شکوه طبيعت در نگاه آنسل آدامز
سيدجليل حسينيزهرايي
تسلط آدامز(1984- 1902)در شناخت و آموزش فنون پيچيدهي عکاسي حرفهاي، افزون بر استادي وي در کار آفرينش منظرههاي شگفتانگيز طبيعي، بينياز از شرح و تفصيل است. آدامز در قلمرو عملي عکاسي همچون منظرهگري توانا و با بينش که عکسهايش در زمرهي برجستهترين تصويرهاي تاريخ عکاسياند به شمار ميآيد، و در زمينهي نظري عکاسي هم چون پژوهندهاي موشکاف و دقيق که حاصل پر بار يافتههاي خود را بدون امساک در قالب کتابهايي در اختيار دوستداران عکاسي نهاد و تجربياتش را در طول سالهاي متمادي تدريس در مرکزهاي مختلف هنري در دسترس هنرآموزان اين رشته قرار داد. آدامز در کار آفرينش هنري خود با پرداختن به منظرهسازي، به قلمرويي از عکاسي گام نهاد که شايد بتوان آن را همزاد پيدايش عکاسي و به طور مسلم همزاد پيدايش داگر ئوتيپ در (1839) به شمار آورد. عکاسي در روزهاي نخست با محدوديتهاي فني بسياري مواجه بود، لزوم اعمال زمانهاي نوردهي طولاني مانع از آن ميشد که عکس گرفتن از موضوعهاي متحرک امکانپذير گردد. و همين محدوديت رفته رفته سبب گرديد که عکاسان به عکسبرداري از موضوعهاي بي حرکت، و از آن ميان منظرهها، روي آورند. عکاسي تبديل به وسيلهاي براي ثبت منظرههاي شهري و طبيعي شد.
ادامهیِ متن
شي..شي...دا
شيدا محمدي(لوس آنجلس)
سنگ که مي اندازي به درياچه
پر چين مي شود صورتم
و شي ... شي... شي...دا...
دايره دايره
در ياد تو
غرق مي شود.
جولاي 2006
…
ريرا عباسي
هي دختر
آفتاب را از دريا بدزد
چه معني کنند
که استخوانم از آفتاب عبور نمي کند
چه معني کنيد
که اينجا دريا باشد
آفتاب هم باشد
آنگاه
مدام پوک شويم؟
…
رضا عابدينزاده
حيف بود آن آهنگ غمگين را در کنار هم گوش کنيم
يکي از ما بايد به سفر ميرفت
...
غلامرضا بروسان
من فرق کردهام
بايد باشي و ببيني
اختلافِ سر و دستم را
دعواي پيشاني مرا با مشت
بايد باشي و ببيني
هر دگمهاي که ميافتد
سوزني به فکر پيراهنم فرو ميرود
با اين آتشي که بپا کردهام
از ميان من
اي کاش
رودخانهاي ميگذشت
تناسخ
شهره شجيعي
ما دوباره در لحظهاي از تاريخ به هم ميرسيم
و تو مرا نميشناسي
من گريه ميکنم
تو مرا نميشناسي
و باد چه بيهوده با موهاي تو بازي ميکند و ستاره سوسو ميزند
تو مرا نميشناسي و من از استکان لب پريده آب مينوشم
و آسمان غمگينتر از آنست که ببارد
نگاه کن! ديوانگان زمين از طنابها آويزانند
روي شانههاي تو
صداي هوهو ميآمد
کسي پلکهايش را باز کرد
ديوارها فرو ريخت
صداي تو ميآمد از آنسوي زمان
کسي در باد ميخنديد باران گرفت و صاعقه پيچيد
آه عميقترين غار جهان در آسمان بودي
که به سمت کهکشانها ميرفت ميرفتم ميرفت
انگار در لحظهاي از تاريخ به هم گره خورديم
ثانيهها مشت ميزدند و ما با تمام انگشتهايمان سرما را حس کرديم
برهنه به آب زديم چنان که برکه دهان باز کرد و
دوباره به خوابي عميق فرو رفتيم.
…
جواد گنجعلي
لبخند بزن
در نيمکرهي شمالي اتفّاقي بزرگ خواهد افتاد
آنگاه
ستارهي قطبي را نشان کن و به سمتم بيا
تا
قطارهاي سنگين مسکو
سر به راهي را فراموش کنند
در آستانهي نفسهاي تو
من
در حال فرو پاشيدنم
بيپرواتر از اتّحاد جماهير شوروي
رزا جمالي
لرزهنگاري اين خواب را به فردا بسپاريد
مسافتي را که پيموده بوديم قسمت کردهايم
ارتفاع نامحدوديست که از شبکه خارج شده است
ادامهیِ متن
آنيما(۱)
ناهيد آجقان
آنيما!
دستت را که دراز ميکني
افقي ميگشايد
تا
آن سوي زمين
که
جاي خاک و خار و خواهش
خالي است
وَ تنها
عقربهاي بزرگ
زمان را
رَج ميزند
در بي وَزني
وَ تو
در بيهيأتي کيهاني خود
مستأصل ماندهاي!
ميان سيب وُ
زمين
وَ پا در هوايي بوتيماري غمگين را
داري
که
بر صخرهي تاريک
نوک ميزند!
۱. «آنيما» صورت ازلي زن ناخودآگاه در ذهن شاعران که ميتوان آن را به طور کلي چهرهي معشوق ساخته و پرداختهي ذهن شاعر هم ناميد. از هر دستي چه زن و چه مرد و...
خوان آخر
فرامرز سليماني(نيويورک)
جام مينايي مي سدّره تنگدليست
منه از دست که سيل غمت از جا ببرد
راه عشق از چه کمينگاه کمانداران است
هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
حافظ
(پايانهي خونخواهي سياوش)
گرد کدام ماه ميچرخد
گيسوي گريه گونش
پس از آن روز آغازين
که رخشي بيسوار
به راه ميچمد؟
و خيمهيي بر آيش دست مال
بر دامچاه بيزاري چغاد
پهلوي پهلوان را ميپايد
يا که از گوشهي نگاهش
دلواپس بارشي ست؟
گرد کدام گيسوي گريه گون
امشب
ماه مه گرفته به شورشي
شيون دارد؟
حتا خاک را به جامهي تنش دريغ ميکند
شو ميهمانم
سيمين بهبهاني
شو ميهمانم تا بسازم
از خوشهي پروين شرابي
بنشين به خوانم تا برآرم
از سفره قرص آفتابي
آن در که من بستم به هر عشق
شايد که بگشايي تو بر عشق
در کار دل مشکل توان ديد
زيباتر از اين فتح بابي
سوداي بالاي بلندت
ميافکند در پيچ و تابم
چون پيچک سبزي که دارد
بر گِردِ افرا پيچ و تابي
جويي شد آن رودي که بودم
نازک نواتر شد سرودم
چابک صفا ده دست و رو را
تا ميرود در جوي آبي
با يک نوازش از نگاهت
قالب تهي خواهم به راهت
چونان که بر تالابِ ژرفي
لغزد نسيمي بر حبابي
بس دير پرسيدي زحالم
من خود سراپا يک سوآلم
اکنون که اين چشم سخنگو
تن ميزند از هر جوابي
رو در سفر، پا در رکابم
لغزيده بر بام آفتابم
يک بوسه فرصت بيشتر نيست
اي دوست، ميبايد شتابي!
دي ۱۳۸۴
چند سروده از آنا آخماتووا
باز سروده اسماعيل خويي(لندن)
من ندانم
من ندانم که مرده اي يا زنده.
مي توان بر زمين به جست و جويت بود
يا همين در غروب هاي رنگ پريده
بايدم، سوگوار، به فکر و در آرزويت بود؟
همه ش از بهر توست: دعاهايم به روز،
دم داغ شبان بي خوابي.
وز همه شعرهاي من: سپيد رمه؛
وز دو چشمانم: آتش آبي.
کس نبود از تو بيش برخوردار از من؛
کس مرا از تو بيشتر شکنجه نکرد:
نه کسي که نواخت يکچندم و از يادم برد؛
و نه نامرد خاني که مرا به شکنجه گاه آورد.
...
اين باز سروده را پيشکش مي کنم به دوست مهربان و نازنينم ناهيد خانم پولادي
وبا چيست؟ يا جنگ؟
يا داوري ها؟
که اين ها همه در گذارند:
و خواهيم ديدن، سرانجام، پايان شان را.
ولي کيست از ما
تواناي تاب آوردن اين ترس را-
اين
هراسي که نامش گريز زمان است؟
به چليپا کشيدن
کار فرشتگان برابر رنج پسر نبود به هنگام بر شدن.
و آسمان در انبوه شررها از هم پاشيد.
ُ با پدر گفت: "چرا ترکم کرده ي ؟!"
و به مادر، اما، گفت: "برايم گريه مکن!".
همسر لوت
اين باز سروده را پيشکش مي کنم به دوست شاعرم فريده خانم حسن زاده
مرد عادل دنبال پيام آور افلاکي رفت؛
سايه ي پيکر او کرد همه تپه سياه.
در دل همسر او، اما، وسوسه نجوايي داشت:
-"پشت سر، تا نشده دير، توان کرد نگاهي کوتاه.
برج هاي سرخ سُدم، وآنجا که در آن زاده شدي،
سايه ساري که در آن زمزمه مي کردي، با دستان چابک باف ات.
پنجره هاي تهي بر آن اشکوبه ي بالايي.
کودکاني که برکت يافت از ايشان روزان پس از شام زفاف ات".
چشم هايش داشت به واپس مي چرخيد هنوز،
که به جا کورش کرد يکي صاعقه بادردي وحشتناک.
تن سيمين اش گشت بلوري ز نمک،
و دو پاي چالاکش، چون ريشه، فرو ماند به خاک.
هيچ کس، در مرگ زني، در کشتاري عام،
بي گمان نيست که اشکي ريزد و آهي بکند.
در دل من، اما، او پيوسته به جا خواهد بود:
او که جان داد که دزدانه نگاهي بکند.
توبياس ولف
برگردان: اسدالله امرايي
پيت و دونالد برادرند. پيت، برادر بزرگتر، با زنش در سانتاکروز بنگاه معاملات ملکي دارند. پيت سخت کار ميکند و خوب پول در ميآورد اما فکر ميکند بيشتر ازاينها حقش است. دو دختر، يک قايق و خانهاي دارد که گوشهي اقيانوس از پنجرهي آن پيداست. همچنين دوستاني که به اندازهي خودشان دارند و آنقدر خوب زندگي ميکنند که بد پيت را نخواهند. دونالد برادر کوچکتر مجرٌد است و به تنهايي زندگي ميکند. اگر کاري پيدا شود مثل نقاشي ساختمان يا ازاين قبيل، قبول ميكند اگر نه روز به روز قرضهايش بيشتر ميشود.
ادامهیِ متن
بلبل چرا مي خواند ؟
ميخائيل زوشچنكو[1]
برگردان : قاسم صنعوي
1
خداي بزرگ ، كارادبي كردن عجب مشكل بزرگي است ! آدم بايد كلي زحمت بكشد و عرق بريزد تا از تمام تله هايي كه سر راهش كار گذاشته شده خودش را در ببرد .
و اين جان كندن هم براي چه ؟ خيلي ساده ، براي نقل ماجراي عشق هاي آدم پيش پا افتاده اي مثل بيلينكين[2] !
حال كه او نه پسرعموي نويسنده است و نه برادرش . نويسنده پولي هم به او قرض نداده است و كوچك ترين وجه اشتراكي هم بين اين دو وجود ندارد . حتي اگر حقيقت مطلب را بگوييم ، اين بيلينكين براي نويسنده وجودي كاملاً بي اهميت است . به همين جهت هم هست كه نويسنده بهترين رنگ هاي جعبه رنگش را براي توصيف او به كار نمي برد واصولاً وق

.jpg)