تبليغاتX
ماهنامه‌يِ هنر - ویژه‌ی داستان خراسان/احتراز از رودخانه

ماهنامه‌يِ هنر

رضا دانشور: تلخك گفت: "شرمنده‌ام آقايان، ولي باور بفرماييد پيش از اين حتي در زمان كودكي كوچك‌ترين علاقه‌اي به دم مم نداشتم. الان هم اگر جسارتاً در حضور آقايان مي‌جنبد، اين بنده نيست كه مي‌جنباندش، خود ايشان است كه همين‌طور خود به خودي، بي‌خودي مي‌جنبد تا اسباب شرمندگي شود پيش اعاظم محترم." خبرنگاران كف زدند و ماهي‌گيرهاي روز جمعه، به نوبه هر كدام عكسي به يادگار با او گرفتند. حالا چه حركت‌هايي ـ براي تكميل ژست در عكس ـ با او كردند، بگذريم. عكس‌ها فوري بود و همه ريختند سر عكاس به تماشا. و تفصيلات مخابره شده بود. جناب فكري كرد و پاسبان‌هايش را به خط. دستور داد همسران آقايان ماهي‌گيران را دستگير كنند و بي‌معطلي بياورند كلانتري. علت غايي غائله، آن‌ها بودند. اما قيل و قال وحشت زده‌ي ماهي‌گيرها او را از اين كار منصرف كرد و بالاخره فهميد كه از بدو ماجرا همه‌ي سروصداها از جانب آنهاست. پاسبان‌هايش هم ديگر معطل نكردند. با پا در مياني خبرنگاران اين هم به خير گذشت و سرانجام وقت آن رسيد كه همه چارچشمي براق شوند روي تلخك كه در تمام اين مدت، هاج و واج رفته بود توي نخ دمش كه با پشتكار مگس مي‌پراند. "ملاحظه بفرماييد جناب سروان، ما مثِ آدم داشتيم ماهي مونو مي‌گرفتيم." خبرنگارها گفتند: "ما هم چرت بعد دشلمه‌مونو مي‌زديم." جناب سروان به منشي كلانتري گفت: "همه نقطه به نقطه درج بشه!" منشي گفت: "مي‌شه جناب، خيالات‌‌تون تخت." و چپ چپ به تلخك نگاه انداخت و گفت: "دمار از روزگارت درمي‌آريم." تلخك محجوبانه لبخند زد و گفت: "خيال مي‌كردم آب روشناييه." همه ساكت شدند. به نظرشان رسيد حيوان دارد چيزي مي‌گويد. "داشتم لب رودخونه هواخوري مي‌كردم، سير مناظر مي‌كردم، نمي‌دونم چه‌طور شد افتادم تو آب، اما روحيه رو نباختم، گفتم از قديم و نديم گفتن آب نطلبيده مراده." جناب سروان پرسيد: "اسمش چيه؟" ماهي‌گيري كه از همه بيش‌تر اهل تفاهم بود جواب داد: از عكس اول به بعد، اتفاقات ترسناكي شروع كرده بود به افتادن. خود تلخك كه وضعش معلوم بود: مشكوك. بنابراين تعجبي نداشت اگر در هر عكس شبيه جانوري ديگر بشود. مسئله‌ي مهم، ماهي‌گيران محترم بودند كه از عكسي به عكسي نه تنها لباس، ژست‌ها و صورت‌هاشان تغيير كرده بود، بلكه مناظر اطراف و جغرافياي مكان نيز، به جاهاي غريبي تبديل مي‌شد كه درگيري و دردسرهاي آنها را با عيالات مربوطه حتمي مي‌كرد: "چه طور؟ هنوز پاتو از در خونه بيرون نذاشتي، سر از چين و ماچين درآوردي؟ چشمم روشن، حالا اين اكبیري كيه ديگه داري باهاش لاس مي‌زني؟" "حالا شازده والا، خونواده‌شو قال مي‌ذاره كه يالقوز و يه سر يه تن بره واسه خودش يللي تللي به جزاير واق واق؟ اونم با يه همچي نسناسي؟ يالله طلاق!" "پس اين طور؟‌ به افريقا كه مي‌رسه، شوهر جون من پلنگ‌افكن از آب درمي‌آد، اما نوبت ما كه مي‌شه، ديگه پيره و از كار افتاده، يالله رختخواب!" الي آخر. . . و طبيعتاً، اكبيري، نسناس و پلنگ‌افكنده، تلخك بود و باعث همه‌ي دردسرهاي احتمالي آتي براي آقايان. آمدند عكس‌ها را پاره كنند كه خبرنگارها روي دست بردند. حالا ديگر رسوايي دامن‌گير شده بود و بايد براي اثبات حقيقت، تلخك را نگه مي‌داشتند ضميمه پرونده، كسي چه مي‌داند؟ خيلي وقت‌ها كار اين طور سوءتفاهم‌هاي مربوط به صنعت عكاسي به طلاق و دادگاه كشيده و گاهي از آن هم بالاتر. لازم بود فعلاً تلخك يك جايي تحت الحفظ بماند. در كلانتري وضع پيچيده‌تر شد: افسر كشيك فوراً خبرنگاران را زنداني كرد. به عقيده‌ي او خطر از ناحيه‌ي آن‌ها بود. اما خبر با عكس و تفصيلات مخابره شده بود. جناب فكري كرد و پاسبان‌هايش را به خط، دستور داد همسران آقايان ماهي‌گيران را دستگير كنند و بي‌معطلي بياورند كلانتري. علت غاييِ غائله، آن‌ها بودند. اما قيل و قال وحشت‌زده ماهي‌گيرها او را از اين كار منصرف كرد و بالاخره فهميد كه از بدو ماجرا همه سر و صداها از جانب آن‌هاست. پاسبان‌هايش هم ديگر معطل نكردند. با پادرمياني خبرنگاران اين هم به خير گذشت و سرانجام وقت آن رسيد كه همه چارچشمي بُراق شوند روي تلخك كه در تمام اين مدت، هاج و واج رفته بود توي نخ دمش كه با پشتكار مگس مي‌پراند. «ملاحظه بفرماييد جناب سروان، ما مثِ آدم داشتيم ماهي‌مونو مي‌گرفتيم.» خبرنگارها گفتند:«ما هم چرت بعد دشلمه‌مونو مي‌زديم.» جناب سروان به منشي كلانتري گفت: «همه نقطه به نقطه درج بشه!» منشي گفت: «مي‌شه جناب، خيالات‌تون تخت.» و چپ چپ به تلخك نگاه انداخت و گفت: «دمار از روزگارت در مي‌آريم.» تلخك محجوبانه لبخند زد و گفت: «خيال مي‌كردم آب روشناييه.» همه ساكت شدند. به نظرشان رسيد حيوان دارد چيزي مي‌گويد. «داشتم لب رودخونه هواخوري مي‌كردم، سير مناظر مي‌كردم، نمي‌دونم چطور شد افتادم تو آب، اما روحيه رو نباختم، گفتم از قديم و نديم گفتن آبِ نطلبيده مراده.» جناب سروان پرسيد: «اسمش چيه؟» ماهي‌گيري كه از همه بيشتر اهل تفاهم بود جواب داد: «دِ همه مشكل همين‌جاست قربون. ببينين شوما مي‌تونيد التفاتاً كمكي بهمون بدين: شايد اگه مراجعه‌اي به تجارب ارزنده‌ خدمتي‌تون بكنين، بالاخره بتونين سر در بيارين، يارو با اين ريخت و شمايل و با اين صداهايي كه از گلوش در مي‌آره، چه جور جونوريه.» تلخك صبورانه و فروتن گفت: «خودم مي‌گم جناب سروان، خودم مي‌گم.» باز همه ساكت شدند و به طرفش كلاپيسه رفتند. «تلخك قربون، اسم مخلص‌تون تلخكه. تا امروز هيچ پرونده‌اي هم نداشتم، والله بالله اين پشم و دمم كه مي‌بينين، در مورد بنده امر بي‌سابقه‌ايه. همين نيم ساعت پيش، آقايون شاهدن كه شبيه ماهي بودم و كلي باعث تفرج خاطر همه، يهو نمي‌دونم چرا اين طوري شد. اما قربون، شما كه نبايد حكم به ظاهر بكنين، آخه شما مجري عدالتين.» جناب سروان گفت: «بايد ازش عكس بگيرم.» صداي ماهي‌گيرها يك جا درآمد. «جناب مواظب باشين، توي عكس بدتره، به هر حيووني شبيه ميشه و ديگه اصلاً نمي‌شه فهميد كي به كيه.» جناب سروان غريد: «نمي‌شه. قانونه.» در عكس كلانتري باز داستان فرق كرد. «بچه فيله.» «بزغاله‌س.» «خرمگس معركه‌س.» «زولوبياس.» «عنتر پلنگه. قبلنام از اين عنترپلنگا ديده‌م.» «مرغ شكرخواره.» «كل پل طاووسه.» «حنظل كفتاره، كفتار حنظلي.» «شيرماره.» «شيره، خود شيره، اما معتادي چيزيه. به هر حال يك جور شيره.» اين اسم آخري به دل تلخك چسبيد و او را به روياي شيرين و پرحسرتي برد. دستش را زد بيخ گوشش و شروع كرد به كوچه باغي خواندن: «مدام آهنگران كوي تقدير، براي شير مي󰹚سازند زنجير.» اين دومين بار بود كه خبرنگاران برايش كف زدند. دل و جرأت تلخك زيادتر شد، غريد. حالا هويت محرز گرديد. او شير بود گرچه صدايي نامتعارف داشت. با سلام و صلوات چپاندندش به سلول، تا بعداً سر فرصت قانون وضعش را روشن كند. قانون سر فرصت وضع همه را روشن كرد. تلخك شيردال بود. خبرنگاران خوشحال شدند. ماهي‌گيران روز جمعه كه ديگر به سر كارهاي‌شان برگشته بودند، با خاطر آسوده عكس‌هاي يادگاري را قاب گرفتند. خطر عيالات هم از هيچ جانب بروز نكرد. افسر كشيك به منشي كلانتري دستور داد در گزارش پرونده بنويسند كه او از نگاه اول شيردال تشخيص داده و خيال تلخك از همه بيشتر راحت شده بود تا روزي كه خبرنگارها براي توديع به ديدارش رفتند. تلخك داشت گريه مي‌كرد. «بايد به جناب سروان اطلاع بديم، شيردال گريه مي‌كنه.» تلخك التماس كرد: «شما رو به خدا اين كارو نكنين، اصلاً گريه‌ی من واسه همينه كه نكنه يه وخ اين همه بنده‌ی خدا رو كه اين‌طور تو هچل انداختم از هر چي شير و شيرداله نااميد كنم.» «اين كه گريه نداره، دوتا غرش حسابي بكن كارا راس و ريسه.» «دِ كار از همين جا بيخ پيدا كرده، چند روزه از شيره صداي ديگه‌اي در مي‌آد. خدا رو خوش مي‌آد آدم اين طور جناب سروان و قانون و حتي خود شما آقايون و خانمان خبرنگارو عنتر و منتر خودش كرده باشه، اونم بي‌اختيار؟ از ماهي‌گيرا كه ديگه روم سيا، جرأت نمي‌كنم حرف‌شونو بزنم، بيچاره‌ها رو.» و زد زير زوزه‌اي شغالي. از آن تاريخ به بعد، تلخك هميشه از رودخانه‌ها احتراز مي‌كند.
+        |