميكند كه برايش آرايش كردهام، كه تاپ زرشكي پوشيدهام، كه به موهايم ژل زدهام، كه... كه... كه... به ساعت بالاي سرم نگاه ميكند. اعصابش خورد نميشود از تِق تِق كردنم و سرم داد نميكشد. بلند ميشود، لباسهاي سرمهاياش را ميپوشد و مرا ميگذارد و ميرود دنبال شركت، پول، پست، ميز... لَعنتي.
استكان چايش را برميدارم . تا نيمه خورده، باقي ماندهاش را هورت ميكشم، مثل او. استكان را ميبرم آشپزخانه و ميگذارم تو ظرفشويي. ميز ناهار را جمع ميكنم. ظرفها را ميشويم. رُفت و روب ميكنم. حالا خانهام برق ميزند از تميزي. آرايشم را پاك ميكنم. تاپ زرشكي را در ميآورم، و لباسهاي زيرم را هم. همه را عوض ميكنم. بلوز خاكستري ميپوشم، با دامن گلدار خاكستري. رنگ ديوارهاي خانه شدهام و مثل آنها هم. به ساعت نگاه ميكنم. حالاست كه بيايد. دوباره برايش آرايش ميكنم. آرايش خاكستري و صورتي كمرنگ.
خستهام. از... از كارِ خانه است حتماً! جلوي تلويزيون دراز ميكشم و روشنش ميكنم. كانال عوض ميكنم؛ يك، دو، سه، چهار، پنج، شش. دوباره كانالها را دور ميزنم و نميدانم كدام كانال را انتخاب، و نگاه ميكنم يا نميكنم. وقتي آمد حتماً ميپرم تو بغلش، حتماً خودم را لوس ميكنم، حتماً سامسونتش را ميگيرم، حتماً كتش را در ميآورم و ميگويم... ميگويم... حالا هر چي. كليد توي در ميچرخد. بلند ميشوم. تلويزيون را خاموش ميكنم. مي روم جلو. در را باز ميكند. ميروم جلو. مرا ميبيند. ميروم جلو. شايد هم نميبيند. مگر كور است كه نبیند؟! دستم بالا ميرود. سلام ميكند. ميگويم: سلام. برميگردم و دوباره روي راحتي مينشينم و ناخن ميجوم. تلفن صدا ميكند. بلند ميشوم. گوشي را برميدارم. مادرم است. صدايم؟ عصبي است. راست ميگويد. همانطور يكريز حرف ميزند و بي كه من چيزي بگويم، ميگويد: تنبانش دو تا شده. من ميخندم. بلند و عصبي. -چه حَرفا!!! و مطمئنم كه دو تا نشده. تنبانش را ميگويم. گوشي را ميگذرام. پوزخند ميزنم. او به چه فكر ميكند و من به چه؟! ميخواهم... ميخواهم... عرضه هيچ غلطي ندارم. خاك بر سرم. نه، خاك برسرش كه اينقدر... نگاهش ميكنم. خيره شده به مانيتور و دستانش تند تند روي كليدها ميزند –مثل قلب من. ميخواهم بروم پهلويش بنشينم. اما... اما... الان كه كار دارد. ميروم تو آشپزخانه. بايد... بايد... فكري براي شام بكنم.
+  
|
