تبليغاتX
ماهنامه‌يِ هنر - شعر

ماهنامه‌يِ هنر

کتابخانه‌ي من

بهاءالدين خرمشاهي

کتابخانه‌ي من پا به پاي من دارد پير مي‌شود

سلوکي، برعکس سير بي‌سلوک من، کمابيش چهل ساله دارد

از همين است که چلّه نشين است

هر روز با آنها تعارف و حال و احوال مي‌کنم

مي‌‌گويم عزيزان چرا ايستاده‌ايد؟

بفرماييد بنشينيد

مي‌گويند ما ايستاده مي‌نشينيم

و کيپ، مثل دانه‌هاي بلال

يا مثل رديف دندانها

ايستاده/ نشسته‌اند

کتابخانه‌ي من از من که به خيال ديگران دانشمندم

دانشمندتر است

علوم اولين و آخرين در دل آنهاست

بي آنکه  علم فروشي کنند

-نهد شاخ پر ميوه سر بر زيان-

شبها تا که عطر اذان

مثل سمفونيهاي بتهوون

با اجراي دوباره آفرينِ کارايان

محاصره‌ام مي‌کند

در کنار پاي آنها

مثل گربه‌مان

بازي بازي با زيبا باز يبازي

که در حاشيه‌ي رختخواب من

از زور شيطنت

با چشم باز به خواب مي‌رود

تماشاکنانِ آنها به خواب مي‌روم

-که تمرين مرگ است-

با اذان ظهر

بيدار مي‌شوم

و جهان اشيا هم با من بيدار مي‌شود

آنگاه اولين آفريده‌اي که مي‌بينم

رجها و رديف کتابهاست

کيمياي سعادت

در کنار احياء العلوم

-دريغ و درد که تا اين زمان ندانستم

که کيمياي سعادت رفيق بود رفيق

تهافت الفلاسفه

با تهافت التهافت

غزالي با ابن رشد

کنار هم نشسته‌اند

فخر رازي با طنز و خوشباشي

رو به من و با اشاره

به چاپ 32 جلدي تفسيرش مي‌گويد:

شنيده‌ام که مدعيان گفته‌اند:

تفسير کبير فخر رازي

افسانه سخن به اين درازي

و قهقاه مي‌زند

سپس که خنده‌اش تمام شد

مي‌گويد اما

مقاله‌ات را

که درباره‌ي تفسير من نوشته‌اي خوانده‌ام

مشت محکمي به دهان ياوه‌گويان زده‌اي

و تعريف از خود نباشد که گفته‌اي

تفسيرم يکي از سه چهار تفسير مهم قرآن کريم است

اما مبادا دوستانت

تلخيص المحصّل را تلخيص کنند

که ديگر فقط فهرستها بر جاي خواهد ماند

از رديف ديگر

خواجه نصير طوسي وارد بحث مي‌شود

مي‌گويد دوستان تو هنوز

بر سر نوشتن طوس/توس دعوا دارند

آن وقت مي‌خواهند سر از اساس الاقتباس در آورند

به نظر من/او اين کتاب را بهترست

از آخر به اول بخوانند

و گرنه معنايي نخواهد داد

ابن نديم به آقا بزرگ تهراني

الفهرست به الغدير، مي‌گويد:

زبان خموش و ليکن دهان پر از عربي است

فردوسي/ شاهنامه

با ناصر خسرو/ سفرنامه

از خداوند جان و خرد سخن مي‌گويند

و حيرانند که چرا حافظ گفته است:

يکي از عقل مي‌لافد يکي طامات مي‌بافد

از حافظ مي‌پرسند مگر تو عقل ستيزي؟

حافظ مي‌گويد:

حريم عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است

مي‌گويند خواجه‌ي عزيز حريف زبان تو نمي‌شويم

من پنهاني براي تفأل

ديوان حافظ تصحيح قزويني-غني

را باز مي‌کنم:

مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر ميان

نستدن جام مي از جانان گرانجاني بود

حافظ از لابه‌لاي تصحيح من

بر مبناي نسخه‌ي خلخالي

سرک مي‌کشد و مي‌گويد:

اي نور چشم من سخني هست گوش کن

تا ساغرت پرست بنوشان و نوش کن

سرمست در قباي زرافشان چو بگذري

يک بوسه نذر حافظ پشمينه پوش کن

سپس

مرا کنار خودش جاي مي‌دهد

و مهربانانه مي‌پرسد:

حافظ نامه، دور چندم است که چاپ شده است؟

مي‌گويم: دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش

باز مي‌گويم جناب حافظ بد نگذرد!

خويشتن پنهان و شوري در جهان افکنده‌اي

مي‌گويد چه خوب شد که مصرعي هم از شيخ اجل خواندي

مي‌پرسم آيا مقاله‌ام «حق سعدي به گردن حافظ» را قبول داري؟

مي‌گويد: من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم

مي‌پرسم پيامي براي «حافظ به سعي سايه» نداري؟

مي‌گويد: لطف کردي سايه‌اي بر آفتاب انداختي

کليات سعدي به سخن درمي‌آيد، گويي از غفلت ما رنجيده خاطرست.

مي‌گويد: ما که باشيم که انديشه‌ي ما نيز کنند

مي‌گويم: اين گناهي است که در شهر شما نيز کنند

باز کليات به سخن درمي‌آيد که وارد جزئيات نشويد

هوا رو به صبح شدن مي‌رود که

دست به دامن سعدي ‌مي‌شوم:

يک امشبي که در آغوش شاهد و شکرم

گرم چو عود به آتش نهند غم نخورم

ببند يک نفس اي آسمان دريچه‌ي صبح

بر آفتاب که امشب خوش است با قمرم

مي‌پرسم جناب سعدي آيا شما هم از قمر خبر داريد؟

مي‌گويد: صاحب خبر بيامد و من بي‌خبر شدم

در گير و دار شرح اين اشاراتم

که به ياد شرح اشارات ابن سينا مي‌افتم

قانون با ترجمه‌ي هه‌ژار در يک رديف است

و شفا در کنار آن، و نجات هم

مي‌گويم من از ابن سينا بزرگترم

البته فقط چهار سال

ابن سينا

-در حالي که با انگشت به شقيقه‌اش مي‌زند-

که يعني از من قطع  اميد کرده است

مي‌گويد: بس کن از کژتابي

مگر در حافظ نخوانده‌اي که:

هيهات نجات تو ز قانون شفا رفت

هر کتابي حکايتي دارد

رباعيات خيام مي‌گويد:

شکر ايزد را که آنچه اسباب بلاست

ما را زدگر کسان نمي‌بايد خواست

مي‌بينم خيام حکيم است و اندوهگين نيست

مي‌گويم حکيم مهربان

ما نيز مانند تو عاشق و مستيم

و مي‌ترسيم سر از جهنم درآوريم

مي‌خندد و مي‌گويد:

گر عاشق و مست دوزخي خواهد بود

فردا بيني بهشت همچون کف دست

 ۸۶/۹/۹

+        |